تبلیغات
داستانك های من
Call me by your name

وقتی صدایم میکردی، انگار ترانه ای ازلی در وجودم رخنه میکرد، تا همین چند وقت پیش جز کسانی بودم که گوشهای تیزی دارند، علاوه بر این علاقه ام به ساز و آواز باعث شد که صداها برایم طبقه بندی داشته باشند، صداها را خوب می شناختم، لحن ها و لهجه ها را. وقتی صدایم می کردی، اسمم وزنی میگرفت به وسعت تمام لالایی های عاشقانه ای که از بدو وجودشان در دنیا در حال پرواز هستند. صدایت را نت نویسی کرده بودی و سپرده بودی به دستان پیانیستی قدرتمند، تا عمق روحم را میشکافت، تنها با یک کلمه چهار حرفی. رهبر ارکستر تک تک واژه هایت بودی و من شنونده ای که تمام وجودش گوش بود و لذت میبرد از رقص واژه ها بین لب های شکر ریزت.
اگر بخواهم تشبیهت کنم شبیه به شخصیت زن فیلم نفس بکش هستی، زلال،مهربان و مصمم در دوست داشتن، یک انسان واقعی. و اگر بخواهم خودم را تشبیه کنم شبیه به جوکر در فیلم شوالیه تاریکی هستم، بدجنس، بی رحم، بیشعور و نالایق؛ شیطان خالص. انگار جمع اضداد بودیم، مثل تمام قصه ها نمیشود، نمی شود بد منی وجود داشته باشد و صلح انگاشت، نمی شود شر باشد و خیر به ساحل آرامش برسد، نمی شود در روز تاریکی باشد به غیر خورشید گرفتگی، نشد که مقابل خورشید بیشتر بایستم تا در کنارت باشم، تو نور روز بودی و من سیاهی مطلق شب، تو طیف رنگ های همان تور سپید و من سیاهچاله ای که حتی نور را می بلعد. مثل تمام قصه ها جایی باید شمشیر کشید به روی تباهی و سیاهی، جایی باید شلیک کرد به قلب بدی ها، جوکر هر چقدر هم عاشق پیشه باشد و دلباخته، دل کسی برایش تنگ نمیشود، باید راحتش کرد، باید همه را از شرش راحت کرد.
امشب خودم را به ضیافت جهنم مهمان کرده ام، تالار وحدت، ردیف چهارده، صندلی چهارده، چهاردهم. همان اولین کنسرتی که در اسفندماه با هم رفتیم. همان جایی که جادوی موسیقی صدای سکوت تو تمام من را درگیر خودش کرد، همان جا که بعدها بار دیگر نگاهت وجودم را دربرگرفت، همان جا که آمده بودی تا بمانی. 
عزیز دلم،همه چیز امشب آماده خواهد بود، لوکیشن بی نقص، جمعیت، موسیقی، نور، همه چیز آماده ی نمایش جای خالی ات خواهد بود، سکانس هایی بی نظیر از تو بدون وجود تو. نقش اول غایب، نامبر وان همیشه حاضر.

بعدا نوشت: به محض ورود صدای حامی توی گوشم میپیچد؛ شهزاده من رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟ و وقتی که دارم خارج میشوم همه جا میبینمت و با خودم میگویم: دل لای در له شد

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1396 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
این شب ها سحر نمی شوند
رهایی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی



دنیا سیاه و سفید است، کاش بودی عزیز دلم، کاش بودی تمام رنگ های زیبا دنیا

[ سه شنبه هشتم اسفند 1396 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
بغض طاقت هم شکسته
صبح زود بی هیچ دلیلی از خواب نه چندان خوب دیشب  بیدار می شوم، از دیروز احساس سرما خوردگی داشتم که امروز با گلو درد به بار نشسته، لامپ روشن مانده از شب را خاموش میکنم، پرده را کنار میکشم، به باران که صدایش را شنیده بودم نگاه میکنم، کمی وبگردی میکنم، آهنگ جدید سپنتا را دانلود میکنم، صدایش را خیلی دوست دارم، اولین بار ده سال پیش صدایش را در اجرای زنده شنیدم، اسمش غریبگی است. کدش را برای وبلاگ کپی میکنم، پیانو، سپنتا، شعر خوب و صد البته جناب خلعتبری.
امروز اگر حالم اجازه بدهد میروم هتل محل اقامت خواهرم تا ببینمش، حوالی هفت تیر. این چند وقت اخیر خواسته و ناخواسته رفته ام هفت تیر، از پله برقی عبور کرده ام، سر قائم مقام منتظرت بودم، دست مهربانت را گرفته ام و از خیابان عبور کرده ام، خیابان کریم خان را قدم زده ام و با تو از پله های پل عابر گذر کرده ام، قدم هایت را شمرده ام، به ساختمان آبی کنار پل و کبوتران خیره شده ام، به صفحه ی موبایلت که کبوترها را در خودش قاب کرده زل زده ام،برایت آب معدنی گرفته ام، قربان صدقه ات رفته ام و رسیده ام مقابل در ورودی کافه. انگار که رسیده باشم به آخر دنیا، مانده ام و به راه پله نگاه کرده ام.

[ شنبه پنجم اسفند 1396 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب
لینک دوستان
درباره وب