تبلیغات
داستانك های من - ایمان من در حلقه ی هندسه اندام تو است

ایمان من در حلقه ی هندسه اندام تو است

سه شنبه دوازدهم اسفند 1393 05:27 ب.ظنویسنده : طاها

 

دوست دارم وقتی میروی پاییز باشد،راهرویی از برگ ها باشد و درختانی لخت و عور،نیمکت قرمز تندی باشد و نگاهی قریب،بنشینم و بنشانمت میان برگ ها،دستانت را محکم بگیرم و پیشانیت را ببوسم و بگویم:این تو و این هم جاده،آن وقت نگاهی به انتهای جاده کنی و دست هایت را توی جیب پالتوی قهوه ای بلندت بکنی و بگویی:خداحافظ.بگویی خداحافظ و آرام آرام از توی جاده ی میان برگ ها دور شوی،دور دور.دوست دارم حتا یک بار هم برنگردی تا تنهاترین مرد دنیا را روی نیمکت قرمز تند نگاه کنی.دوست دارم آنقدر نگاهت کنم،آنقدر نگاهت کنم تا جایی که چشمانم دیگر نبیند،تا جایی که فقط اندام تو توی ذهنم حک شود و به جز تو هیچ باشد و هیچ.دوست دارم آنقدر نگاهت کنم تا نگاهم مبهوت و غریب شود.دوست دارم چنین پاییزی بشود آخرین پاییز عمرم،آخرین تصویرم،آخرینِ تمام من.

از تو گذشتن ساده نیست،از تویی که آفرینش خدا را معنا بخشید گذشتن سخت است،از تویی که تمام حجت ایمانم به خدا هستی گذشتن محال است،من تاب سختی ندارم از تو نگذشتم،نمی گذرم،نخواهم گذشت؛حالا این تو و این جاده...



آخرین ویرایش: پنجشنبه چهاردهم اسفند 1393 05:18 ب.ظ