تبلیغات
داستانك های من
نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه بیست و نهم مرداد 1397 11:10 ب.ظ
امشب غریبی را با تمام وجودم حس میکنم، زخمی که عادت زمان رویش را می پوشاند اما دردش را کم نمی‌کند. شبیه به بیماری صعب العلاجی است که مدتی آرام میگیرد و بعد با تمام قدرت اش برای از پا انداختن آدم بر میخیزد. شبیه به جنگ جهانی دوم، شبیه به بمب اتمی که خاک ژاپن را به توبره کشید، شبیه به انفجار نیروگاه چرنوبیل، شبیه به حمله شیمیایی حلبچه، شبیه به زلزله رودبار، شبیه به سونامی شرق آسیا، شبیه به پنجه ی دردنده گرگ روی تن ظریف آهو، شبیه به حمله فقر بر حیات مردم آفریقا، شبیه به جولان پیری روی صورت مادر.
یاد باد چنین شب مردادی با داستان لبریز و لب دوز و لب سوز اش، داغ مثل خود تابستان، مثل مرداد، بهاری مثل اردیبهشت، پرنقش و نگار مثل آبان شمال، فصل پنجم بود انگار، شرم نگاه بود و کشف عمق نگاه، دست ها بود و راز نگفته خرامان گری، چهره ای بود بافته در تار و پود شب، نوایی بود از دل نفس های راز آلود و هیجان برانگیز، خنکای لبخند به روی فوران گدازه دل.آرامش طلوع پشت پلک های تو نشسته بود، انگار  نسیم برای اولین بار به پوستم رخنه کرده بود، معجزه بود، معجزه همین بود که بارها و بارها تکرار شد، هر بار پر از شگفتی تازه، حقیقت رویایی، واقعیت شیرین.
من تمام این لحظات را زندگی کردم، به نوعی خوش اقبال ترین آدم کره زمین هستم، و شاید یکی از بد اقبال ترین ها که امشب را هم دارم به زنده بودن میگذرانم، اما دلم میخواهد لبم را به می ایام رفته تر کنم و مست شوم از تمام آن که داشتم، از تمام تمام آن چه که توی ذهنم از تمام آن که تمام من بود دارم.
سعادتمندم که میتوانم تو را جاودانه داشته باشم بی آنکه گزندی به تو برسانم، بی آنکه بدانی، بی آنکه ببینمت، ببوسمت و در آغوش بگیرم ات. عزیز دلم بگذار بگویند که دیوانه ام، بگذار بگویند که جای دیگری زندگی میکنم، اصلا بگذار بگویند که من معشوق ترین مرد جهانم! 
زندگی قمار است، قمار عاشقانه، برنده بازنده است و بازنده برنده، من همه چیزم را باخته ام، به طرفه العینی نیست شدم، آتش گرفتم و حالا از خاکسترم زاده شدم، از همان گلی که بودم به لعابی تازه و کوره ای گداخته. حالا خیال پرواز دارم، چه پروازی بهتر از خیال روزهای شهدی که با تو داشتم؟

ترجمه عنوان، من میتوانم صدسال، هزارسال، در آغوش تو بمانم.



نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه نوزدهم مرداد 1397 05:30 ب.ظ
به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» نمیتوانستم بیشتر خم شوم، چاره ای نبود نشستم روی زانو هایم، دستم را بردم زیر ماشین، کنار چرخ، گرفتمش و آرام کشیدم سمت خودم، روی پاهایش نمیتوانست بایستد، لاغر و نحیف و زخمی، به چشمان کم سو و بی گناهش نگاه کردم، آرام چشمانش را بست، خودش را توی بغلم جا کرد، نوازشش کردم، روغنی بود و کثیف.چشمانش را آرام باز کرد و «میو» خفیفی کرد و سعی کرد توی آغوشم جا باز کند، تاکسی گرفتم تا زودتر به بیمارستان برسانمش.

در مسیر برگشت داشتم به لباس کثیفم نگاه می کردم، تمام طول راه رفتن به بیمارستان قربان صدقه اش رفته بودم، کل راه را ساکت بود و بی صر و صدا، فقط توی آغوشم خوابید. انگار مطمئن بود که دوران سختی اش تمام شده، یا شاید تمام سختی اش نداشتن آغوشی بود برای کمی آرام گرفتن.وقتی بیرون از اتاق عمل منتظ بودم خانم مسنی که کنارم بود اسمش را پرسید، گتم«نمیدونم، اصلا فکر نکردم» کمی من من کردم و گفتم:« سولو » با تعجب پرسید«چی؟!» گفتم:«تنها» و رفتم تا توی حیاط کمی قدم بزنم.

توی حیاط بودم که صدایم کردند، گفتند:«خونریزی داخلیش زیاد بود و نتونستیم نجاتش بدیم» نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، روی نزدیک ترین صندلی نشستم. به دستان کوچک اش که توی دستم بود فکر کردم، به آخرین صداهایی که در زندگیش داشت. به تمام لحظات سختی که داشته و من ندیدم، به این فکر کردم که حتی فرصت شند بهش آب و غذا بدهم، به این فکر کردم شاید سب قبل اش همان حوالی کلی سر و صدا کرده و من نشنیدم، به چشم های بی حالش فکر میکردم، ه آرامش قل از رفتن اش، کاش زودتر میدیدمش، کاش زودتر میشنیدمش. کاش...

فردای آن روز عکسی که خواهرزاده ام  از یکی از بچه ها ربه ها فرستاده بود را دیدم، مامان داشت چشم هایش را تمیز میکزد، چشم های پر از نشاط و امیدش را. خواستم دیدن عکس را به این تعبیر کنم که زندگی ادامه دارد، بله تعبیر درستی بود زندگی ادامه دارد اما نه زندگی سولو. 




نویسنده :طاها
تاریخ: چهارشنبه هفدهم مرداد 1397 07:10 ب.ظ
عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر. 

عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.

+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.



 


تعداد کل صفحات : 71 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :