تبلیغات
داستانك های من

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره؟

یکشنبه نوزدهم مهر 1394 12:34 ب.ظنویسنده : طاها

 

فکرش را نمی کردم که اینقدر دلتنگت شوم، چهارده ساعت از دیدنت گذشته اما انگار مدت هاست ندیدمت، سماور را خاموش کردم، بیخودی داشت جوش و خروش می کرد، ظرف های دیشب را شسته بودم، برنجی که برای شستن آماده کرده بودم را برمی گردانم سر جایش، لباس هایم را در می آورم، میخواستم کمی خرید کنم اما حوصله اش را ندارم، حوصله آشپزی کردن هم ندارم، می روم سراغ گیتارم، می خواهم کمی بزنم و بخوانم، "خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده، قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده" کمی می خوانم اما نه این ترانه مناسب نیست، باید بخوانم: "وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز ...


آخرین ویرایش: یکشنبه نوزدهم مهر 1394 12:36 ب.ظ

 

تو مثل ماه زیبا، من مثل ماه در بند

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1394 02:33 ق.ظنویسنده : طاها

 
خواب به چشمانم راهی ندارد.دوست دارم وقتی خوابی نگاهت کنم؛حتی وقتی خوابی و من نمی بینمت؛خب فکر می کنم که خوابی،مثل همیشه آرام و کودکانه،چشم هایت پشت پلک های آرامت آرام گرفته اند و صورتت غرق بی حواسی پر از حس و حال آرامشی است که نیست.
تقریبا صبح شده.امشب نه شیفتی در کار است و نه پای فیلم نشسته ام.نه کتابی خواندم نه مطلب جدیدی دارم یاد می گیرم.بی خوابی خود خواسته ای را دارم ورق می زنم تا شاید لای برگه ها عطری از تو جا مانده باشد.آسمان سیاهِ سیاه است.تاریک و بی رمق.ماه مانده جایی که نگاهم به نگاهش گره نخورد.به گمانم ماه را نگاه نکردی که دامن شرم به چهره کشیده و گوشه ای پنهان شده تا نپرسم حال تو را از این قمر گرفتار زمین.
گرفتاری اصلا بد نیست.گرفتار نگاه تو شدن،گرفتار عطر تو،گرفتار راه رفتنت،گرفتار گفتارت،گرفتار حس خوب بودنت،از همه مهم تر گرفتار خودت شدن،هیچ بد نیست،راستش را بخواهی خوب تر از خوب تر از خوب تر است،دور تو چرخیدن و قمر وجودت شدن بخت و اقبال بلند می خواهد و دلدادگی.جِرم عشق تو آنقدر زیاد است که می تواند دل سبک سر من را از مدار بی قراریش بیرون بکشد و در مدار آرامشت آرام و رها گرفتار کند.خوب من گرفتاری اصلا بد نیست.

سه شنبه بیست و چهارم شهریور هزار و سیصد و نود و چهار
ساعت چهار و سی و چهار دقیقه بامداد 


آخرین ویرایش: جمعه دهم مهر 1394 12:44 ق.ظ

 

آخرین نامه

چهارشنبه هجدهم شهریور 1394 02:00 ق.ظنویسنده : طاها

 
یک وقت هایی دکمه دانلود را نباید کلیک کرد،یک وقت هایی نباید آهنگ جدید را شنید،یک وقت هایی نباید از خواننده محبوبت توقع داشته باشی،یک وقت هایی نباید پی کارهای نو بود،باید دل سپرد به همان «حادثه» های قدیم،به «تاک» قد کشیده ای که پا می گرفت توی تمام وجود آدم،باید «جزیره» ای شد و تنها ماند به دور از هیاهوی شش و هشتی های امروز،باید «قصه ی امیر» را خواند و به فکر رای فرجامش بود،باید «حکایت» با تو حکایتی دگر را به دل سپرد و در شب سیاه به سر کرد،«گریه کن» باز هم گریه کن که خودت گفتی قشنگ است،برای «فرنگیس» که جایش خالی است،«نقاب»ات را بردار و خودت باش،نوجوانی ام و جوانی ام را با تو سر کردم،من هنوز هم «باران» را دوست دارم چون تو را به یاد من می آورد تویی که توی ضبط سیاه کوچک خانه بیداد می کردی،تویی که اسمت را با بدترین خط ممکن به زیباترین شکل روی نوار کاست سونی نوشته بودم،تویی که تیپ تینیجر پسند نداری و صدایت «طلوع» دلتنگی هاست،باید بخوانی از «هوای خانه» که چه دل گیر می شود گاهی،باید بخوانی از «ایرانی» ای که هیچ کسی مثل او از این زمانه سیر نمی شود گاهی،می گویم «طفلکی» منم منم،من شهامتم زیاد است،شهامت «زمزمه» نکردن و فریاد زدن را دارم و می خواهم که باز بخوانی از «دلتنگی» های پسر بچه ای که وقتی دل آسمانش سبکتر نبود با صدای تو وقت رسیدن باران را می شنید،«یاد من باش» من و امثال من هایی که با تو و ترانه هایت روزگار گذراندند و به یاد تو ماندند،حالا «تصور کن» اگر حتی تصور کردنش سخت باشد،اسم تو،عکس تو و لینک دانلودی از تو باشد و دست هایم «فاصله» بگیرند از دانلود کردنش!خوب می دانی «چه دردیست» در میان جمع خواننده های امروزی اثری از تو نبودن،در آستانه «فصل پاییزی» از «روز برفی» بخوان،از «گل و تگرگ»،نگذار «محبت» ات «غروب» کند،برای روز «میلاد» تن خودت هم که شده بخوان،از «زندگی» بخوان و بگو:
زﻧﺪﮔﻲ، ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻜﻴﺪن ﻫﻤﭽﻮ ﺷﻤﻊ از ﮔﺮﻣﻲ ﻋﺸﻖ
‫زﻧﺪﮔﻲ، ﻳﻌﻨﻲ ﻟـﻄﺎﻓﺖ ﮔـﻢ ﺷـﺪن در ﻧـﺮﻣﻲ ﻋﺸﻖ
‫زﻧﺪﮔﻲ، ﻳﻌﻨﻲ دوﻳـﺪن ﺑـﻲ اﻣﺎن در وادی ﻋﺸﻖ
‫رﻓـﺘـﻦ و آﺧـﺮ رﺳـﻴـﺪن ﺑـﺮ در آﺑـﺎدی ﻋﺸﻖ

آخرین ویرایش: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1394 02:12 ق.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 46 ) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...