تبلیغات
داستانك های من
ﺗﻮ ﭘﺎك و ﺳﺎده ﻣﺜﻞ ﺧﻮاب ﺣتی با بوسه می شکنی
چهارشنبه چهاردهم مهر 1395 ساعت 11:05 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست طاها | ( نظرات )
خودش را با پتوی مسافرتی تا دندان مسلح کرده بود که شاید از شر سرمای غافلگیر کننده اوایل پاییز بگریزد، پتو را تا روی سرش کشیده بود و زیرش مچاله شده بود. نگاهش کردم، تمامش را که زیر پتو با خطوطی طناز و بی نظیر الهه ی زیبایی را به تصویر کشیده بود، انگار پیکره تراشی تمام عمرش وقت گذاشته باشد و بخواهد ونوس را به نمایش بگذارد، نه؛ قطعا ونوس چنین زیبایی را نداشته و هیچ پیکره تراشی نمی تواند آنچه که هست را بتراشد، نه از دستان فیدیاس چنین هنری بر می آید نه تیشه فرهاد یارای خلق چنین زیبایی شیرینی است، اصلا کدام سنگ لایق نقش بستن اندامش است؟کدام فلز؟ هیچ چیز و هیچ کس در خور نشان دادن آن خطوط بی نقص آرامش بخش نیست.
دلم می خواست پتو را کنار بزنم و گونه ی نوازشگرش را سیر ببوسم. چه خیال باطلی! مگر از سیبِ گونه هایش می توان سیر شد؟ دلم می خواست دستم را روی پیشانی اش بگذارم و همراه هر نفسش تا عرش پرواز کنم، دلم می خواست مژه های رج بسته روی ترمه پلک هایش را به تماشا بنشینم. دلم می خواست بنشینم و دستان سردم را با نوازش خم طاق چشمان معصومش جان بخشم. 
ملحفه ها را روی پتوی نازکش کشیدم تا شاید کمی جلوی سرما را بگیرند، خودش را بیشتر جمع کرد و زیر ملحفه ی سفید نقش و نگاری تازه به خودش گرفت، ایستاده بودم و نگاهش می کردم، خم شدم، نزدیک صورتش که زیر پتو بود، نزدیک تر شدم، صدای نفس کشیدنش را به وضوح می شنیدم، خواستم از روی پتو صورتش را ببوسم، سکوت بود و سرما، فقط صدای نفس هایش بود و صدای قلبم.


عزیز من:
         «سلامت همه آفاق در سلامت توست»

دم بکش رو اجاق چشم من
دوشنبه بیست و نهم شهریور 1395 ساعت 10:21 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست طاها | ( نظرات )

صدای مهیب انفجار را شنیدم و در همان هنگام انگار توده ی عظیمی از هوا از تمام بدنم عبور کرد، به شدت به در اتاق برخورد کردم، فکم قفل شد و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن، توی سرم صدای سوت ممتد می پیچید و من که تعادلم را از دست داده بودم به در قفل شده ی اتاق کارم تکیه داده بودم، دستانت را گرفتم، تو آنجا بودی.

نمی دانم چقدر طول کشید تا به وضعیتی برگردم که بفهمم چه اتفاقی افتاده است، همه جا تاریک بود و صدای آژیرها شنیده می شد، سرم گیج می رفت و نمی توانستم روی پاهایم بایستم، دود غلیظی توی اتاق پیچیده بود(بعدش فهمیدم که گرد و غبار بوده)، دستت را گذاشتی روی صورتم، سرد سرد بودم، نوازش گرمت را حس کردم. نمی دانم چه کسی من را از اتاق خارج کرد، دید چشمانم کاملا تار بود.

آخرین چیزی که یادم می آمد قطع کردن گوشی تلفن بود و صدای انفجار، انتهای راهرو جلوی آسانسور روی زمین نشسته بودم، پنجره ی اتاقم را از دور زیر نور کم رمق لامپ های اضطراری می دیدم که کلا ویران شده، یکی از همکارها با صدای بلند مدام از من می پرسید: حالت خوبه؟ و من بهت زده و گنگ سرم را به نشانه ی بله گفتن تکان می دادم. حتی یادم نمی آمد که برای چه چیزی تلفن در دستم بود، باید چهرطبقه را از راه پله های اضطراری پایین میرفتم، تنهایی نمی توانستم، دستت را دور بازویم حلقه کردی، حالا عطرت هم به مشامم می رسید.

دکتر معاینه ام می کند و چیزهایی می پرسد، بعد شروع می کند به نوشتن و می گوید: تا فردا صبح تحت مراقبت باشی خوبه، قبول نمی کنم و می خواهم برگردم سر کارم، کمی روی تخت دراز می کشم، چشمانم را می بندم، دستت را روی پیشانیم می گذاری، تمام من آرام می شود، چشمانم را باز می کنم، لبخند میزنی، لبخند می زنم، خم می شوی و گونه ام را می بوسی.

سیستم برق درست شده، میروم توی اتاق کارم، همه چیز خاموش است، سرگیجه و درد شدید سر و فکم امانم را بریده، اتاقم را دارند تمیز می کنند، می روم سراغ سیستم های اصلی تا چکشان کنم، تلفن پشت تلفن، و یکی یکی راه اندازیشان می کنم، می روم آبدارخانه تا چای بنوشم، روی صندلی نشسته ای، دستت را به سمتم دراز می کنی، دستم را می گیری و در آغوش میکشمت، پیشانیت را می بوسم. موهایت را نفس می کشم و در حجم دوستداشتنی بدنت غرق می شوم.

چای ریخته ای، توی دوتا استکان کمرباریک، سرخ و دلچسب؛ انگار که از لب هایت چکیده باشند.

پ.ن: مچ دستم اجازه تایپ کردن نمی دهد، بخشی از مطلب را دو شب پیش نوشتم و قسمت دیگرش را امشب با کامپیوتر، اگر اشتاهی در نوع نگارش یا غلط املایی هست ببخشید.


خردادهای همیشه
پنجشنبه دهم تیر 1395 ساعت 01:34 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست طاها | ( نظرات )
اول خرداد شصت و دو:
 به دنیا می آیم، یک پسر تپل ، بعد از نسل ها در خانواده تعداد پسرها از یک بیشتر می شود، طبیعتا همه خوشحالند به جز من که مثل تمام آدم ها از همان اولین نفس می فهمم که دنیا پر از درد خواهد بود و با گریه ورودم به دنیا را اعلام می کنم. 
سی و یک خرداد شصت و نه: 
زمین و زمان می لرزید، مامان من را روی ایوان خانه رها کرد و گفت: بدو بیرون طاها! گیج و مبهوت به اطرافم نگاه می کردم که دیدم مامان خواهر کوچکم را در آغوش گرفته و دارد از خانه بیرون می آید... آن شب را با بقیه همسایه ها در کوچه به صبح رساندیم، خبر رادیو هولناک بود، مامان و بابا صبح رفتند به دیار مادری، تا غروب خبری نشد، توی کوچه بودم که مامان را غرق در اشک دیدم، به کمک بابا راه میرفت، خواهرها، خواهرزاده ها، عموها، عمو زاده ها و خیلی دیگر از کسانش را در یک شب از دست داده بود، مرگ را برای بار اول فهمیدم.اما هنوز نمی دانستم که زندگی وسعتی دارد به اندازه مرگ.
سی و یک خرداد هشتاد و نه:
توی اتاق نمورم بودم، هوا شرجی بود، حال خوشی نداشتم، یک روز قبل صدای نحیف و لرزانش را از آن سوی کره زمین شنیده بودم، غرق در تصویر چهره ی تکیده و هیکل نحیف قبل از رفتنش بودم، گوشیم زنگ خورد، رویا بود، اشک میریخت، گریه امانش را بریده بود، خیلی کوتاه گفت: تموم شد طاها، دیگه آرزو نداری. مبهوت به عکسش خیره ماندم، پر کشید، رفت، اینبار نه با هواپیما، نه مثل دو هفته قبلش، با بالهای خودش، نشستم کف اتاق، مچاله شدم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و گریستم و در تنهایی مطلق به سوگ نشستم.
سی و یک خرداد نود و پنج:
هوا گرم بود، حوالی ظهر؛ نمیدانم گوشیم را برای چه چیز می خواستم چک کنم که دیدم ایمیل جدیدی رسیده، فرستنده ایمیل شوکه ام کرد، دستم لرزید، ایمیل را به سختی باز کردم؛ همیار گرامی بدینوسیله به اطلاع می رساند... متن دقیقا مشابه ایمیل اول اسفند نود و چهار بود، نفر دوم هم تاب مقاومت را نیاورد، رفت پیش دوستش، نفسم گرفت، نشستم روی جدول کنار خیابان، چشم های معصوم دخترک نازم جلوی چشمانم نشسته بودند و داشتند به من میفهماندند گریزی از زندگی نیست، گریزی از مرگ نیست، گریزی از خرداد های همیشه نیست.



 
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :