تبلیغات
داستانك های من - زیر خط تنهایی
نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه بیست و ششم دی 1393 04:28 ق.ظ
دکتر نگاهی به جواب سونوگرافیم کرد و گفت:«داروهایی رو که به ف گفته بودم بهت بگه خوردی؟» بی معطلی گفتم:«بله خوردم».نگاهی به صورتم انداخت و خیلی مطمئن گفت:«پس همین الان باید عمل بشی،امروز عملت میکنم و فردا مرخص میشی» بلافاصله برگه بستری را در آورد و اسمم را رویش نوشت.
آزمایشگاه،عکس،حسابداری و پذیرش.مچ بندی که مشخصاتم را رویش نوشته بودند به دستم بستند و با پای خودم رفتم توی بخش.به احدی نگفتم که ساعت چهار بعد از ظهر قرار است سری به اتاق عمل بزنم.لباس های بیمار را تحویلم دادند و روال کارها شروع شد.نزدیک های ساعت سه بود که به الف زنگ زدم و گفتم:«ساعت چهار عمل دارم،به کسی نگو.اگه بابا اینا زنگ زدن یه جوری بپیچون تا خودم بعدا بهشون می گم».عمل ساده ای بود و دلم نمی خواست کسی را نگران کنم.بنده خدا آقای الف بدجور آچمز شده بود.ساعت ملاقات شروع شده بود و تمام اتاق پر بود از ملاقات کننده ها.خانواده ها،دوستان،آشنایان گرد تخت ها جمع شده بودند و من تنها منتظر بودم تا ساعت چهار به داد تنهاییم برسد.دروغ چرا؟بیشتر از خیلی از وقت های دسگر احساس تنهایی کردم.یاد مادرم افتادم و نگاه مهربانش،یاد بابا و دلسوزی هایش،یاد خواهرها و محبت هایشان،یاد برادرم و شیطنت هایش،یاد تک تک دوستانم،یاد لحطات عاشقی،یاد اتفاقات خوب،یاد اتفاقات بد...به طرز عجیبی وقایع زندگی با سرعتی مثال زدنی توی ذهنم می چرخیدند و هر لحظه از اینکه به کسی چیزی نگفتم پشیمان تر می شدم.سوال و جوابهای ملاقات کننده ها اذیتم می کرد.ترحم در نگاهشان می رقصید.من فقط تنها بودم،همین.
دکتر دستور ترخیصم را داده بود.شب مزخرفی را سپری کرده بودم.اصلا نخوابیده بودم.منتظر مامور بیمه بودم.آقای الف که بعد از عمل خودش را به بیمارستان رسانده بود پیگیر کارهایم بود.تازه فرصت کردم تا بیماران دیگر را ببینم و کمی حرف بینمان رد و بدل شود.
توی اتاقمان شش تخت بود و شش بیمار.پیرمردی آذری زبان روی تخت کنار پنجره بستری بود.دو روز از ترخیصش گذشته بود.روز قبل اصلا متوجه نشدم که پیرمرد مثل من تنهاست.گوشش سنگین بود و فارسی هم بلد نبود.کسی سراغش نیامده بود.شماره تماسی که توی پرونده اش بود جوابگو نبود.تمام تلاش ها برای پیدا کردن کس و کارش نافرجام مانده بود.پیر مرد ساکت روی تختش می نشست و مدام چشمش به در بود.پرستارها مدام ازش سوال می پرسیدند و پیرمرد بیچاره ساکت و آرام نگاهش را از پشت عینک ته استکانیش به در می دوخت.هنوز منتطر بودم تا بخش پرستاری اسمم را بخواند.روی تخت نشسته بودم.تازه از شر شلنگ ها خلاص شده بودم.زل زده بودم به پیرمرد.توی چشم هایش،یک چیزی بود که بغض را مهمان گلویم کرده بود.نمی دانم شاید داشتم آینده خودم را می دیدم یا آخرین کورسوی امیدی که محکوم به نا امیدی است.نمی دانم شاید رنج سال های رفته اش را می دیدم،شاید خاطرات خوش روزهای جوانی اش را می دیدم.شاید محبت سال های دور همسرش،لبخندهای فرزندانش یا حتا از آن دورتر کودکیش را می دیدم زمانی که به چهره ی آفتاب سوخته مادرش لبخند می زد.
چشم هایش ناگهان درخشید،روی تخت جا به جا شد.دختری بیست و اندی ساله از در وارد شد.سر راست رفت سراغ پیرمرد و در آغوشش کشید.زبان پیرمرد باز شد.اشکش را ندیدم اما گرمای اشکم گونه ام را گرم کرد.امید صورتم را بوسید.پیشانی پیر مرد خیس عرق شد.نه اعتراضی کرد و نه حتا ناراحتی از خودش نشان داد.دختر همسر نوه اش بود،پسرش را در تصادف از دست داده بود و بقیه بچه هایش هم سرشان به کار خودشان گرم بود.دختر،زیبا بود،مهربان بود،مادر بود،همسر بود،هیچ نسبت خونی با پیرمرد نداشت،آدم بود،مرد بود.موبایل نداشت.اهل روستایی در اطراف زنجان بود،می گفت:«نمی دانستم بابا را کی مرخص می کنند»،می گفت:«من که سواد ندارم،شوهرم هم جای دوری کار می کند»می گفت:«بابا طاقت تنهایی ندارد»،می گفت:«دلم پیش پسرم مانده،سپردمش به زن همسایه».لباس های پیر مرد را عوض کرد و رفت پی کارهای ترخیصش.پیرمرد نگاهم کرد،لبخند زدم؛لبخند زد،از همان لبخندهای پدربزرگ ها.


*بعد از یکسال از این ماجرا این مطلب را به ف و الف عزیز تقدیم می کنم.دوستانی که خدا برای من دستچینشان کرده.




جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :