تبلیغات
داستانك های من

ته مونده ی خیال

جمعه سیزدهم آذر 1394 01:33 ق.ظنویسنده : طاها

 
دانلود
آخرین ویرایش: جمعه سیزدهم آذر 1394 01:36 ق.ظ

 

پاپاسی

سه شنبه دهم آذر 1394 01:01 ق.ظنویسنده : طاها

 
امروز که دارم زیادی با واژه ی پول سر و کله می زنم،یاد سوم راهنمایی افتادم.معلم انشائی داشتیم که در انتخاب موضوع انشاء متفاوت بود.موضوع ها همیشه یک کلمه ای بودند،مثلا درخت،سایه،مادر،کاغذ و ... اما یکی از موضوعاتی که خوب یادم مانده «پول» است.دقیقا سالی که به علت مشکلات زیاد اقتصادی خانواده اوضاع اصلا خوب نبود.آن موقع ها قشر متوسط واقعا قشر متوسط بودند و اکثر مردم هم از همین قشر بودند اما آن سال ما مثل همه ی مردم نبودیم،بی پولی،نداری،سختی،تنگنای پدر و مادر،غصه های بابا،مدیریت سخت خانه توسط مامان و قناعت همه ی ما بچه ها،یادگاری های آن زمان خانواده ماست.اما همه ی اینها باعث نشد تا در انشایم از افکار کودکانه-به نظرم باید بگویم احمقانه-دست بردارم و انشایم را مثل همه ی بچه های کلاس نوشتم،یک چرت و پرت اساسی در نکوهش «پول» و سرمایه داری!حالا بعد از سالها می خواهم از پول بنویسم،حالا که تجربه سر و کله زدن حسابی با پول را چشیده ام،حالا که روزهایی بدون داشتن پول را هم تجربه کرده ام،حالا که در اوایل دهه ی چهارم زندگیم هستم.

به نام خدا
موضوع انشاء:پول
به نظرم آن موقع که انسان ها اولین سکه ها را ضرب کردند یا حتا قدیم تر وقتی از خشت و گل چیزی ساختند برای مبادله ی راحت تر کالا قطعا هیچکدامشان تصویری از مبادلات این روزهای آدمیزاد نداشتند.این همه ارز با این همه تفاوت!اما به هرحال سبک و سیاق همان است که بود،سکه طلا و نقره و مس جایش را داده به اسکناس هایی با ارزش های متفاوت.باید گفت یکی از ابداعات بی نقص بشر که ماهیتش را به خوبی حفظ کرده است همین «پول» بی زبان است.همین چرک کف دست!همین که برای خرج کردن است،همین که می گویند:«خدا می رساند!» همین که عزیز را ذلیل می کند و ذلیلی را عزیز،همین کاغذ طرح داری که آلوده می شود،شسته می شود،پاک می شود،از جیبی به جیب دیگر می رود،می شود عدد سه هزار میلیارد و آقا زاده ها را از بقیه تمیز می دهد.خرج گلوله جنگ می شود و هشت سال تمام رنگ خون می گیرد،شادباش سر عروس و دامادی می شود که بعدها باید پی اش سگ دو بزنند،به حساب ده ها نفر می رود تا برای یک نفر دارویی خاص تهیه شود.نمی خواهم بی انصاف باشم با همین پول می توان کارهای بسیار با ارزشی کرد،از ساخت مکان های عام المنفعه گرفته تا کمک به بیماران صعب العلاج و افراد بی سرپرست.بله با همین پول هم می توان زیباترین و بهترین کارهای دنیا را انجام داد اما مسئله این است:داشتن یا نداشتن!
بچه که بودم زیاد برایم مهم نبود،مهم سرخوشی کودکانه و بازی و سرگرمی بود که با کمترین امکانات به بهترین نحو آماده می شد.اما وقتی که صدایم داشت دو رگه می شد و بالای لبم کم کم داشت سبز می شد هم زمان با تغییرات فیزیکی من تغییرات دنیای اطرافم هم شروع شد،در واقع دیگر آن دنیایی که داشتم کم کم فرو ریخت و دنیای واقعی خودش را به من نشان داد.حالا دیگر تبعیضی که بین ما و پسر فلان مسئول شهر بود را می فهمیدم،حالا دیگر دلیل خط خوردن اسمم از اردوی چند روزه را می فهمیدم.حالا دیگر می فهمیدم که پسر یک کارمند ساده هرچقدر هم همه چی تمام باشد با پسر فلان آدم سرشناس شهر متفاوت است.حالا دیگر می فهمیدم پسر حاج فلانی و فلانکی بودن مزیت ذاتی است.راستش هضم کردن هیچکدام از این چیزها برایم ساده نبود.آنقدرها هم خودساخته و قوی نبودم که تاب تفاوت ها را بیاورم و یا انگیزه ام صدچندان شود.جایی که باید رشد می کردم،شکستم،به یکباره تمام شدم.حالا رنج خیاطی کردن مادرم را می فهمیدم،رنج پول در آوردنش را،رنج خستگی های همیشگی اش را.مادرم نمی خواست هرگز چنین روزی را تجربه کنم،بابا هم نمی خواست اما تلاششان برای زندگی خانواده پرجمعیت ما نتیجه بخش نبود.نه با کسی حرف زدم نه با خدا.خودم بس بودم،بالاخره یکجایی باید به این نتیجه می رسیدم.خیلی طول کشید تا خودم را جمع کنم.سالهای آخر نوجوانی و ابتدای جوانیم را به باد دادم و حسرت خوردم و حسرت...
«وضعیت از اینی که هست هیچوقت بهتر نمیشه»،«پول که همه چیز نیست!»،«توکلت به خدا باشه،جور میشه» امیدوارم هیچوقت چنین جمله هایی را نشنیده باشید،نمک است بر زخم کسی که در به در پی پولی واجب است.وقتی پول می شود هم ارزش جان آدمی که چون پول ندارد جانش هم ارزشی ندارد.درد است روی شانه های کسی که از شرم نداری باید چشم اش را بدوزد به کفش هایش و مدام توی خودش بپرسد که چرا عرضه ی دارا بودن را ندارد؟!
سوم راهنمایی بودم، خیلی رک و بی پروا بگویم فقیر شدیم، به نان شب محتاج.نبود، هیچ مویی توی کف دستمان برای کندن نبود، دیسک کمر مامان امانش را بریده بود، میگرن همیشگی اش بلای جانش بود، روسری اش را محکم به سرش می بست و دراز می کشید و غصه می خورد، بابا غمگین بود، فضای خانه سرد و سنگین، امروز که توی محل کار حسابی از خجالتم درآمدند و به خاطر نیاز به پول دم نزدم یاد روزهایی افتادم که پول نبود و تا دلتان بخواهد مصیبت بود، امروز تقریبا آخرین داراییم را هم از دست دادم، کمی غرور داشتم که آن را هم به بی پولی فروختم، ظهر که فرصت استراحت بود به بابا زنگ زدم، بیست و هفت در صد سه ساله! تمام حقوقم را باید بدهم پی قسط!خداحافظی کرده و نکرده گوشی را قطع می کنم، یاد رزق حلال می افتم و هزاران حدیث و آیه و حرف، بیست و هفت درصد سود بانکی،حلال است؟! می روم کنار حوض و ماهی ها را تماشا میکنم، یاد ماهی قرمز آرزو می افتم، یاد آن روزهایی که پول هم نتوانست کاری بکند، یاد آن عید و سه ماه بعدش، یاد آن همه چیزی که فروخت و خرج بیماریش کرد، یاد چشمان آبی اش که خاکستری شد، یاد فرودگاه رشت و آغوش. آخر،ای بسوزد پدرت که بودن و نبودنت پر از بدبختی است.
سال هشتاد و نه آمدم تهران، نه جایی داشتم و نه پول درست و حسابی، یکم رسیدم و بیست و پنجم باید بر میگشتم برای عروسی تنها برادرم، پول برگشت را کنار گذاشتم، مهمان آقای الف شدم و یک هفته ی آخر دیگر چیزی نداشتم، سه روز آخر قحطی کامل، بعد از سالها فقر کامل را حس کردم، می دانستم تا دو ماه خبری از حقوق نخواهد بود.
از کودکی فهمیدم که پول عنصر اصلی روزگاری است که در آن هستم، بعدها که دانشجو بودم و بابا به خاطر بیماری سخت مادر گرفتار تهیه پول بود چون دکتر زبردست مملکت گل و بلبلمان فقط در بیمارستان خصوصی حاضر به جراحی مامان بود فهمیدم که جان را ارزشی نیست در قبال پول، نه مادی گرا نیستم، اما نبودش بدبختی است، اشک است و حسرت و ماتم، مثل تمام این چند ماه، مثل امروز، مثل فردا...
خسته ام، آرام کنار ساختمان های شیک روی برگ های زرد راه می روم، حالم خوب نیست، ماشینی سرعتش را کم می کند، شاسی بلند است، راننده زنی است پنجاه و چند ساله، دا موبایلش حرف می زند، با صدای بلند می گوید:اگر من نبودم که گه بارت نمیکردن داهاتی پاپتی.بیچاره کسی که آنطرف خط صدایش را می شنود، توی فکرم، حالم خوب نیست، فشارم بالا رفته، هوا بوی پاییز نمی دهد، بوی پوچی محض می دهد، بوی مشمئز کننده ی پول را می شنوم، حالت تهوع بدی دارم، آویزان سطل زباله می شوم، بالا می آورم، تمام حرصی را که خوردم، تمام خاطرات گذشته را، تمام امروز را، دهنم مزه خون می دهد، معده ام طوری درد می کند که انگار منفجر شده، باز بالا می آورم، خون، انگار خون دل تمام سالهای زندگیم باشد، همه با تعجب نگاهم میکنند و کسی نزدیک نمی آید، گر گرفته ام، با بدختی خودم را به کلینیک می رسانم، سر درد شدیدی دارم، می خواهم زودتر دکتر را ببینم که می گویند:اول ویزیت، و اگر نداشتم تیتر یک روزنامه های فردا بودم، مردی به خاطر بی پولی در درمانگاه تسلیم مرگ شد، فشارم بیست بود، بعد از جدایی از درس طعم بیست را نچشیده بودم.

یکشنبه هشتم آذر نود و چهار خورشیدی.

+اگر کسی مایل بود انشایی درباره پول بنویسد تا اینجا آپش کنم.
++اسم معلمم یادم نیست اما به خاطر موضوع انشاهایی که میداد دستش را می بوسم.
+++غلط های نگارشی را ببخشید. با موبایل تایپ کردن خیلی سخت است.

آخرین ویرایش: سه شنبه دهم آذر 1394 01:07 ق.ظ

 

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دوشنبه دوم آذر 1394 12:04 ق.ظنویسنده : طاها

 

پدر آقای الف دارد می خواند، سحرم دولت بیدار به بالین آمد، گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد، برادرش نی می نوازد و من دارم به سختی بغضم را فرو می خورم، شب مناسبی برای صدای نی نیست، نی ای که اهل حکایت است و گاهی اهل شکایت.

چاره ای نیست، می روم سراغ قرص هایی که چند شبی است نخوردم، تجویز شبی یکی است، اما جواب نمی دهد، دو تا می خورم...


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 47 ) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...