تبلیغات
داستانك های من
نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1397 07:23 ب.ظ
خیابان ویلا، کار بیمه نیمه تمام ماند. هوا گرم بود، کمی قدم زدم، رسیدم به یک جای خیلی آشنا، پارکی که برای اولین بار با هم اتفاقی دیدیم اش، مثل کافه ای که برای اولین بار اتفاقی با هم رفتیم, ورشو، نبش خیابان ورشو. تو را با مانتوی سبزی که داری روی همان نیمکت میبینم، من حتی اگر نخواهم به تو میرسم، از هر طرف که بروم. مدتی به محوطه ای از پارک که از آنسوی خیابان میبینم خیره میشوم، لبخندت مینشیند کنج لبم. صدایت میکنم و صدای قشنگت را نمیشنوم، دلم برای لحن زیبایی که داری تنگ می شود، اولین تاکسی خالی که میبینم را نگه می دارم و میگویم دربست؟


 


نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه هجدهم خرداد 1397 01:32 ق.ظ
سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا فکر کردم همه چیز همانجا تمام شده، احتمالا به خاطر استرس زیادم کاملا متوجه منظورت نشدم. اما آن روز شد یکی از بهترین روزهای زندگیم، از معدود روزهای خوب خرداد در تمام عمرم.
رفتم داخل سالن سینما و تو رفتی سمت منزل، تنها نشستم و عاشقانه ی در دنیای تو ساعت چند است؟ را به تماشا نشستم و حالا تنها مینشینم و ساعت دنیام را که مدت هاست خوابیده تماشا میکنم.امشب که داشتم از محل کار برمیگشتم دلم میخواست کنارم باشی، دلم میخواست فرشته ی آن روز و روزهای بعدش را در آغوش بگیرم و بگویم ساعت دنیام که هیچ تمام دنیا بدون تو خواب است مهربانم.

عزیز دلم، نازنین دوست داشتنی ام، برای چنین روزی که برایم رقم زدی بسیار سپاسگزارم.


نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه چهاردهم خرداد 1397 11:58 ب.ظ
امروز را توی خانه ماندم، پرده ها را کشیدم، ظرف ها را شستم، به گل ها آب دادم، کانتر آشپرخانه را تمیز کردم، کمی مطالعه کردم، مشخصات گوشی های جدید را نگاه کردم، یک موسیقی را صد بار گوش کردم، از گوشه ی پرده آفتاب تیز را نگاه کردم، اول صبح که سردم بود رفتم زیر پتوی سنگین! به درد دلهای دوستم که در راه شمال بود و داشت تلفنی گلایه میکرد گوش کردم، بعد از حال بد دیروز و دیشب رخوت زیادی داشتم، جرات آب نوشیدن نداشتم، غذا که اصلا و ابدا دلم نمیخواست، روزه اجباری بودم انگار، با خواهرم صحبت کردم که گفت عکسهای تازه فرستاده، بالاخره توانستم کانکت شوم و عکس ها را ببینم، دلم خیلی خواست که پیششان باشم، یک دنیا شیطنت از چشم هایشان میبارد، یک فیلم هم هست، از بازی و جست و خیزشان، راستش بعد از دیدن عکس ها فیلم کمی بهتر شدم، خیلی دلم میخواست مثل چند شب پیش بیایم حوالی ات، چند شب پیش خیلی نزدیک نیامدم، نتوانستم. با اینکه برای من تمام این شهر هوای تو، هوای نفس هایت، هوای چشم هایت، هوای قدم هایت را دارد اما بعضی جاهاست که انگار ایستاده ای و دارم نگاهت میکنم، نگاهت میکنم و نردیکت میشوم و محو میشوی.
ای کاش بودی عزیز دلم و میرفتیم تا ببینیمشان، کاش تو را میدیدند تا بفهمند که خیلی کم دارند در شیرین بودن، کاش اینقدر جایت خالی نبود، کاش...

عکس ها و فیلم:


تعداد کل صفحات : 69 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :