تبلیغات
داستانك های من

آری برادر این چنین بود

چهارشنبه بیستم آبان 1394 03:32 ب.ظنویسنده : طاها

 
نیم ساعت مانده تا ساعت کاری تمام شود، نه حس رفتن به خانه را دارم نه حس ماندن در محل کار، گویا هوا کمی سرد است، اینجا که بیرون راهی ندارد از روی سایت هواشناسی دیدم که باران در کارنیست، این هم از شانس بد من است که هوا بارانی نیست.امروز کلا روز خوبی نبود، مخصوصا با آخرین دستور رییس که کلا اعصابم به هم ریخت. برده بودن شاخ و دم ندارد، یک نمونه زنده اش همین منم که دارم می نویسم. هیچ جایی از زندگی ام دست خودم نیست، نه استقلال کامل دارم و نه زمام زمان زندگیم دست خودم است. دقیقه ی نود بی هیچ پرسشی باید کاری که می خواهند را انجام دهم، به هر حال ارباب هستند و من تحت فرمانشان هستم. امروز چهارشنبه بیستم آبان ماه نود و چهار مثل اکثر روزهایی که در خدمت دیگران بودم بار دیگر جبر به تمام آزادی و اختیارم چربید. بار دیگر یادم آمد توی این دنیای گور به گور شده ی بی انتها که من ذره ای بیش به حساب نمی آیم به اندازه همان ذره هم ارزش ندارم.تا بوده همین بوده، از همان ازل که خدا تصمیم گرفت عدم را به نام انسان به فنا بدهد دقیقا از همان لحظه انسان خودش را به فنا سپرد و وجود را هم به عدم سپرد.«آری برادر این چنین بود».



آخرین ویرایش: چهارشنبه بیستم آبان 1394 04:06 ب.ظ

 

شنبه غم انگیز

شنبه شانزدهم آبان 1394 09:49 ب.ظنویسنده : طاها

 
غروب جمعه است، شالت را دور گردنم می اندازی و خداحافظی می کنیم، بر می گردم و نگاهت می کنم، کمی مکث می کنم و بعدش به راهم ادامه می دهم.هوا بارانی است، از سقف ایستگاه مترو آنقدر آب دارد میریزد که بی شباهت به آبشاری پر آب نیست.ایستگاه تاریک و خلوت است، انگار که سالهاست نه کسی آمده و نه کسی رفته، قطاری در یک سمت ایستگاه زیر ریزش آب طوری ایستاده که گمان می کنم بعد از سالها سفر و دیدن روزگار مختلف حالا مدت هاست که اتراق کرده و دارد روزگار دوران سکوتش را می گذراند.قطاری که باید سوارش شوم از راه می رسد، هیبت وحشتناک و صدای مخوفش خودم را توی خودم مچاله می کند، گوش هایم را می گیرم و چشمانم را محکم می بندم.باد شالت را روی صورتم به رقص در می آورد.
صبح شنبه است، شب قبل را مثل اکثر شب ها کم خوابیده ام اما به موقع بیدار شدم، بعد از دو روز رویایی حس و حال رفتن سر کار را ندارم، محیط بسته محل کار آزارم می دهد.آماده می شوم، کیفم را روی دوشم می اندازم، شالت را بو می کنم و می گذارم سر جایش و راه میافتم، به پاگرد آخر می رسم، در آپارتمان را می بینم، تا پایم را می گذارم روی پله اول سر می خورم و با کمر می خورم روی پله ها، پنج-شش پله را پایین می روم و می خورم به در آپارتمان، نمی دانم روی پله ها چه چیزی ریخته اما من آهی می کشم و به سختی از جایم بلند می شوم.لباس هایم کثیف شده، چهار طبقه را به سختی بالا می روم تا لباسها را عوض کنم، بعد از تعویض لباس ها کمی دراز می کشم، شالت را می گذارم روی صورتم.
روز سختی را با کمر درد شدید در محل کار سپری کردم، به خانه می رسم،تاریک و ساکت است، نور آبی شومینه تنها چیزی است که با طنازی اش سعی دارد توجه ام را جلب کند.بی حال و بی رمق کنار شومینه دراز می کشم، تماس می گیری، حالت خوب نیست، حالم خوب نیست.احساس سرما می کنم، می روم پتو می آورم، شالت را نوازش می کنم و می گذارم سر جایش، کنار شومینه دراز می کشم، کمر درد امانم را بریده، سردم است، می لرزم،تب دارم.
نیم ساعتی را خواب بودم، حالا زیر پتو هم میلرزم، پتوی دوم را هم میکشم روی خودم، شعله شومینه را بیشتر می کنم، عرق می کنم، سردم است،می لرزم، کمرم آنقدر درد دارد که هر لحظه احتمال می دهم از دردش بمیرم.منی که نسبت به درد به شدت مقاوم هستم، حالا مدام دارم ناله می کنم، شالت را می بینم، فاصله اش آنقدری است که دستم بهش نمی رسد، توان تکان خوردن ندارم، دو-سه دقیقه می خوابم و بعدش درد است و درد.حتی نمی توانم با دوستی یا آشنایی تماس بگیرم، کاملا بی حس شده ام.
ساعت یک بامداد است، پاهایم را حس نمی کنم، به شدت می لرزم، عرق می کنم،آه و ناله می کنم، فکر می کنم حتما اتفاق بدی برای کمرم افتاده، دردش هنوز زیاد است اما پاهایم را اصلا حس نمی کنم، عضلاتم منقبض می شوند، توی خودم مچاله شده ام،دست هایم حتی توان شماره گیری را ندارند، تشنه ام، به شدت تشنه ام، می لرزم و به سختی سرم را از زیر پتو بیرون می آورم، شالت را می بینم،کاش نزدیکم بود.
ساعت سه و نیم نیمه شب است، زیر پتو گرما دارد خفه ام می کند اما باز سردم است و به شدت می لرزم،پاهایم را هنوز حس نمی کنم، تمام بدنم درد می کند، نوک انگشتان دستم یخ کرده، دستهایم دارند بی حس می شوند، فکرش را نمی کردم به همین سادگی اینگونه زمین گیر شوم، راستش فکر اینکه این شب صبح خواهد شد یا نه به ذهنم رخنه کرده، دلم می خواهد به هر زحمتی شده خودم را به شالت برسانم و عطرش را به مشامم برسانم، بی حسی دست هایم بیشتر شده، سردم است، می لرزم، تب دارم، عرق کردم، می لرزم، می لرزم، می لرزم.
ساعت پنج صبح است، دیگر توانی ندارم، بی حال تر از آنم که حتی ناله کنم، درد شدید کمر،بی حسی دست ها و پاها و کلافگی وضعیتی که دارم کاملا نا امیدم کرده، تمام بدنم خیس شده، تشنه ام، خودم می دانم که تب دارم، شالت را می بینم و چشمانم سیاهی می رود.
ساعت شش صبح است، منگم اما از درد شدید خبری نیست، عضلاتم آرام گرفته اند،هنوز سردم است و می لرزم، پاهایم را حس می کنم، یخ کرده اند، خوابم می آید، می خوابم.بیست دقیقه می خوابم، به هر جان کندنی هست بلند می شوم، دیوار را می چسبم و میروم سراغ شالت، فقط نوازشش می کنم، یک لیوان آب می نوشم و دست و صورتم را می شورم، سردم است اما توان راه رفتن دارم، باید بروم سر کار.
صبح یکشنبه است،آماده می شوم، کیفم را روی دوشم می اندازم، شالت را بو می کنم و می گذارم سر جایش و راه میافتم.

آخرین ویرایش: شنبه شانزدهم آبان 1394 09:49 ب.ظ

 

فاصله؛ یک شهر و یک ترمز

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1394 01:23 ق.ظنویسنده : طاها

 

دو روز اول محل کار جدید مثل تمام کارها و محیط های جدید سخت بود و تا حدی عذاب آور، هیچ ارتباطی با دنیای بیرون وجود ندارد، بعد از عبور از گیت انگار وارد زندان شده ای، نه گوشی آنتن می دهد، نه از اینترنت خبری هست، و نه حتی پنجره ای که شاید کبوتری باشد تا پیامت را به آشنایی برساند، طبقه منفی یک، به عبارت دقیق تر زیر زمین، حس زندانی تازه واردی را داشتم که نگاه متعجبش به در و دیوار زندان جدید عادت نکرده، راس ساعت خروج از محل کار میزنم بیرون، بیرون رفتنی که خودش پروسه ای عجیب دارد.

چهارشنبه است و ساعت خروج یک ساعت جلوتر است.در هوای مطبوع پاییز توی یکی از خیابان های بالاشهر تهران، مکالمه ام تمام می شود، دلم پر می کشد و می خواهم کنارش قدم بزنم، اما فاصله ی مان در آن لحظه تقریبا یک تهران است، می خواهم عرض خیابان را طی کنم، صدای ترمز شدید را می شنوم، از جایم تکان نمی خورم، بر می گردم سمت صدا، یک بنز مشکی شیک، ران پای راستم، نگاه مات راننده، و مقاومت من در زمین نخوردن، سکانس ساده ای که ترمز قدرتمند بنز تراژدیش نکرد، راننده پیر مرد مهربانی بود که گفت: هوس عزرائیل کردی جوون؟ لبخندی زدم و در حالی که داشتم ماشینش را با دستم نشان می دادم گفتم: اگه عزرائیل اینه و با لبخند شما میاد چرا که نه؟ خندیدیم، او گازش را گرفت و رفت،من پایم را گرفتم و رفتم، نمی دانم او چه فکری داشت اما من هنوز در حال و هوای مکالمه ی تلفنی ام بودم.



آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 46 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...