منوی اصلی
داستانك های من
  • طاها جمعه بیست و هشتم مهر 1396 11:33 ق.ظ نظرات ()



    بیماری من شد سبب پرسش معشوق            می میرم از این غم که چرا بهترم امروز

    آخرین ویرایش: جمعه بیست و هشتم مهر 1396 12:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها جمعه بیست و یکم مهر 1396 10:08 ق.ظ نظرات ()
    گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای، گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای، گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای، گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی؛ شمس من، کاش مولانا بودم و می رفتم و دیوانه می شدم، وز طرب آکنده می شدم، پیش رخ زنده کنت کشته و افکنده می شدم. لعنت به تمام کاش های دنیا.
    امروز باید به همه چیز می رسیدم، باید لبخندی به جهان اضافه می کردم، باید تو را در آغوش میکشیدم که لبخندت صد برابر شده بود، پارسال  چنین روزی عاشورا بود و در دلت عاشورایی جهنمی، امسال باید عید می شد نه عاشورایی تر. چه جمعه ی نحسی، چه مهر بی مهری، چه پاییز لخت و عوری، کاش دو شب پیش زیر مشت و لگدهای اراذلی که ریختند سرم می مردم، کاش این غروب آخرین غروبی باشد که میبینم، کاش آخرین برگ پاییزی امشب از درخت بیافتد. 
    «زندگی یک چمدان است که می آوریش، بار و بندیل سبک می کنی و می بریش» چمدان دست تو و ترسی که ندیدی همیشه در چشمان من بود، تمام لحظات این ترس جانم را به دستش گرفته بود، در هر خداحافظی آنقدر دنبالت می کردم تا جایی که دیگر دیده نمیشدی، دست خودم نبود، فکر می کردم این آخرین بار است که می روی حتی اگر می خندیدی و قرار بعدی هم از قبل تعیین شده بود.
    عجیب است الان همان جایی هستم که سال گذشته با هم آنجا بودیم به آن روز فکر میکنم و به روزهای بعدش. جایت خالی ات دارد آتش به جانم میزند. آینه،تخت، پنجره ها، آشپزخانه، همه چیز دارد مرا به درون خودش می برد. سیگار جوتب نمی دهد و بیخودی پشت سر هم دود می شود. وقتی نیستی خیلی تو میشوم. التماست کردم که باشی، شاعرانه نبود اما تمام حرف دلم بود. بیشتر از نیاز بهت احتیاج داشتم، یک چیزی شبیه به نفس. نه مرا باور داری نه دوست داشتنم را اما وقتی که گفتی ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ؟ باور که هیچ بهت معتقد شدم. 
     تنها جایی که می توان گریخت جایی به جز این دنیاست. مثل آواتار فیس بوکم با زیبایی تمام رنگ ها باید خلاص شد با خشونت توام با ظرافت.
    خودم خودم را نبلعم تهرام مرا میبلعد، خیلی دور و دیر نخواهد بود، نقاشی آخرین برگ روی دیوار هم با اولین باران از بین خواهد رفت. 
    دلم روزی را می خواست که چمدانت را مقابلم باز کنی و آرام آرام وسایلت را بچینی روی ملحفه ی سفیدی که بوی تنت را گرفته.

    ای در دلم نشسته، از تو كجا گریزم؟ #مولانا

    آخرین ویرایش: جمعه بیست و یکم مهر 1396 10:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها یکشنبه نهم مهر 1396 02:24 ق.ظ نظرات ()
    گفتی: وقتی بالا میخونی صدات رو زیر می کنی، چرا اینقدر تند و سریع میخونی؟ فاصله ها رو اصلا رعایت نمیکنی. راست می گفتی فاصله ها را اصلا رعایت نکردم، چه در خواندن، چه در خوشنویسی، چه در نواختن و از همه مهم تر در زندگی.
    «پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار، فیروزه و الماس به آفاق بپاشی» اینجا را باید درست می خواندم، درست می خواندم و میدیدم و به گوش می سپردم و هزاران بار مشق می کردم تا وقتی ادامه اش را می خواندم و می گفتم:«اندوه بزرگی است زمانی که نباشی» باورش کنی و باورم کنی. تنها خواندنش نیست باید به یقین می رساندمت.
    پرسیدی: کلاس آواز رفتی؟ کلاس آواز نرفته ام و اشتباه کرده ام اما اشتباه بزرگترم آن بود که از یادگرفتنِ گوش سپردن غفلت کردم، من فقط شنیدم که چه می گفتی، دریغ از فهم و یادگیری. معلم درسهای نامربوطم نیستی که فقط بشنوم و در ادامه اش هیچ.
    تو خوشت می آید از خواندم با اینکه درست نمی خوانم، از آشپزیم با اینکه درست نیست، از خندیدنم با اینکه ملیح نیست، شاید از راه رفتنم با اینکه کمی میلنگم، از همه مهم تر خوشت می آمد از بودنم که همیشه ناقص بود و پر عیب و شاید  خیلی وقت ها آزاردهنده، آواز نبود که بگویم کلاسش را نرفته ام، بزرگترین معلمِ «بودن» خود تو هستی که درسهایت را نه دیدم و نه به گوش آویختم.
    آه از نفس پاک تو، شنیدنش، لمسش، حس امنیت بخشش، آرامش پنهان در زمزمه ی رمز آلودش که در گوشم میپیچید، آه از چشم تو، از چشم تو و نگاه بی پناه من که مقابلش سپر انداخته. 
    دلم برایت تنگ است نازنینم و با چند قطره باران امشب تنگ تر خودش را در آغوش گرفته.نمی دانم وجودم کی خواهد رفت اما می دانم که مهرت هرگز نخواهد رفت.
    دوستت دارم و وصف احساسم را به سعدی شیرین سخن میسپارم: 

    مرا خود با تو چیزی در میان هست

    و گر نه روی زیبا در جهان هست

    وجودی دارم از مهرت گدازان

    وجودم رفت و مهرت همچنان هست

    مبر ظن کز سرم سودای عشقت

    رود تا بر زمینم استخوان هست

    اگر پیشم نشینی دل نشانی

    و گر غایب شوی در دل نشان هست

    به گفتن راست ناید شرح حسنت

    ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

    ندانم قامتست آن یا قیامت

    که می‌گوید چنین سرو روان هست

    توان گفتن به مه مانی ولی ماه

    نپندارم چنین شیرین دهان هست

    بجز پیشت نخواهم سر نهادن

    اگر بالین نباشد آستان هست

    برو سعدی که کوی وصل جانان

    نه بازاریست کان جا قدر جان هست

    آخرین ویرایش: یکشنبه نهم مهر 1396 02:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 48 1 2 3 4 5 6 7 ...