تبلیغات
داستانك های من - برای بلاگفایی ها
نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه چهارم خرداد 1394 12:02 ق.ظ
سلام،این سلام خیلی مخصوص و بسته بندی شده برای دوستان بلاگفایی است.حال ما دیگر بلاگستانی ها خوب است.ملالی نیست جز مسکوت ماندن این چند وقته ی شما عزیزان.وبلاگ را،خواندنش را،ساختنش را،نوشتنش را از بلاگفا شروع کردم.اواسط یک اردیبهشت ناب،توی هوای خنک شمال.یادم هست دقیقا کجا و پشت کدام سیستم نشسته بودم که شروع کردم به ساختن وبلاگی که بعدها جایی بود برای ذوق کردن های یک پسر بیست و سه ساله،بله نه سال از آن روز گذشته.خودم هم باور نمی کردم نه سال آنجا بنویسم البته عین نه سال را آن جا ننوشتم.اما همیشه بهش سر می زدم،برایم حکم کهنه درخت خشک شده ای را داشت که بیخودی و هر از گاهی برای دل خودم آبش می دادم.
اولش مطالبی را کپی-پیست می کردم و بعدها به توصیه ی دوست عزیزی شروع کردم به نوشتن مطالبی که نه شعر بودند نه داستان نه ترانه و نه هیچ چیز دیگری،شاید خیلی خالص خودم بودند.ساده ترین واژگانی که داشتم بدون هیچ صنعت ادبی.طبیعتا توقعی برای خوانش چنین چیزهایی وجود نداشت اما من نوشتم و نوشتم.خیلی وقت ها از سر شکم سیری،بعضی وقت ها از سر دلتنگی،یک موقع هایی هم برای خود نوشتن.
یادم می آید هم زمان با من یکی از دوستانم که اتفاقا قلم توانایی هم داشت وبلاگی ساخت در بلاگفا،داستان می نوشت.بله می نوشت،در همان فعل گذشته ماند.شاید کار درستی کرد،از وقتی رفت سر کار درست و درمانی که سفرهای خارجی به همراه داشت دیگر ننوشت،بعد سالها امسال عید دیدمش،فقط دیدمش.از دور،او هم یک بلاگفایی بود،من هم یک بلاگفایی بودم.حالا من شده ام یک بلاگستانی در جایی به جز بلاگفا و او شده است یک نمی دانم کجاستانی در میان انبوه آدم های همین شهر و جایی به جز بلاگفا.
دوستان بلاگفایی من،عزیزانی که این روزها پنلی برایتان باز نمی شود و کسی هم ککش نمی گزد،شما هنوز بلاگفایی هستید.شاید دلتان هنوز بتپد که مشکلات برطرف شوند و بروید سراغ صفحه ی سپیدی که برای من همان آغازی است که دوست داشتن است،شاید دلتان می خواهد هرچه زودتر مشکل برطرف شود و بروید در و پیکر وبلاگتان را تخته کنید و مثل دوست من بروید سراغ یک جایی به جز بلاگفا و هم شکل و هم داستانی هایش،شاید هم بروید یک جای دیگر بلاگستان.اما هر چه که هست،این اتفاق غیرمترقبه میان من و شما فاصله انداخته،میان نوشتن شما و مخاطبانتان،میان دست های شما و ذهنتان،میان حرف های نگفته و خیال آزرده تان...
نمی توانم اسم تمام شما عزیزان را بیارم اما دیدن صفحه های ساکت وبلاگ هایتان دقم می دهد،یاد دیوارهای مدرسه مان می افتم که همیشه چند جمله را به تن زمختشان خریده بودند و خبری از نو شدنشان نبود،بالاخره تکنولوژی همیشه که پایدار و نیست،نقص هایی هم دارد اما گاهی این نقص ها می شود چنین دردی سنگین روی دل آدمی مثل من.آن هایی از شما که زحمت می کشند و قدم مبارکشان را به صفحه های ناقابل من می گذارند و برایم واژه هایشان را هدیه می آورند دلم را گرم می کنند به بودنشان،و اما عزیزانی که به جبر لنگ ماندن تکنولوژی خبری ازشان ندارم اگر این سطرها را می خوانند و اگر هنوز دلشان با ما بلاگستانی هاست لطفا ما را از حال و روزشان بیخبر نگذارند.

+برای همه ی دوستان لحظاتی ناب و سرشار از زیبایی آرزومندم.



جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :