تبلیغات
داستانك های من - جوجه کوچولو

جوجه کوچولو

چهارشنبه یکم مرداد 1393 01:07 ق.ظنویسنده : طاها

 
گفتم:«کجا میری؟» در حالی که به شدت ترسیده بود گفت:«زود باش باید فرار کنیم».کاملا آرام بودم و خونسرد،تا می خواستم بگویم:«ما تو طبقه پنجم هستیم» همه چیز تمام شد،زمین آرام گرفت.لیوان آبی برایش آوردم،آب را که خورد گفت:«عجب زلزله ای بود!تو چرا نترسیدی؟»
«چرا باید می ترسیدم؟»
«خب زلزله ترس داره،نداره؟»
من نترسیده بودم چون در همه حال منطقی فکر می کنم،محال بود اگر قرار بود اتفاق بدی بیافتد از طبقه پنجم بتوانیم جان سالم به در ببریم،آن هم در این ساختمان قدیمی با این راه پله های مزخرفش.لیوان را از دستش گرفتم،هنوز بهت زده بود.رد رژ پررنگش روی لیوان خودنمایی می کرد.
گفت:«جوابمو ندادی»،بینی اش را کمی فشار دادم و گفتم:«خودت فکر کن به جوابت برس جوجه کوچولو» کمی من من کرد و گفت:«به نظرم هیچی برات مهم نیست،یعنی نه کسیو دوست داری و نه چیزی تو دنیا برات اهمیت داره».با صدایی حق به جانب گفتم:«و اونوقت شما از کجا اینو فهمیدی جوجه کوچولو؟»
«والا ما جوجه کوچولو ها هم شعور داریم،شاید کمتر از عقل شما باشه پدر ژپتو،اما داریم دیگه»
بیست سال بیشتر ندارد،دقیقا نصف سن من.اولین بار که دیدمش فکر کردم دوست دختر جدید کامران است،شب تولدم بود.سه ماه و اندی قبل.رنگ روژش مثل همیشه تند بود و تیره.شب چندان شلوغی نبود،مرضیه بود،حامد با همسرش رعنا،مصطفی و آیدا.البته برای خانه ی کوچک من این تعداد هم زیاد بود.به من چه؟خودشان برنامه ریزی کرده بودند.همه شان از من کوچکتر هستند و تمامشان من را به خاطر سنم و موهای جوگندمیم پدر ژپتو صدا می کنند.همه هدیه هایشان را داده بودند و منتظر بودند تا ببینند کامران چه هدیه ای گرفته است.کامران که سرش حسابی گرم شده بود و تلو تلو می خورد با لبخند مضحکی اشاره ای به جوجه کوچولو کرد و گفت:«پدر ژپتو اینم هدیه ات،تر و تازه و ترگل مرگل».
جوجه کوچولو از زندگیش چیزی نمی گفت،جایی را نداشت و نمی دانم چطور شده بود افتاده بود دست کامران،همه از دست وقاحت کامران عصبانی بودند اما برای من غافلگیر کننده ترین و در عین حال پیچیده ترین هدیه ی عمرم بود.بعد از رفتن بچه ها شروع کرد به جمع و جور کردن ظرف ها و شستنشان،حین شستن طرف ها آرام آواز می خواند.با خودم گفتم مثلا امشب عاقل مرد شده ام،نمی دانستم چه فکری به حال این آدم بخت برگشته باید بکنم.گفتم:«نمی خواد زحمت بکشی،بیا اینارو بپوش تا فردا برات لباس های مناسب تهیه کنم».با چشمانش که هنوز معصومیت اش را از دست نداده بود نگاهم کرد و گفت:«الان تموم میشه،البته اگه شما دوس داری همین الان شروع کنی میرم لباسامو عوض می کنم».لباس ها را به دستش دادم و گفتم:«من همیشه کارامو خودم انجام میدم،خونه یه اتاق بیشتر نداره،شما برو تو اتاق بخواب من هم همینجا می خوابم».
شعورش کمتر از عقل من نیست اما به هرحال جوان است و در ابتدای راه زندگی،نگاهی به صورتش که از رنگ پریدگی چند دقیقه قبل خبری نداشت کردم و گفتم:«جوجه کوچولوی با عقل شاید چیزی برام اهمیت نداشته باشه اما همه آدما کسایی رو تو زندگیشون دوس دارن» لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت«نه،همین خود من هیشکیو دوس ندارم،خود شمام مثل من نه سری به خانوادت میزنی نه زن داری نه بچه که دوسشون داشته باشی،حتا دوس دختر هم نداری،از منم که کلا بیزاری»
«خب؟»
«خب نداره که،سه ماهه اینجام.نه دوستی بت سر میزنه نه شما میری جایی،نه رفتی،نه آمدی،نمیدونم شب تولدت چطو شده بود که ما اومدیم خونت؟! با منم که درست و درمون حرف نمی زنی»
«پس الان داریم چیکار می کنیم؟»
«دست خدا درد نکنه یه زلزله فرستاد و یکم دلتو لرزوند»
«دل من لرزید یا تو که رنگت پریده بود؟» این را گفتم و زدم زیر خنده،کمی رفت توی هم و گفت:«اصلا برای آدم ها ارزش قائل نیستی » با لحنی توام با تعجب گفتم:«به به،خب دیگه چی؟!» اشکی گوشه ی چشمش حلقه زد و گفت:«همین دیگه،همین که اینجوری حرف می زنی»
«چرا باید نوع حرف زدن من برات مهم باشه؟»
«چون داریم با هم زندگی می کنیم»
«و ما داریم با این همه آدم تو زمین زندگی می کنیم اونوقت حرف زدن همه باید مهم باشه؟»
از روی صندلی آرام بلند و شد و رفت کنار پنجره ایستاد و گفت:«به نظرت واقعا داریم با همه آدما زندگی می کنیم؟اصلا این گندی که ما توش هستیم اسمش زندگیه؟».نفس بلندی کشیدم و گفتم:«حالا اسمش هرچی می خواد باشه،به هرحال ما با همه ی آدم های دیگه اینجا هستیم،رو زمین.جوابمو ندادی؟»همینطور که خیره مانده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد گفت:«نه،حرف زدن همه که مهم نیست حرف زدن کسایی که برای آدم مهمن مهمه»
«اونوقت من برات مهمم؟» جوابم را نداد.سوالم را دوباره پرسیدم،برگشت و نگاهی به من انداخت و خیلی آرام گفت:«آره برام مهمی».خواستم بپرسم چرا باید مهم باشم؟مگر خودت نگفتی که من برای آدم ها ارزش قائل نیستم؟مگر نه اینکه به تو اهمیت نمی دهم؟اما هیچ نگفتم و رفتم کنارش ایستادم و به شهری که داشت توی تاریکی شب گم می شد نگاه کردم.


آخرین ویرایش: چهارشنبه یکم مرداد 1393 02:29 ق.ظ

 
سه شنبه هفتم مرداد 1393 11:41 ق.ظ
من فکر میکردم خودتون دوست دارین قالبتون ساده باشه،خب چرا از قالبای آماده استفاده نمیکنید؟
طاها
خودم دوست دارم قالبم ساده باهش و تو قالب های آماده قالب ساده ای که دوست داشته باشم نیست
شنبه چهارم مرداد 1393 03:12 ب.ظ
قالب جدید مبارک.
فکر کنم هنوز کمی کار داره
طاها
سلام
ممنونم
نه دیگه واقعا حوصله کار کردن روشو ندارم...
شاد باشید
شنبه چهارم مرداد 1393 01:10 ب.ظ
سلام.
به به مبارکه ! فقط اون ک هم اگه سفید بود به غیر از قسمت نقطه فکر کنم بهتر بود!
ولی درکل خوب شده ! رنگ عنوان ها خیلی خوبه!
طاها
سلام
ممنونم از لطفتون
من از طراحی چیز زیادی بلد نیستم و فتوشاپ و اینجور برنامه هارو هم نداشتم
ممنونم از تظر مثبتتون،شاد باشید
شنبه چهارم مرداد 1393 09:21 ق.ظ
سلام
از دیشب تا حالا هر بار اومدم اینجا یه مدل بوده. مصداق ِ کامل ِ "تفاوت را با ما احساس کنید"
مبارک باشه
طاها
سلام
این به خاطر بلد نبودن من تو طراحی قالبه...
ممنونم سلامت باشید
شنبه چهارم مرداد 1393 07:58 ق.ظ
به به مباااااارک ....
طاها
سلام
ممنونم
شاد باشید
شنبه چهارم مرداد 1393 01:12 ق.ظ

موفق باشید
طاها
متشکرم
شما هم همینطور
شنبه چهارم مرداد 1393 01:07 ق.ظ
سلام.نیمه شبتون به خیر.
تبریک میگم تغییرات رو بخصووووووووووووص رنگ زیباش رو.
کامنتای قبلی رو خوندم،امیدوارم طرحتون با موفقیت باشه و به دل خودتون و خواننده هاتون بشینه.
طاها
سلام
وقت شما هم بخیر باشه
ممنونم،متشکرم از لطفتون
شنبه چهارم مرداد 1393 01:04 ق.ظ
فکر کنم اگه برای هدر یه عکس بذارید بهتر باشه، یعنی مثلا یه صفحه ساده با هر رنگی و اسم وبلاگ رو توش بنویسید،‌اونجوری دستتون برای نوع نوشته و فونت و .. بازتره؛ فقط یه مقداری مشکل برای جاگذاری اون عکس توی قالب میشه که زیاد هم سخت و غیر قابل حل نیست
زحمتی نیست؛ به هر حال اگه کاری بود من در خدمتم
طاها
ممنونم از محبتتون
اگر نیاز شد حتما مزاحمتون میشم
شنبه چهارم مرداد 1393 12:52 ق.ظ
چرا؟! تا اینجاش که خوب شده
من یه چیزهای نصفه نیمه ای سر در میارم تقریبا،‌ اگه کمکی از دستم بر بیاد خوشحال میشم کمک کنم ;)
طاها
شما لطف دارید
تا اینجاش هم کار قالب سازه آنلاینه من فقط یکم رنگشو عوض کردم
میخوام تو هدرش عنوان قالبمو بنویسم اما نمیتونم طرح خوبی بزنم براش،فک کنم در نهایت باید همینجوری توش بنویسم و خیال خودمو راحت کنم
ممنونم از محیتتون،اونقدرها مهم نیست که بخوام به شما زحمت بدم
بازم ممنونم
شنبه چهارم مرداد 1393 12:45 ق.ظ
آها
ببخشید فکر کردم جمله پایین هم مربوط به همون جمله بالاست
قالب جدید هم مبارک، هرچند هنوز انگار به نظر ناقص میرسه یه مقدار
طاها
سلام
خواهش میکنم
ممنونم اما این قالب بعید میدونم کامل بشه!!!
شاد باشید
شنبه چهارم مرداد 1393 12:20 ق.ظ
چرا؟
کاری نداره ک ...
یه طرحه ساده بدید دیگه.
تنوعه(:
هر چی ک باشه...
طاها
دارم سعی میکنم
کلا طراح خوبی نیستم...
شنبه چهارم مرداد 1393 12:06 ق.ظ
سلام.
به به تغییرات مبارک.
هدرتون هنوز ناقصه دیگه؟
طاها
سلام
ممنونم
قصد داشتم تغییر بدم که فعلا شده خرابکاری
جمعه سوم مرداد 1393 12:21 ب.ظ
سلام آقا طاها،خوبین؟
داستانتون قشنگ بود،موقعیتها خوب تفسیر شده بود و آدم میتونست محیط رو تصور کنه.،ولی انگار بعضی جاهاش آدم گم میشد.اصل قصه از دستم در میرفت.راستی چرا انقد اصرار داشتین به دخترخانم قصه بگید جوجه؟؟
طاها
سلام
متشکرم از لطفتون شما خوبین؟
معمولا تو نوشته هام این نقص هست،من دوست دارم از پرش استفاده کنم اما نمی تونم پرش های قصه رو به خوبی بنویسم.به بزرگواریتون منو ببخشید
دوست داشتم شخصیت های اصلی بدون اسم باشن،و اسم شخصیت زن قصه رو از دید مرد قصه انتخاب کردم،شما به جای شخصیت مرد قصه فکر کنید چرا جوجه کوچولو؟!
شاد باشید و ممنونم از حضورتون
پنجشنبه دوم مرداد 1393 06:45 ق.ظ
یاد کتاب همخانه افتادم
کامران واقعا عجب چیزی بوده
نمی دونم چی باید بگم ؟!
هر چند داستان بود اما فکر کنم موارد این چنینی در جامعه کم نیست
طاها
سلام
من این کاتبو نخوندم
نوع رفتار آدم ها تو موقعیت های مختلف سنجیده میشه و این که یه شخصیت چه جوری بوجود میاد و رشد میکنه،معمولا نمیشه درک درستی از رفتار بقیه آدم ها داشت...
ممنونم از حضورت باران عزیز
شاد باشی
چهارشنبه یکم مرداد 1393 10:25 ب.ظ
پس اگه داستان بود ، داستان خوب و جذابی بود . البته باید چندبار خونده میشد اما خوب بود!
چند سال پیش یه رمان خیلی مفصل خوندم تقریبا هم داستان مال شما البته یکم فرق داشت .ولی زیادی مفصل و جز به جز بود و به تخیل نزدیک تر بود!
شاد باشید(:
طاها
سلام
ممنونم از لطفتون...
سلامت باشید
چهارشنبه یکم مرداد 1393 01:13 ب.ظ
سلام.
داستان بود دیگه؟
طاها
سلام
اگه بشه اسمشو گذاشت داستان،بله
چهارشنبه یکم مرداد 1393 11:24 ق.ظ
دوستش داشتم...
کلا گنگ نویسی رو دوست دارم...

منو یاد دوست بی وفای وبلاگ نویس خودم انداخت
طوری می نوشت که باید سه بار می خوندی تازه بدونی در مورد چی نوشته ..
هر کلمه اش برای خودش ی پست بود و ذهن آدمو درگیر می کرد..
طاها
سلام
ممنونم از لطفتون
بعضی از نوشته ها اونقدر پیچیده و جذاب هستند که باید بارها خونده شن
امیدوارم دوستتون هم هرجا هست سلامت باشه
شاد باشید دوست عزیز
چهارشنبه یکم مرداد 1393 07:13 ق.ظ
گنگ نبود.یک جور کشش دوطرفه در دو جهت مخالف بود.
هر چی بود از چالشهای ذهنیش خوشم اومد
طاها
سلام
ممنونم
شاد باشید
چهارشنبه یکم مرداد 1393 02:14 ق.ظ
سلام.
طاهاااااااااااا!حسِ دخترونگی به شددددددددددددت جریان داشت همون حسی که هردختری میتونه متوجهش بشه با اینکه ما دخترا بیانش نمیکنیم.یه دختر میتونه دوست داشته باشه و نشونش بده با حرفایی درهم از خواستن و نخواستن...بعضی حسها فقط دخترونست...
جوابش یه سروگردن از عقلش بالاتر بود.
خطوط اول چندتا تصویر از قدیم رو برام تداعی کرد...
ی سوال:چرا این اقا این دختر رو نگه داشت؟
طاها
سلام
ممنونم از لطفتون
شاید دوسش داشته یا شاید هم فکر میکرده کار درست همینه
شاد باشید
چهارشنبه یکم مرداد 1393 02:13 ق.ظ
ایشون هم سلام میرسونن!!!:دی
نه، گنگ نیست، ولی چیزی هم نیست که خیلی علاقه ای بهش داشته باشم؛ در واقع علاقه ای هم اگه باشه بخاطر اجباره!! چاره دیگه ای ندارم! به همین خاطر همیشه میگم یه سری کد مسخره!! ولی خب درواقع اونقدر ها هم مسخره نیستن بیچاره ها!!
طاها
سلام
من منظورم مطلب خودم بود...
چرا اجبار؟خب میتونستید یه فیلد دیگه به جز کدنویسی رو انتخاب کنید
شاد باشید و سلامت
چهارشنبه یکم مرداد 1393 01:45 ق.ظ
فکر نکنم با یکی دوبار خوندن این پست بتونم چیزی بگم!! اون هم وقتی که برای استراحت مغزم گاهی سرم رو از بین یه سری کد مسخره بیرون میکشم و به اینور و اونور سر میزنم!
شاید هم هیچ وقت نتونم چیزی بگم!!!
به هرحال ... حتی نمیدونم به هرحال چی!!
بیخیال!
شبتون قشنگ ;)
طاها
سلام
به به سلام ما رو هم به دنیای زیبای کدنویسی برسونید...
فکر کنم باید حسابی توش تجدید نظر کنم،یعنی اینقدر گنگه؟!

ممنونم
سبز باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.