طاها شنبه ششم دی 1393 10:31 ب.ظ نظرات ()
دارم لئونارد کوهِن گوش می کنم و توی افکارم غرق می شوم«A Thousand Kisses Deep».از این بدترِ بهتر نمی شود.حس آرامش و عذاب توامان دارند توی وجودم می رقصند،رقصی ملایم و آرام.انگار کسی دارد توی گوشم مدام نجوا می کند و می گوید:«مرا در آغوش بگیر» اما مدام دارد دور و دورتر می شود.
موج دریا با خودش ماهی کوچکی را به ساحل کشاند،یک مرده ماهی کوچک.کنارش نشستم.هنوز از چشمانش اشک می بارید.تازه فهمیدم چرا دریا شور است.گریه کردم،آنقدر گریه کردم تا هوا هم مثل دریا شور شود،اما نشد.و باز فهمیدم که آنقدر باید گریه کنم تا بمیرم،شاید آنوقت هوا هم شور شود.اما نمردم،زنده ماندم.آی خدای من ماهی بیچاره چه کشیده بود که آنقدر گریه کرده بود؟!خوب نگاه کردم،چشم چرخاندم،قایقی لب ساحل آرام گرفت.پیرمردی با کوله باری از ماهی های اسیر از قایق پیاده شد،ماهی کوچولو تنها ماهی اسیر نشده بود.
باران نبود،انگار خدا دلش می خواست آسمان را به زمین بچسباند.موش آبکشیده بود،با کاپشن زردی که توی دستش بود.من این سمت خیابان مانده بودم و نگاهش می کردم.دماغش را بالا می کشید و با دستش صورتش را پاک می کرد،عین برف پاک کن عاجز پیکان.کلاهم را روی سرم محکم کردم و رفتم سراغش،بارانیم هنوز مقاومتش را از دست نداده بود.نگاهم کرد،نگاهش کردم.صورتش خیس بود،چشم هایش می بارید.هوا عطر شوری داشت،بغلش کردم.تمام شده بود؛حالا دوباره مجرد شده بود.
لامصب چشم را کور می کرد،شنیده بودم روزهای بیابان روشن است اما دیگر نه اینقدر.گروه خسته و کوفته وسعت ناتمام را طی می کرد،صدای دوربین ها در سکوت وهم انگیز به راحتی به گوش می رسید.توی آن گرما با چادر مشکی پا به پای بقیه آمده بود،شوره زار نزدیک بود،رفت و نشست کنار نمک زار،لبانش خشک بود،چشمانش تر.شوری پیچیده بود توی هوا.قمقمه ی پدرش را درآورد،تمام آبش را ریخت پای خاری که در بیابان زنده بود.
چقدر خوب میرقصید،با آن لباس قرمز شهوت انگیزش،با آن رژ تند و لبخندهایی که مرواریدهایش را نشان همه می داد،دوست داشتنی بود،همه را محو تماشای خودش کرده بود،بعد از رقص طولانیش،بوسه ای به گونه ی عروس هدیه داد و رفت زیر یکی از درختان باغ،دود سیگارش پیچ و تاب وسوسه انگیزی داشت،لب به لب سیگار بود،چشمانش می بارید،کنار فواره آب نشست،هنوز می بارید،پیکی را خواست بنوشد،گفت:«تو که دیگر نیستی،به سلامتی هیچ کس».به گمانم مزه اش شور بود.
مرده ماهی را توی دستم گرفتم،رفتم پیش پیرمرد،مشتم را باز کردم،اشک ماهی را دید.شانه اش را بالا انداخت و گفت:«بزرگ هم می شد روزی نوبت اسارتش می رسید...»
کوهِن هنوز می خواند «You Have Loved Enough».و کسی هنوز دارد توی گوشم زمزمه می کند:...





+ دریا؛شوره زار عاشق خروشان،خوب شوری داری...خوش به حالت

بدون پلاس:
روزی آبی می شود
                حس نگاه تو
                پرشور و بی تاب