تبلیغات
داستانك های من
فصل ماقبل آخر-قصه اول-داستان مربا
تا گفتم بیا آمد سمتم،بغلش کردم، صدای میو میو هایش قطع شد، از پنجره نگاهم کردی و خندیدی، آوردم و سپردمش به دستهایت، کمی شیر خورد و بعدش روی پادری خرابکاری کرد، وقتی پلک میزد چشمهایش انگار پر از درد بود، چشمهایش تا عمق دلم را میسوزاند، شروع کردی به شستنش، بعدها متوجه شدیم زخم هایش خیلی عمیق بودند، هنوز اسمی نداشت و توی سبد کوچکی داخل حمام میخوابید، کنار ظرف کفشی که خاکش را داخلش ریخته بودیم.
حوالی ساعت پنج رسیدم، فکر میکردم ببینمش اما نبود، اتاق مهمان پر بود،رفتم داخل اتاق مامان و بابا و چندساعتی خوابیدم، صبح مشغول صبحانه بودیم که آمد، صدایش کردم، نگاهم کرد، نشستم و دستانم را مقابلش گرفتم، دستم را بوئید و سرش را گذاشت کف دستهایم، نوازشش کردم، خودش را بیشتر توی دستهایم جا کرد، آرام آرام بود، انگار نه انگار که همانی است که وقتی اینجا بود مدام مشغول جست و خیز و بازی بود. سینه هایش برجسته و شکمش بزرگ شده، تقریبا یک سالش شده، حالا اسم شیرینی دارد که به خودش می آید، به چشمهایش که هنوز دلم را میسوزاند.
وقتی که دکتر زخم هایش را پانسمان میکرد تحمل ضجه ها و دیدن رنجش عذاب آور بود،تعویض پانسمان هر دو روز یکبار بود، و عذابی که برایش و برای ما تکرار میشد، حالت هایش بعد از تزرق آرامبخش و نگاه نگران تو، وقتی حالت تهوع داشت و در خاکش بالا می آورد، چهره ات مضطرب بود، خودت بردی دکتر، چند روزی بستری بود، خودت ترخیصش کردی، از اینکه خوب شده بود خوشحال بودی.
شب اول آمد توی رخت خوابم و خودش را به شکمم چسباند و نگاهم کرد، نوازشش کردم و تا صبح ساعت پنج کنارم خوابید.طبق عادتش یا صبح میرود پی گشت و گذارش یا ابتدای شب. این روزها مدام خودش را لیس میزند و میخاراند، مامان میگوید احتمالا به خاطر بارداریش اینطور شده. متاسفانه نه دکتری هست، نه دامپزشکی که تخصص اش را داشته باشد و از همه بدتر تو نیستی که نوازشش کنی، دست هایت کم از معجزه ندارد.
وقتی نبودی فیلم ها و عکس هایش را برایت میفرستادم، از بازیگوشی هایش میگفتم. و وقتی که بودی نوازشش میکردی و در آغوش میگرفتی اش، با لحن محصر به فردت اسمش را صدا میزدی.نگاهت به چهره اش را دوست داشتم، نوازش دستانت روی بدنش را.شستنش را، صدا زدن هایش را.
این روزها به خاطر سنگین شدنش خیلی آرام است و اکثر وقت ها روی تخت حواب مشغول استراحت است، نگاهش همانی است که بود، یک رنج کهنه انگار پشت چشمانش نشسته، زیاد غذا میخورد و بسیار تشنه میشود، بو میکشد و می آید در آغوشم، میدانم که دوست دارد تو ا ببیند و بو کند، دستانت را میان دست هایش بگیرد، نوازشت را طلب کند و به صدای قشنگ و مهربانت پاسخ دهد.اگر تو نبودی قطعا حالا او اینجا نبود و شاید اصلا نجات پیدا نمیکرد.
نازنینم، لحظاتی که من و او داریم پر است از چیزی ورای دلتنگی.

[ سه شنبه چهاردهم فروردین 1397 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
لو بص فی عینی مرة بس
چشمانت را با واژه خاصی تعریف می کردی، اما ذره ای از آن چیزی بود که باید توصیف شود. چشمانت را دوست دارم، وقتی نگاهت روی صورتم می رقصید، وقتی چشم در چشمت می شدم.  توصیف چشمانت کار سختی است، حسی دارد نگاهت که بیان کردنش از دایره ی واژگان بیرون است، حتی اگر بخواهم هم دوست ندارم زیاد توصیفشان کنم، این را برای خودم نگه داشته ام.
اعتراف میکنم به خیلی چیزها حسودی میکردم، به پرده ی سینما که بهش نگاه می کردی، به گل گوشه ی اتاق، به عکسهایی که می دیدی، به در و دیوار موزه ای که تقریبا هر شب میبینمش، به پنجره ی اتاقت، به منظره ی بیرونی اش. به تمام آینه ها، به لنز دوربین ات، به صفحه ی موبایلت... به تمام آنچه که نگاهت را میسپردی و میسپری بهشان، خوش به حالشان.
توی تاکسی نشسته ام،آهنگ آشنایی پخش می شود، بعد از سال ها به گوشم میخورد. یاد زیر زمین نمور خانه پدری می افتم و صدای موزیک بلند و کتاب های نخوانده. یاد مسیر ساحلی رفت و آمد به شهر محل تحصیل و آبی دریا. یاد خانه ی زیبای دانشجویی که با هم از مقابلش عبور کردیم. آن موقع فقط ملودیش را دوست داشتم گرچه معنی اش را هم خوانده بودم، اما مثل خیلی از شعرها و کتابهای دیگر درکی از موضوع نداشتم.
 تو را که نیستی، نگاهت که کنارم نیست، دستانت که غافلگیرانه شانه ام را لمس کند ندارم و باید از جایی عبور کنم که بارها و بارها با چشمانت به من لبخند زدی، دانلودش میکنم تا امشب بعد از سال ها گوش کنم و این بار بفهمم «لو بص فی عینی مرة بس» را.
 

[ دوشنبه ششم فروردین 1397 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
شال اون شال سرخ تو
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم


[ پنجشنبه دوم فروردین 1397 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب
لینک دوستان
درباره وب