تو تنها حسرت من رو زمینی
پسرک نازنین نمیدانم بگویم خوش آمدی یا نه؟! به هر حال امروز آمدی، دستت را میمکی و آرام خوابیده ای، اولین عکس هایت این را نشان می دهد، مثل خواهرت کمی به من شباهت داری که امیدوارم شباهتت در همین حد باقی بماند و بیشتر نشود، نه بروی پی هنر، نه احساسی باشی، قوی و محکم باشی، بشوی از آنهایی که منطق برایشان همیشه حکم میراند و دو دوتایشان می شود چهارتا، نه دستت و دلت بلرزد نه دل و دیدنت را به نگاهی ببازی،مهم تر از همه زندگیت را روی پاهای خودت بنا کنی. البته امیدوارم حتما عاشق بشوی، عاشق حرفه ات، عاشق زندگی ات، عاشق رشته تحصیلی ات یا عاشق دختری با موهای مشکی لخت و چشمان معصوم و دوست داشتنی که اگر اینگونه شد مثل عشق های ادبیات کهن نباشد که بسوزی و بمیری. شاید بهتر باشد جز آن دسته آدم ها بشوی که میگویند:چه عشقی! چه کشکی!
اختلاف سنی ما خیلی رند است، دقیقا سی و پنج سال که اگر چراغ عمرم یاری کند وقتی جوان رشیدی شدی من توی سرازیری زندگی خواهم بود دیدنت قطعا برایم شیرین خواهد بود انگار که بچه خودم را دیده باشم، دلم میخواست همانطور که دارم برای تو مینویسم روزی برای فرزند خودم بنویسم برای دختری با صورت گرد و موهای مشکی لخت، اما خب من بچه ای ندارم و هرگز نخواهم داشت، اینجاست که زور جبر روزگار به هر دوی ما میچربد. تو مجبوری دایی ات را تحمل کنی و حرف های صد من یک غازش را بشنوی، البته تا یک سنی مجبوری. و من باید نقش هزار آرزو را بر تنت ببینم.
نمیدانم تا کجای قد کشیدنت را خواهم دید، اما امیدوارم در هر زمانی از زندگیت با من حرف بزنی، امیدوارم بتوانم خلا آدمی را که در زندگیم نداشتم برای تو پر کنم، نمیدانم توانایی اش را دارم یا نه، اما دوست دارم که بعد از مرگم وقتی یادی از من گوشه ذهنت نشست چیزی از زندگی را به تو داده باشم که به خاطرش لبخندی روی صورت نازت بنشیند، این مورد را به چهارتای قبل از تو هنوز بدهکارم! و در واقع دارم وعده سر خرمن میدهم، به هر دویمان.فعلا که حتی یکبار هم ندیدمت، و هنوز نمیدانم کی میتوانم بیایم و ببینمت.
عزیزکم زندگی عین یک قمار است، چه ببازی و چه ببری دست بعدی از راه میرسد و مجالی برای نفس کشیدن نیست، متاسفانه بازی قبل بازی بعدیت را میسازد و همینطور همه چیز ادامه دارد تا لحظه ناب مرگ، شام آخر زندگی، سکانس میخکوب کننده پایانی، لحظه پرشکوه بسته شدن پرده آخر. زیاد نرنج و با تاسی که ریخته ای بازی کن و لذت ببر، این ماتم کده به حد کافی ملال آور و پرعذاب خواهد بود نیازی نیست که آتش به خرمن اش بزنی، سعی کن به خودت فکر کنی و عزیزانت، از همه چیز لذت ببر که دمی که فرو نشست هر آن ممکن است بر نیاید.
ساعت های اول زندگی ات است و من دارم اینقدر حرافی میکنم، وای به روزگارت کوچولوی من با این حجم از کلماتی که من برایت ردیف خواهم کرد، اجالتا میبوسمت، بوییدنت باشد برای روز دیدار.

[ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1397 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ماقبل آخر-قصه ششم- مهربانی شما چه رنگی است؟
" در برهه ای که از اوج زندگی به روزمرّگی دچار شده ام،مرهمی یافته ام ،
 شاید روزنه ای باشد برای همدلی و اشتراک شادی بین من و تو. 
از اینکه اینجا هستی خوشحالم :)  "

روژین


با دنیایش آشنا شدم، از طریق نوشته های وبلاگش، از نوشته هایی که به تعبیر خودش فراری بود از خودسانسوری و همدلی صادقانه، از عکس هایی که ابتدا در وبلاگش و بعدها در صفحه اینستاگرامش میدیدم، می توانم بگویم عکس هایی بود پر از رنگ، پر از وجهه ای از زندگی که معمولا از یادمان می رود، با سفرنامه های دلچسب و تعاریف دقیق اش از مکان ها و رسوم و هر آنچه که دیده بود، نگاهش تیزبین بود، چه در پشت کلمات، چه پشت لنز دوربین اش. انگار به هر چیز و هر کس می گفت: «مهربانی شما چه رنگی است؟» و نکته ی جالب ماجا این بود که در وجود همه چیز مهربانی می دید که تیتر اش این سوال بود.

یک سال از دیدن عکس خودش و لبخندی که بر لب دارد گذشته، یکسال از روزی که آبجی خانم پست «بی ناز نرگسش...» را منتشر کرده، یکسال وبلاگش را و آخرین پست و کامنت هایش را دیده ام و خوانده ام، این دومین بار است که از میان وبلاگ نویس هایی که من میشناسم یکی اینگونه می رود، می رود و رد ذهن اش را برای بقیه می گذارد، باورش خیلی سخت است، با یک آدم و دنیایش همراه می شوی، شاید بیشتر از خیلی از افرادی که دور و برش باشند میشناسی اش، همراه قصه های زندگی اش می شوی، می خوانی اش، می خوانی اش، می خوانی اش اما با یک کات بد موقع می رسی به سکانس پایانی، از همان پایان بازهایی که تا سکانس آخر خود آدم، آدم را به فکر فرو میبرد.

این روزها زیاد یاد پشمک و برفک اش می افتم، دل نگرانی ک برای این دو داشت را اینروزها خیلی زیاد حس می کنم، مهربانی های همسرش را که همیشه به زیبایی منعکس می کرد کاملا درک میکنم، نگرانی اش برای پدر و مادرش را میفهمم، گرچه نمی توانم حال خودش را درک کنم.

هیچگاه از خودش نپرسیدم مهربانی خودش چه رنگی است؟ اما از روی نوشته ها و عکسهایش می توانم بفهمم که جز معدود افرادی بود که مهربانیشان رنگین کمانی است، رنگین کمانی به وسعت دل دریایی شان، با تحمل درد و مشقت فراوان امید بزرگی داشت و تمام تلاشش را به کار گرفت، اما چه سود که پایان همه ی شب های سیه سپید نیست. 

در انتهای پست آخری که نوشت، همراهانش را فراموش نکرد و برای همه آرزوی خوشبختی کرد، همراهانی که هنوز هم به نوشته هایش سر میزنند و یاد میگیرند مهربانی آدم ها می تواند بی انتها و پر نقش و نگار باشد.

یاد رنگینی از خودش برجای گذاشت، برای من که چنین است، نوشته هایش را دوست دارم و لحظات خوبی را برایم بوجود آوردند، به نظرم توانست سزاوارانه همانی باشد که می خواست همانی که اینگونه تعبیرش کرده بود:

"پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم; بر آنم که عشق بورزم; بر آنم که باشم "   

   

[ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1397 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ماقبل آخر-قصه پنجم-تولد
اواخر فروردین بود، رفته بودم شمال اما مطمئن نبودم که بتوانم خانواده را ببینم، یک ساعت وقت خالی توی برنامه ام پیدا شد و سر زده رفتم منزل پدری، حسابی غافلگیر شدند اما غافلگیری بزرگتر برای من پیش آمد، همان روز فرزندانش را به دنیا آورده بود، آن هم شش تا! بی سر و صدا داخل خانه! یکی از دیگری تو دل برو تر و زیباتر. ضعف داشت و به آرامی چشمانش را باز کرد تا نگاهم کند، باور کردنی نبود، نوازشش کردم، چشمانش را بست، قربان صدقه اش رفتم و شیر خوردن بچه های نحیف اش را به تماشا نشستم. یک ساعت عجیب و دوستداشتنی توی عمرم ثبت شد. (دیدن عکس)


دلم میخواست با خودم بیارمش، با تمام بچه هایش، روزی نیست که عکسهایش را نبینم، روزی نیست که به یاد شیطنت هایش نیافتم، یاد آور بهترین روزهای زندگیم است، یادگاری زنده و زیبایی است از دستان مهربان تو که نجاتش دادی. وقتی نوازشش میکنم معجزه دستهایت را حس میکنم، کاش بودی و میدیدی اش، بچه هایش را نوازش میکردی و برایشان حرف میزدی، کاش بودی و صدایت آرامششان را می سرود، جایت خالی بود، جایت خیلی خالی بود عزیز دوستداشتنی ام.

در این روزهای بارانی اردیبهشت ماه جایت کنار من زیر چتر آسمان خالی است، جایت پشت لیوان چای دومی که ریخته ام خالی است، جایت کنار پنجره ااق خالی است، جای نوازش دستانت روی برگ های سرو ناز خالی است، جای نگاهت روی پهنه ی شهری که از پشت بام دیده می شود خالی است، در حجم هوای تمام شهر جای عطر نفس هایت خالی است، توی تابش خورشید سحرگاه که میپاشد به اتاق کوچک خانه جای سایه ات خالی است، جای خنده هایت توی گوش هایم خالی است.

در این روزهای بارانی اردیبهشت، در همین امروز، در عصر امروز دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد تا با هم برویم (اینجا)، با تو و مربا و تمام بچه هایش برویم، بنشینیم پشت همین میز کوچک، به بازی بچه هایش نگاه کنیم و چای بنوشیم، دلم میخواهد توی همین عصر برویم، در هوایی پس از باران، لبخند بزنی و خیره شوم به شوق چشمانت و بهت بگویم عزیز دلم تولدت مبارک.

پ. ن: بقیه عکس هایش

عکس 4
عکس 5

[ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1397 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب
لینک دوستان
درباره وب