فصل ماقبل آخر-قصه نهم- ره آورد چهاردهم
امروز را توی خانه ماندم، پرده ها را کشیدم، ظرف ها را شستم، به گل ها آب دادم، کانتر آشپرخانه را تمیز کردم، کمی مطالعه کردم، مشخصات گوشی های جدید را نگاه کردم، یک موسیقی را صد بار گوش کردم، از گوشه ی پرده آفتاب تیز را نگاه کردم، اول صبح که سردم بود رفتم زیر پتوی سنگین! به درد دلهای دوستم که در راه شمال بود و داشت تلفنی گلایه میکرد گوش کردم، بعد از حال بد دیروز و دیشب رخوت زیادی داشتم، جرات آب نوشیدن نداشتم، غذا که اصلا و ابدا دلم نمیخواست، روزه اجباری بودم انگار، با خواهرم صحبت کردم که گفت عکسهای تازه فرستاده، بالاخره توانستم کانکت شوم و عکس ها را ببینم، دلم خیلی خواست که پیششان باشم، یک دنیا شیطنت از چشم هایشان میبارد، یک فیلم هم هست، از بازی و جست و خیزشان، راستش بعد از دیدن عکس ها فیلم کمی بهتر شدم، خیلی دلم میخواست مثل چند شب پیش بیایم حوالی ات، چند شب پیش خیلی نزدیک نیامدم، نتوانستم. با اینکه برای من تمام این شهر هوای تو، هوای نفس هایت، هوای چشم هایت، هوای قدم هایت را دارد اما بعضی جاهاست که انگار ایستاده ای و دارم نگاهت میکنم، نگاهت میکنم و نردیکت میشوم و محو میشوی.
ای کاش بودی عزیز دلم و میرفتیم تا ببینیمشان، کاش تو را میدیدند تا بفهمند که خیلی کم دارند در شیرین بودن، کاش اینقدر جایت خالی نبود، کاش...

عکس ها و فیلم:

[ دوشنبه چهاردهم خرداد 1397 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ما قبل آخر-قصه هشتم-خنکای عصر جمعه اس، گر گرفتن که خطا نیست
تهران این روزها هوایش حسابی به هم ریخته است، فقط برف کم دارد. دیروز در اتوبان همت، مسیر غرب به شرق بعد از باران رنگین کمان خوش رنگی کنج آسمان نشست، زمان زیادی نماند، زود رفت، خیلی زود. ناگهانی آمد، ناگهانی رفت.دیدن اش؟! به راحتی من را زیر و رو کرد. بین صدای بحث دوستان شروع کردم به خواندن، برای آنچه که من دیدم و کسی ندید؛ از تو گفتن که خطا نیست، با تو رفتن که خطا نیست. تو کبود ابر تاریک، تو رو دیدن که خطا نیست، کسی نشنید که چه خواندم و برای که خواندم.
امروز خواب بودم که با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، مامان داشت متصل قربان صدقه ام میرفت، با تعجب به اطرافم خیره شدم، توی محل کارم خوابیده بودم! خیس عرق بودم، کولر روشن بود اما من گر گرفته بودم، مامان چند بار پرسید خوبی؟ با صدای کم رمقی گفتم خوبم. باد و باران دوباره مهمان آسمان شهر شده بود و من انگار در استوایی ترین نقطه زمین ایستاده باشم داشتم خفه می شدم.شاید اگر مامان تماس نگرفته بود توی خواب از شر نفس های اضافی ام راحت شده بودم، یادم آمد داشتم خواب آسمانی را میدیدم که رنگین کمانش را از دست داده و شروع کرده بود به رعد و برق زدن، طوفانی و خشمگین بود. شروع کردم به زمزمه کردن؛ با تو بدرود ای مسافر، رفتن تو بیخطر باد، اشک های گونه ات را میبرد باد،آیدت یاد.
مامان گفت آمده ایم لب ساحل تا برای وروجک هایت ماسه ببریم، گفت هوا شرجی است و گاهی باران می زند، گفت جایت خالی است، نپرسیدم آسمان آنجا طاق رنگ به رنگ اش را همراه دارد یا نه؟! اما هرچه بود مادر راست میگفت: جایت خیلی خالی است عزیز دلم.
یکی از فیلم ها را آماده میکنم تا اینجا آپلود کنم، بارها نگاهش میکنم و یاد تو و نگاهت به مادر وروجک ها میافتم و با خودم میخوانم؛ از تو خوندن که خطا نیست با تو موندن که خطا نیست، خنکای عصر جمعه اس گر گرفتن که خطا نیست...

جمعه یازده خرداد نود و هفت


[ شنبه دوازدهم خرداد 1397 ] [ 02:50 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ماقبل آخر-قصه هفتم- کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی
خودش در شیرینی کم نداشت و شیرین بودن را از تو آموخته بود، حالا همه جا را پر از شیرینی کرده، یکی شیرین تر از دیگری.









[ سه شنبه یکم خرداد 1397 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب
لینک دوستان
درباره وب