تبلیغات
داستانك های من

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دوشنبه دوم آذر 1394 12:04 ق.ظنویسنده : طاها

 

پدر آقای الف دارد می خواند، سحرم دولت بیدار به بالین آمد، گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد، برادرش نی می نوازد و من دارم به سختی بغضم را فرو می خورم، شب مناسبی برای صدای نی نیست، نی ای که اهل حکایت است و گاهی اهل شکایت.

چاره ای نیست، می روم سراغ قرص هایی که چند شبی است نخوردم، تجویز شبی یکی است، اما جواب نمی دهد، دو تا می خورم...


آخرین ویرایش: - -

 

گاهی دلتنگی، دلِ تنگ نیست بی قراری است

یکشنبه یکم آذر 1394 10:46 ب.ظنویسنده : طاها

 

مثل آخرین شب قلعه، مثل آخرین شب شیفت، مثل تمام آن شب که مدام سراغ چراغ سر چهار راه می رفتم و سبز و قرمز شدنش را می دیدم و بغض می کردم،مثل همان شب که قلعه زندان شده بود، امروز محل کار و حالا خانه مثل زندان شده، دارم از بیقراری می میرم.


آخرین ویرایش: - -

 

آری برادر این چنین بود

چهارشنبه بیستم آبان 1394 03:32 ب.ظنویسنده : طاها

 
نیم ساعت مانده تا ساعت کاری تمام شود، نه حس رفتن به خانه را دارم نه حس ماندن در محل کار، گویا هوا کمی سرد است، اینجا که بیرون راهی ندارد از روی سایت هواشناسی دیدم که باران در کارنیست، این هم از شانس بد من است که هوا بارانی نیست.امروز کلا روز خوبی نبود، مخصوصا با آخرین دستور رییس که کلا اعصابم به هم ریخت. برده بودن شاخ و دم ندارد، یک نمونه زنده اش همین منم که دارم می نویسم. هیچ جایی از زندگی ام دست خودم نیست، نه استقلال کامل دارم و نه زمام زمان زندگیم دست خودم است. دقیقه ی نود بی هیچ پرسشی باید کاری که می خواهند را انجام دهم، به هر حال ارباب هستند و من تحت فرمانشان هستم. امروز چهارشنبه بیستم آبان ماه نود و چهار مثل اکثر روزهایی که در خدمت دیگران بودم بار دیگر جبر به تمام آزادی و اختیارم چربید. بار دیگر یادم آمد توی این دنیای گور به گور شده ی بی انتها که من ذره ای بیش به حساب نمی آیم به اندازه همان ذره هم ارزش ندارم.تا بوده همین بوده، از همان ازل که خدا تصمیم گرفت عدم را به نام انسان به فنا بدهد دقیقا از همان لحظه انسان خودش را به فنا سپرد و وجود را هم به عدم سپرد.«آری برادر این چنین بود».



آخرین ویرایش: چهارشنبه بیستم آبان 1394 04:06 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 47 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...