تبلیغات
داستانك های من
نویسنده :طاها
تاریخ: شنبه دوازدهم خرداد 1397 02:50 ق.ظ
تهران این روزها هوایش حسابی به هم ریخته است، فقط برف کم دارد. دیروز در اتوبان همت، مسیر غرب به شرق بعد از باران رنگین کمان خوش رنگی کنج آسمان نشست، زمان زیادی نماند، زود رفت، خیلی زود. ناگهانی آمد، ناگهانی رفت.دیدن اش؟! به راحتی من را زیر و رو کرد. بین صدای بحث دوستان شروع کردم به خواندن، برای آنچه که من دیدم و کسی ندید؛ از تو گفتن که خطا نیست، با تو رفتن که خطا نیست. تو کبود ابر تاریک، تو رو دیدن که خطا نیست، کسی نشنید که چه خواندم و برای که خواندم.
امروز خواب بودم که با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، مامان داشت متصل قربان صدقه ام میرفت، با تعجب به اطرافم خیره شدم، توی محل کارم خوابیده بودم! خیس عرق بودم، کولر روشن بود اما من گر گرفته بودم، مامان چند بار پرسید خوبی؟ با صدای کم رمقی گفتم خوبم. باد و باران دوباره مهمان آسمان شهر شده بود و من انگار در استوایی ترین نقطه زمین ایستاده باشم داشتم خفه می شدم.شاید اگر مامان تماس نگرفته بود توی خواب از شر نفس های اضافی ام راحت شده بودم، یادم آمد داشتم خواب آسمانی را میدیدم که رنگین کمانش را از دست داده و شروع کرده بود به رعد و برق زدن، طوفانی و خشمگین بود. شروع کردم به زمزمه کردن؛ با تو بدرود ای مسافر، رفتن تو بیخطر باد، اشک های گونه ات را میبرد باد،آیدت یاد.
مامان گفت آمده ایم لب ساحل تا برای وروجک هایت ماسه ببریم، گفت هوا شرجی است و گاهی باران می زند، گفت جایت خالی است، نپرسیدم آسمان آنجا طاق رنگ به رنگ اش را همراه دارد یا نه؟! اما هرچه بود مادر راست میگفت: جایت خیلی خالی است عزیز دلم.
یکی از فیلم ها را آماده میکنم تا اینجا آپلود کنم، بارها نگاهش میکنم و یاد تو و نگاهت به مادر وروجک ها میافتم و با خودم میخوانم؛ از تو خوندن که خطا نیست با تو موندن که خطا نیست، خنکای عصر جمعه اس گر گرفتن که خطا نیست...

جمعه یازده خرداد نود و هفت




نویسنده :طاها
تاریخ: سه شنبه یکم خرداد 1397 11:41 ب.ظ
خودش در شیرینی کم نداشت و شیرین بودن را از تو آموخته بود، حالا همه جا را پر از شیرینی کرده، یکی شیرین تر از دیگری.











نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1397 08:38 ب.ظ
پسرک نازنین نمیدانم بگویم خوش آمدی یا نه؟! به هر حال امروز آمدی، دستت را میمکی و آرام خوابیده ای، اولین عکس هایت این را نشان می دهد، مثل خواهرت کمی به من شباهت داری که امیدوارم شباهتت در همین حد باقی بماند و بیشتر نشود، نه بروی پی هنر، نه احساسی باشی، قوی و محکم باشی، بشوی از آنهایی که منطق برایشان همیشه حکم میراند و دو دوتایشان می شود چهارتا، نه دستت و دلت بلرزد نه دل و دیدنت را به نگاهی ببازی،مهم تر از همه زندگیت را روی پاهای خودت بنا کنی. البته امیدوارم حتما عاشق بشوی، عاشق حرفه ات، عاشق زندگی ات، عاشق رشته تحصیلی ات یا عاشق دختری با موهای مشکی لخت و چشمان معصوم و دوست داشتنی که اگر اینگونه شد مثل عشق های ادبیات کهن نباشد که بسوزی و بمیری. شاید بهتر باشد جز آن دسته آدم ها بشوی که میگویند:چه عشقی! چه کشکی!
اختلاف سنی ما خیلی رند است، دقیقا سی و پنج سال که اگر چراغ عمرم یاری کند وقتی جوان رشیدی شدی من توی سرازیری زندگی خواهم بود دیدنت قطعا برایم شیرین خواهد بود انگار که بچه خودم را دیده باشم، دلم میخواست همانطور که دارم برای تو مینویسم روزی برای فرزند خودم بنویسم برای دختری با صورت گرد و موهای مشکی لخت، اما خب من بچه ای ندارم و هرگز نخواهم داشت، اینجاست که زور جبر روزگار به هر دوی ما میچربد. تو مجبوری دایی ات را تحمل کنی و حرف های صد من یک غازش را بشنوی، البته تا یک سنی مجبوری. و من باید نقش هزار آرزو را بر تنت ببینم.
نمیدانم تا کجای قد کشیدنت را خواهم دید، اما امیدوارم در هر زمانی از زندگیت با من حرف بزنی، امیدوارم بتوانم خلا آدمی را که در زندگیم نداشتم برای تو پر کنم، نمیدانم توانایی اش را دارم یا نه، اما دوست دارم که بعد از مرگم وقتی یادی از من گوشه ذهنت نشست چیزی از زندگی را به تو داده باشم که به خاطرش لبخندی روی صورت نازت بنشیند، این مورد را به چهارتای قبل از تو هنوز بدهکارم! و در واقع دارم وعده سر خرمن میدهم، به هر دویمان.فعلا که حتی یکبار هم ندیدمت، و هنوز نمیدانم کی میتوانم بیایم و ببینمت.
عزیزکم زندگی عین یک قمار است، چه ببازی و چه ببری دست بعدی از راه میرسد و مجالی برای نفس کشیدن نیست، متاسفانه بازی قبل بازی بعدیت را میسازد و همینطور همه چیز ادامه دارد تا لحظه ناب مرگ، شام آخر زندگی، سکانس میخکوب کننده پایانی، لحظه پرشکوه بسته شدن پرده آخر. زیاد نرنج و با تاسی که ریخته ای بازی کن و لذت ببر، این ماتم کده به حد کافی ملال آور و پرعذاب خواهد بود نیازی نیست که آتش به خرمن اش بزنی، سعی کن به خودت فکر کنی و عزیزانت، از همه چیز لذت ببر که دمی که فرو نشست هر آن ممکن است بر نیاید.
ساعت های اول زندگی ات است و من دارم اینقدر حرافی میکنم، وای به روزگارت کوچولوی من با این حجم از کلماتی که من برایت ردیف خواهم کرد، اجالتا میبوسمت، بوییدنت باشد برای روز دیدار.



تعداد کل صفحات : 69 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :