فصل ماقبل آخر-قصه سوم-انگار دستام سرد سردن
اکثر وقت هایی که در خانه هستم پرده ها پنجره ها را پوشانده اند، نمای جلوی خانه را ماه هاست که از پنجره ندیدم، ترجیحم این است محیط تاریک باشد،  کل روز را به جز زمان کوتاهی که برای خرید رفتم در منزل ماندم، صبح زود از خواب بیدار شدم، صدای باران را میشنیدم و حال اینکه از جایم بلند شوم را نداشتم، بعد از دو ساعت به سختی بلند شدم،  سری به گل ها زدم، کمی حرف زدیم، گل کنج اتاق حال خوشی ندارد، پرده را کنار کشیدم تا از نور روز استفاده کند، هوا خنک تر از روزهای قبل بود، تیره و غم انگیز، خاکستری مطلق با طعم دود غلیظ، به محض دیدن قطرات باران کاملا ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن «انگار دستام سرد سردن ...»
موبایلم را چک کردم، خبری نبود. کیست مچ دست چپم کاملا خوابیده ، گیتار را برداشتم و کوک اش کردم، دلم خواست زمزمه ام را بنوازم، هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر مشخص شد که واقعا دستام سرد سردن، دست چپم مثل دست کسی است که در عمرش ساز نداشته، خشک و بی روح، گنگ مطلق. ذهنم بدتر از آن و چشمام شب تار، غریبه با نت. 
باران کمی تند شد، اما نه به تندی بارانی که مربا و من با هم داشتیم نگاهش میکردم، جایت خیلی خالی بود، شبیه همان بارانی بود که تو و طوبی و من با هم زیرش حسابی خیس شدیم، میخندیدی، ناز میخندیدی، یادش به خیر. چند وقت پیش رفتم قلعه صندلیم را دیدم، سیستمم، همان که از پشت آن با تو شب ها را سحر میکردم، من شیفت شب بودم و تو همراه شب بیداری هایم. باران خودنمایی اش را بیشتر کرد، آسمان تاریک تر شد، طاقت منظره پنجره را نداشتم، آمدم توی هال، خزیدم زیر پتو، سردم نبود اما به جایی برای پناه بردن نیاز داشتم، مثل سربازی بودم که توی سنگر دشمن پناه گرفته، امن غریب.
رفتم کمی خرید کردم، بدون هیچ لیستی، یاد وقت هایی افتادم که می‌پرسیدم چه بخرم، لیست خرید کوچکی را توی کوله ام پیدا کردم، یادم میاید توی یکی از سفرهای کوتاهمان نوشته بودمش، گردو، بادمجان، سیر... دستپخت تو با شرایط خاص آنجا، همه چیز عالی بود وقتی کنارت بودم. 
کمی فیلم دیدم، بی حوصله تر شدم، از خواهرم حال گربه ها را پرسیدم، باید مشکل مربا را با پزشکی مطرح کنم، خواهر دوستم دامپزشک است باید بروم و صحبت کنم. بین مبل و دیوار نشستم روی سنگ های خنک، کنار شمع ها، جای تنگی است، دنیا کلا برای کسی که در تنگاست جای تنگی است، قفسی است که هر لحظه کوچک و کوچک تر میشود، اینجا آرامم، کنار شمع ها و بافتنی زیرشان، عطر تو بافته شده به تار و پودش.
ساعت دوازده شب تماس میگیرد و میگوید میخوام بیام پیشت، الان غربم، حوالی فلانجا، ساعت دو مجددا تماس میگیرد و باز میگوید همانجاست! منزل پدر همسرش،و نمی آید. راجع به کاری با هم صحبت میکنیم و به توافق میرسیم، بقیه اش میماند برای دوشنبه بعد از وقت عذاب آور دکترم، سعی کردم که بخوابم.
امروز روز کسل کننده ای است، روز بیخود مشمئز کننده، خلوت پر هیاهو، دلار سقف آسمان اقتصاد را شکافته، سکه یک و نهصد، بازار غرق در سکوت، صرافی ها هیچ دلاری برای فروش ندارند و من خونسردترین روز عمرم را میگذارنم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، میروم توی محوطه محل کارم، درست جایی که قبلا یک صندلی بود با تمام خاطره هایم از تماسهای تلفنی ام با تو، بوی غلیظ گلها آزارم میدهد، نور چشمانم را آزار میدهد، آسمان امروز آبی است، آبی گرم، دلم سخت خودم را در آغوش میگیرد، دلم می‌نشیند کف راهروی بین فضای سبزها، دلم آنجا تنگ میگیرد و میماند تا با تو خلوت کند، خودم می آیم تا این سطرها را بنویسم.







[ یکشنبه نوزدهم فروردین 1397 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ماقبل آخر-قصه دوم-خداحافظ آقا همایون
حال نوشتن ندارم آقا همایون رفت و عروسک ها و دلتنگی همیشگی و بزرگ اش را جا گذاشت
خداحافظ آقا همایون

[ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1397 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
فصل ماقبل آخر-قصه اول-داستان مربا
تا گفتم بیا آمد سمتم،بغلش کردم، صدای میو میو هایش قطع شد، از پنجره نگاهم کردی و خندیدی، آوردم و سپردمش به دستهایت، کمی شیر خورد و بعدش روی پادری خرابکاری کرد، وقتی پلک میزد چشمهایش انگار پر از درد بود، چشمهایش تا عمق دلم را میسوزاند، شروع کردی به شستنش، بعدها متوجه شدیم زخم هایش خیلی عمیق بودند، هنوز اسمی نداشت و توی سبد کوچکی داخل حمام میخوابید، کنار ظرف کفشی که خاکش را داخلش ریخته بودیم.
حوالی ساعت پنج رسیدم، فکر میکردم ببینمش اما نبود، اتاق مهمان پر بود،رفتم داخل اتاق مامان و بابا و چندساعتی خوابیدم، صبح مشغول صبحانه بودیم که آمد، صدایش کردم، نگاهم کرد، نشستم و دستانم را مقابلش گرفتم، دستم را بوئید و سرش را گذاشت کف دستهایم، نوازشش کردم، خودش را بیشتر توی دستهایم جا کرد، آرام آرام بود، انگار نه انگار که همانی است که وقتی اینجا بود مدام مشغول جست و خیز و بازی بود. سینه هایش برجسته و شکمش بزرگ شده، تقریبا یک سالش شده، حالا اسم شیرینی دارد که به خودش می آید، به چشمهایش که هنوز دلم را میسوزاند.
وقتی که دکتر زخم هایش را پانسمان میکرد تحمل ضجه ها و دیدن رنجش عذاب آور بود،تعویض پانسمان هر دو روز یکبار بود، و عذابی که برایش و برای ما تکرار میشد، حالت هایش بعد از تزرق آرامبخش و نگاه نگران تو، وقتی حالت تهوع داشت و در خاکش بالا می آورد، چهره ات مضطرب بود، خودت بردی دکتر، چند روزی بستری بود، خودت ترخیصش کردی، از اینکه خوب شده بود خوشحال بودی.
شب اول آمد توی رخت خوابم و خودش را به شکمم چسباند و نگاهم کرد، نوازشش کردم و تا صبح ساعت پنج کنارم خوابید.طبق عادتش یا صبح میرود پی گشت و گذارش یا ابتدای شب. این روزها مدام خودش را لیس میزند و میخاراند، مامان میگوید احتمالا به خاطر بارداریش اینطور شده. متاسفانه نه دکتری هست، نه دامپزشکی که تخصص اش را داشته باشد و از همه بدتر تو نیستی که نوازشش کنی، دست هایت کم از معجزه ندارد.
وقتی نبودی فیلم ها و عکس هایش را برایت میفرستادم، از بازیگوشی هایش میگفتم. و وقتی که بودی نوازشش میکردی و در آغوش میگرفتی اش، با لحن محصر به فردت اسمش را صدا میزدی.نگاهت به چهره اش را دوست داشتم، نوازش دستانت روی بدنش را.شستنش را، صدا زدن هایش را.
این روزها به خاطر سنگین شدنش خیلی آرام است و اکثر وقت ها روی تخت حواب مشغول استراحت است، نگاهش همانی است که بود، یک رنج کهنه انگار پشت چشمانش نشسته، زیاد غذا میخورد و بسیار تشنه میشود، بو میکشد و می آید در آغوشم، میدانم که دوست دارد تو ا ببیند و بو کند، دستانت را میان دست هایش بگیرد، نوازشت را طلب کند و به صدای قشنگ و مهربانت پاسخ دهد.اگر تو نبودی قطعا حالا او اینجا نبود و شاید اصلا نجات پیدا نمیکرد.
نازنینم، لحظاتی که من و او داریم پر است از چیزی ورای دلتنگی.

[ سه شنبه چهاردهم فروردین 1397 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب
لینک دوستان
درباره وب