تبلیغات
داستانك های من
منوی اصلی
داستانك های من
  • طاها پنجشنبه نوزدهم بهمن 1396 09:25 ق.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: پنجشنبه نوزدهم بهمن 1396 09:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها شنبه چهاردهم بهمن 1396 11:53 ب.ظ نظرات ()
    چشمم میافتد به ساعت گوشه ی مانیتور، نه و دو دقیقه شب، دوستم تماس میگیرد که مسیر را اشتباه رفته و دیرتر می رسد، وسایلم را جمع میکنم، سیستم ها را برای بار آخر چک میکنم، کاپشنم را میپوشم، شالی که خواهرم برایم بافته را دور گردنم طوری میپیچم که دهانم را بپوشاند،بند کفش هایم را محکم میکنم، تهویه را خاموش میکنم، کوله ام را به دوشم میسپارم، لامپ را خاموش میکنم و از سلول انفرادی محل کارم خارج می شوم، مقابل آسانسور که میرسم از پنجره بیرون را نگاه میکنم، لکه های سفید یخ زده برف توی محوطه زیر نور ماه میدرخشند، ساختمان های زیبا با سقف های شیروانی که از گذشته های دور به یادگار مانده اند من را مشغول خودشان میکنند، صدای تو میپیچد توی وجودم که میگویی: سر ستون هاش رو ببین، شیشه های رنگی پنجره اش خیلی قشنگه، به نظرت چندسال پیش ساخته شده؟ نورش خیلی خوبه، من اون پرده رو بیشتر دوست دارم، اگه این طرف یه تراس داشت بهتر بود، قبول داری؟ آسانسور میرسد، توی آینه اش تو را میبینم که کنارم ایستاده ای، لبخند میزنی، چه بیرحمانه زیبایی.
    توی حیاط مدت هاست چشمم به دنبال رابین میگردد، اما به جز همان دو بار دیگر ندیدمش، ماهِ نصفه و نیمه نگاهم میکند، برایش دست تکان میدهم، صندلی که خاطرات زیادی از من و مکالمه تلفنی ام با تو دارد، متروک و ساکت تکیه داده به زمین، ماه دارد نوازشش میکند، از وقتی که به اینجا آمدم همیشه با ماه صحبت کرده ام، حالا از چشم هایم میفهمد که امشب بارانی است. زمین یخ‌ زاده آرام آرام زیر قدم هایم به بازی میگیرم و به سمت درب خروج میروم، کنار ساختمانی که همیشه دوست داشتم ببینی میاستم، درخت های بلند اطرافش را نگاه میکنم، پنجره هایش را، معماری بینهایت زیبایش را، و دلم تاب ندارد که بیشتر ببینمش، جای تو توی نگاهم خیلی خالی است، جای تو توی صدایم خالی است، توی نجوای شبانه ی ماه در گوشم، توی تک تک قدم هایم، لای تمام واژه هایی که مینویسم، توی تمام عکس های خودت، روی تمام وسایل خانه، توی تک تک نفسم هایم، توی تمام خیابان های شهر، توی تمام سفرهای دنیا
    ماشین دوستم را از دور میبینم، سوارش میشوم، میفهمد خوب نیستم، میگوید: من هم بدم، سر درد شدیدی دارم. می‌خواستم بگویم که برویم پارک کوچکی که با تو می رفتیم اما به خاطر حالش پشیمان شدم، پشت چراغ قرمز، دور میدان را نگاه میکنم، کاش میشد که بازهم اینجا منتظرم باشی تا خودم را به دستانت بسپارم.

    ساعت یازده و پنجاه دقیقه است، چهاردهم بهمن ماه، عزیزم جای تو توی تمام ماه ها و روزها و لحظه ها خالی است.

    آخرین ویرایش: شنبه چهاردهم بهمن 1396 11:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها سه شنبه دهم بهمن 1396 08:06 ب.ظ نظرات ()
    دو شب گذشته بیش از حد سرد بود، انگار زمستان تازه یادش افتاده که سرما را به سراغ زمین گرم بفرستد. هر دو شب را بدون هیچ وسیله گرمایشی سر کردم،شب اول تا مغز استخوانم احساس سرما داشتم، توی محل کارم هم مدام در سردترین قسمت ها بودم، دیشب اما ذره ای از تو را با شالت به دور خودم حلقه کردم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه دهم بهمن 1396 08:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 58 1 2 3 4 5 6 7 ...