تبلیغات
داستانك های من
منوی اصلی
داستانك های من
  • طاها جمعه دهم آذر 1396 10:07 ق.ظ نظرات ()
    بعد از مدت ها شیفت شب بودم، دو شبانه روز است که نخوابیدم، تازه رسیدم به خانه ای بیشتر شبیه به سیاهچاله است تا خانه، تاریک و سرد و مخوف...
    یاد آن شیفت شبی افتادم که بعدش آمدم منزل م در آن کوچه ی باریک ، از قبل آن جا بودیم. خواب بودم که نوازشت روی موهای سرم را حس کردم، و صدای نفس هایت که خود زندگی است را شنیدم.


    آخرین ویرایش: جمعه دهم آذر 1396 10:13 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها پنجشنبه نهم آذر 1396 03:01 ب.ظ نظرات ()
    دیشب شب بینهایت سختی بود، نمی دانم چقدر پیاده روی کردم، از محل کار تا کوچه های حوالی تو و از آنجا تا خانه. آقای ص برای کنسرت دیشب دعوتم کرده بود که نرفتم، آقای ر تماس گرفت و گفت بیا بشینیم با هم جومونگ ببینیم و به ریش دنیا بخندیم! که آنجا هم نرفتم، آقای م هم گفت شام بیا منزل من که گفتم باشد وقتی دیگر.
    پله ها را نگاه کردم، توان بالا رفتن نداشتم، اگر خودم هم نخواهم قبول کنم اما خیلی زود از راه رسید، منتظرش نبودم. 
    کلید را توی قفل چرخاندم، صدای زمخت و شکننده باز شدن در توی راهرو پیچید، خانه سرد و بی روح حال پذیرفتن کسی را نداشت، حتی من را هم نمی خواست. خانه با من قهر است، می دانم که دوستم ندارد. به هر حال ناچار است چند ماهی تحملم کند، شاید هم خیلی کوتاه تر از چیزی که فکرش را می کند.
    لامپ آشپزخانه را از صبح روشن گذاشته بودم، به گل های شبیه به هم روی کانتر باید کمی نور برسد. می روم توی آشپزخانه تا دست هایم را بشورم، سینک به شدت کثیف است، ظرف های کثیف هم دور تا دور آشپزخانه جمع شده اند، هنوز تعدادی از ظرف هایی که شسته بودی به همان شکل روی آبچکان باقی مانده اند، تنها ظرف های موجود، بقیه یا شکسته اند یا آنقدر کثیف باقی مانده اند که باید دور بریزمشان. یک ماه و نیم است که هیچ ظرفی شسته نشده! هر وقت سینک را میبینم یاد شستن بچه میافتم، دلم برایت تنگ می شود و می روم سراغ سیگار داخل یخچال، دلم برایت تنک میشود، پنجره را باز میکنم تا دود خارج شود، دلم برایت تنگ میشود، نعلبکی بر میدارم به عنوان زیر سیگاری دلم برایت تنگ می شود، با هر پک با هر دم و بازدم دلم برایت تنگ میشود...
    رفتم زیر دوتا پتویی که همیشه وسط هال رها شده اند، به نور زننده لامپ نگاه میکنم، به آسمان و ماه و ابرهای کم رمقی که در طول مسیر بارها نگاهشان کردم فکر کردم، به اینکه تو هم از جایی به ماه خیره شدی، به اینکه تو در دلت به ماه چه میگویی؟ 
    خوابم نمیبرد، درد کلافه ام کرده بود، رفتم سراغ آخرین لیوان باقی مانده از چیزی که به اسم شراب قالبم کردند. لاجرعه نوشیدمش، تلخ و تند. سوزاند و گداخت. 
    نشستم کنار شمع ها، روی زمین. تار مویی از تو را توی توی دستم داشتم و شروع کردن به خواندن:

    ای مرا در هر سر موی به زلفت بندی
    چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
    دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
    مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
    نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
    مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

    عزیز دلم ، توی دلم هستی،گرم و دلنشین.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه نهم آذر 1396 03:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • طاها سه شنبه سی ام آبان 1396 08:35 ب.ظ نظرات ()
    امروز صبح آسمان پاییز داشت سعی اش را می کرد تا نشان بدهد که آنقدرها هم خشک و خالی نیست اما اشک اش هق هق نشد و چند قطره ی آلوده را تحویل زمین تهران داد. خنک های هوا خواب ناکافی دیشبم را از سرم پراند، داشتم مسیری را در ساعتی میرفتم که بارها در چنین ساعاتی با هم رفته بودیم، یاد وقت هایی افتادم که دست ظریف و منحصر به فردت را میسپردی به دستم، انگار که دنیا یکجا جمع شده بود توی دست هایم.
    دیشب بعد از مدت ها گیتاری را که مدت هاست وسط اتاق روی زمین بی پناه و تنها رهایش کرده ام را گرفتم توی دستم، دستی به سیم هایش کشیدم؛ نه، دیگر صدای گیتار را دوست ندارم، دوست ندارم وقتی گیتار توی دستهایم نشسته تو روبرویم نباشی، ساز را دستت نگیری و انگشت های عاشقت را روی سیم ها نبینم. اصلا بهتر است ه گیتار دست نزنم تا حس انگشت هایت که روی گیتار باقی گذشته ای باشد برای دل گیتار و چشمانم.
    به شومینه خاموش نگاه کردم، به آخرین باری که روشن بود فکر کردم، به آخرین چیزی که امتحان کردیم بسوزانیم، و خاکسترش که همچنان باقی است، شب ها کمی سرد است نه آنقدر که نیاز به روشن کردنش باشد، این زمستان را بدون روشن کردنش سر خواهم کرد، شومینه بهانه است، خانه با تو گرما داشت. همسایه نبود و سکوتی وهمناک خانه را در بر گرفته بود، یاد سکوت در سفرهای کوتاهمان به خارج از شهر افتادم، سرمای خشک و گرمای پر مهر لبخندت، حرارت چشمانت و نوازش جان بخش دست هایت. یاد پیراهن سپید بلندت افتادم، یاد تکیه دادنت به در و دل دل کردنمان وقت رفتن.یاد نشستن توی مترو و فکر کردن به تو، یاد برگشتن از سر کار و لذت دوباره دیدن لبخندت.

    هر شب که دیده میبندم به این فکر میکنم اگر باز شود تو را کنارم میبینم.
    تو دوستداشتنی ترین دلتنگی دنیایی نازنینم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه سی ام آبان 1396 11:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 58 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...