تبلیغات
داستانك های من
نویسنده :طاها
تاریخ: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1397 05:51 ب.ظ
دلم میخواهد سپیداری باشم با برگ هایی انبوه، از همان هایی که وقتی باد به برگ هایش میپیچد موسیقی تابستان می شود و سایه اش خنکای اول بهار را دارد. و تو با سبدی پر از کتاب و کمی خوراکی بیایی و بنشینی تکیه بدهی به تنه ام تا من ساکن یخ زاده را گرم کنی و زندگیم ببخشی، پیراهن سپید بپوشی و دامن بلند مشکی، آرام ورق بزنی و گاهی به رقص برگ هایم نگاه کنی، گاهی بلند بلند کتابت را بخوانی تا این بار صدای تو موسیقی برگ هایم شوند، گاهی با چشمهایت کلمات را دنبال کنی و به خیال بروی و رنگ به رنگ شدن برگ هایم را زیر باد به تماشا بنشینی. انگار که من رنگین کمانم و تو عاشق رنگین کمانی.
دلم میخواهد باد موهایت را پریشان کند، و لبخند مبارکت دندان های سپیدت را قند دلم کنند و مثل روزی که یکبار چنین تصویری را در روزهای آخر خرداد از تو ثبت کردم بار دیگر تابلوی بی نظیری از تو را توی قاب دوربین ذهنم حک کنم. 
وقتی که غروب سایه ام را کم رنگ و بی اثر می کند آماده شوی برای رفتن، بلند شوی و من قامت تو را در نور سرخ و گرم غروب ببلعم و تو با صدای قشنگ ات که با صدای باد به گوش همه خواهد رسید شروع کنی به خواندنِ «من گَلمیشَم سیزَه گوناخ، جِیران مَنَه باخ باخ...» و آرام آرام راه بیافتی و من که از همان لحظه دل تنگ تمام تو شده ام با زبان بی زبانیم شروع کنم به خواندن و بگویم «از آخر این ترانه برگرد، مست از غزل شبانه برگرد. برگرد به متن داستان ها، آرامش در کرانه برگرد»


نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1397 07:23 ب.ظ
خیابان ویلا، کار بیمه نیمه تمام ماند. هوا گرم بود، کمی قدم زدم، رسیدم به یک جای خیلی آشنا، پارکی که برای اولین بار با هم اتفاقی دیدیم اش، مثل کافه ای که برای اولین بار اتفاقی با هم رفتیم, ورشو، نبش خیابان ورشو. تو را با مانتوی سبزی که داری روی همان نیمکت میبینم، من حتی اگر نخواهم به تو میرسم، از هر طرف که بروم. مدتی به محوطه ای از پارک که از آنسوی خیابان میبینم خیره میشوم، لبخندت مینشیند کنج لبم. صدایت میکنم و صدای قشنگت را نمیشنوم، دلم برای لحن زیبایی که داری تنگ می شود، اولین تاکسی خالی که میبینم را نگه می دارم و میگویم دربست؟


 


نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه هجدهم خرداد 1397 01:32 ق.ظ
سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا فکر کردم همه چیز همانجا تمام شده، احتمالا به خاطر استرس زیادم کاملا متوجه منظورت نشدم. اما آن روز شد یکی از بهترین روزهای زندگیم، از معدود روزهای خوب خرداد در تمام عمرم.
رفتم داخل سالن سینما و تو رفتی سمت منزل، تنها نشستم و عاشقانه ی در دنیای تو ساعت چند است؟ را به تماشا نشستم و حالا تنها مینشینم و ساعت دنیام را که مدت هاست خوابیده تماشا میکنم.امشب که داشتم از محل کار برمیگشتم دلم میخواست کنارم باشی، دلم میخواست فرشته ی آن روز و روزهای بعدش را در آغوش بگیرم و بگویم ساعت دنیام که هیچ تمام دنیا بدون تو خواب است مهربانم.

عزیز دلم، نازنین دوست داشتنی ام، برای چنین روزی که برایم رقم زدی بسیار سپاسگزارم.


تعداد کل صفحات : 71 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :