تبلیغات
داستانك های من
منوی اصلی
داستانك های من
  • طاها یکشنبه هفدهم دی 1396 02:37 ب.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه هفدهم دی 1396 02:39 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها جمعه پانزدهم دی 1396 01:11 ق.ظ نظرات ()
    به محض دیدنم می آید توی بغلم، می نشیند، نگاهم میکند، نوازشش میکنم، آرام می خوابد. چشمهایش انگار بغض هزار ساله دارد، صورتش را بین دست و بدنم جا میدهد، دلبری نمیکند، فهمیده است توی دلم چه غوغایی است، هنوز نوازشش میکنم، چشم هایش را میبندد و بیشتر خودش را میسپارد به آغوشم.
    خیلی خیلی آرام است، آنقدر آرام که مظلومیتشش مینشیند توی گلویم، نگاهم میکند و صورتش را می چسباند به گونه ام، یاد اولین لحظه ای میافتم که شنیدمش، روبرویم نشسته بودی،آرام و زیبا. وقتی آوردنش چشمانت برق قشنگی داشت، عمق دوست داشتنش نشسته بود توی عمق مردم چشمانت، نگاهم کردی، دلم لرزید، دوست داشتنت لحظه به لحظه بیشتر میشد.
    دستانش را گذاشت توی دستم، لطیف و آرام، چقدر جای دستانت خالی بود، دستانش انگار بی پناه بود، توی دستم بیقرار بودند، تو را کم داشت، کم دارد، مثل قلب من که تو را کم دارد. نگاهش آتش به جانم میزند، می دانم که تو را می خواهد. 
    کاش بودی، اینجا پیش ما، جایت خیلی خیلی خالی است نازنین. چشم هر دوی ما به راه است، به راهی که صدای قدم های شیرنت ما را به پیشواز لبخند پر مهرت بکشاند.
    آخرین ویرایش: جمعه پانزدهم دی 1396 01:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها سه شنبه دوازدهم دی 1396 11:48 ب.ظ نظرات ()
    برنامه ریزی کرده بودم که امشب یا فردا بروم اصفهان اما الان بی حال و بی رمق و  با دلتنگی زیاد سوار اتوبوس هستم و دارم میروم شمال... 




    عزیز دلم؛ ببر دستت رو توی تقویم و باز از اون روزهای قشنگش بیار 

    آخرین ویرایش: چهارشنبه سیزدهم دی 1396 12:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 58 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...