تبلیغات
داستانك های من
منوی اصلی
داستانك های من
  • طاها سه شنبه پنجم دی 1396 12:10 ق.ظ نظرات ()
    امروز رفتم و با رییس و مدیرم صحبت کردم، استعفای شفاهی.برخلاف تصورم به شدت مخالفت شد، گفتم نمیتوانم، نه از نظر روحی خوبم نه از نظر جسمی، گفتند کمک میگنیم، گفتم کار از کمک گذشته و کسی نمی تواند کاری کند.نه آنها متقاعد شدند که با استعفایم موافقت کنند نه من متقاعد شدم که باید ادامه دهم اما از قراردادم چند ماهی باقی است و فعلا چاره ای نیست.
    خواب یک دشت را دیدم، سبز با سنگ های بزرگ سفید، مثل یکی از ارتفاعات زیبای محل زندگی، نوازش باد روی چمن زار بود و من، از دور دست ها آمدی، سوار بر یک اسب ابلق، تو طناز ، اسب خرامان، و من مست از زیبایی مسحور کننده ی تو،توی خواب هم حسرت باد را میخوردم که به صورتت بوسه میزد...
    آخرین ویرایش: سه شنبه پنجم دی 1396 12:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها پنجشنبه سی ام آذر 1396 11:45 ب.ظ نظرات ()

    شب یلدا شبهایی بود که خیره میشدی به چشمانم، حتی وقتی که چشمانم بسته بود. شب یلدا، شبهایی بود که توی آغوشم گیتار در دستت بود، شب یلدا شبهایی بود که گاهی آواز میخواندی، شب یلدا شبهایی بود که صبح اش را کنارم قدم میزدی، شب یلدا شبهایی بود که عطرت قبل از خواب توی تمام خانه میپیچید، شب یلدا شبهایی بود که سفره مان دو نفره بود، شب یلدا شب هایی بود که توی سرمای کشنده شهر کوچک اطراف تهران تنگ در آغوشم بودی، شب یلدا سیاهی چشمان تو بود که عمق اش فقط مهربانی است و محبت.

    امشب زیر چند قطره باران قدم زنان آمدم منزل دوستم که خودش رفته سفر، فکر کردم منزل خودم نباشم یاد شب یلدای سال قبل کمتر به سراغم می آید، اشتباه کردم عزیزم جای خالی ات به هیچ مکانی بستگی ندارد و همه جا کنار من است.


    آخرین ویرایش: جمعه یکم دی 1396 12:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها یکشنبه بیست و ششم آذر 1396 11:16 ب.ظ نظرات ()

    بخارست، بالاتر از عباس آباد، کمی بالاتر از دانشکده اقتصاد، دقیقا روبروی بیمارستان آسیا. دیروز اینجا بودم کاملا اتفاقی، مدت ها بود که آن حوالی نرفته بودم. منتظر بودم و باید مدام قدم میزدم، سینما آزادی،سینما آزادی، سینما آزادی؛ کوهی از خاطراتت را میرزد توی گلویم. روی یکی از نیمکت های پیاده رو مینشینم و به سینما خیره می شوم. هیچ صدایی نمیشنوم، انگار به یکباره کل شهر محو شده و من مانده ام و سینما، صدایت را میشنوم، تنهایی طاها؟ 
    دقیقا روبروی بیمارستان آسیا، ایستگاه اتوبوس مثل یک کلبه متروک منتظرم بود، میروم روی صندلی اش مینشینم و یاد روزی میافتم که با هم همینجا نشسته بودیم، لبخندت مینشیند روی چشمانم، و حرف هایت که گفتی : از تو خواب جالبی دیدم، و هیچ وقت خوابت را تعریف نکردی. نزدیک تر از آنی که لبخند نزنم. باد سردی می وزد و اشک هایم به یادم می آورند که در آخرین روز های پاییز امسال هستم. 
    جمعه بود، خیلی سرد تر از این روزها، بیست و ششم، سر کار بودم، میدان فردوسی، آمدی با دوستت، خسته بودی اما لبخند میزدی، از آن لبخند هایی که دنیا را وادار به آرامش می کرد، از آن لبخند هایی که میتواند ماه را برای تماشایت به زمین بیاورد و خورشید را وادار کند به خوش رقصیش در آسمان ادامه دهد و ظهر دل انگیز پاییز را هرگز به غروب ننشاند. با دوستت خداحافظی میکنیم و میرویم تا برسیم به ماتریوشکا. پارسا پیروزفر به تنهایی جای تمام شخصیت ها نقش آفرینی کرد، تحسین برانگیز بود و تعجب آور، اما حالا تعجب نمیکنم، حالا که تنهایی دارم جای هر دوتایمان زندگی میکنم، صدایت میکنم و جواب میدهم، قرار می گذارم و می آورمت سر قرار، دو تا بلیط سینما میگیرم، برایت آب معدنی میگیرم، نظرم را راجع به فیلم میگویم و نظرت را میگویم، مرغ ترش میپزم و به دهان تو‌ مزه اش میکنم...

    اسم تو خود قراره عزیزم، دوستت دارم.

    آخرین ویرایش: یکشنبه بیست و ششم آذر 1396 11:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 58 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...