تبلیغات
داستانك های من - میم مثل رفیق!
نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه هشتم تیر 1394 03:46 ق.ظ
خیلی قدیمی است،رفاقتمان را می گویم،به جز شش سال اول زندگی با هم رفیق بودیم،خب نمی خواهم بگویم پیر شدیم و این حرف ها اما رفاقتمان خوب لگد خورده و گداخته شده.نمی شود دوستش نداشت،ساده است و راحت.اهل بگو و بخند است،با همه ی آدم ها یکجور برخورد می کند انگار سالهاست که می شناسدشان.در اکثر مسائل با هم تفاوت داریم،اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم متضاد هم هستیم.از همان کودکی تفاوتمان آشکار بود،پرسپولیسی بود و من استقلالی،شلوغ بود و من آرام،کم حرف بود،پرحرف بودم،منطقی بود،خیالباف بودم.من اهل فیلم و سینما بودم و او عاشق فوتبال و فوتبالیست شدن،من موسیقی دوست داشتم و او حتی یکبار هم ترانه ای را از حفظ نخواند،به شدت در یادگیری بازیها و ورزش های مختلف مهارت داشت و من هنوز هم نمی دانم تخته نرد یعنی چه؟به جرئت باید بگویم که یکی از ما شمال بود و آن یکی جنوب، ما حتی در مذهبی که بهمان ارث رسیده بود هم با هم تفاوت داشتیم.اما یک چیزی بینمان بود و هست که نمیگذاشت و نمیگذارد بیخیال هم شویم.یک چیزی که نگذاشت حتی یکبار از یکدیگر ناراحت شویم،نگذاشت حتی دلخوری کوچکی بین ما باقی بماند،نگذاشت او برود پی کار خودش و من هم بروم پی کار خودم.
دیگر مثل گذشته ها نیست،خیلی کم می بینمش و هر بار شاید دو-سه ساعتی با هم باشیم.هم او ساکن شهری دیگر شده و هم من.متاهل شده و طبیعتا وقتش کمتر شده،اما به هر حال لحظاتی هست که بتوانیم با هم باشیم.آخرین بار اواخر خرداد امسال در جشن عروسی دوست مشترکمان دیدمش.با لبخند همیشگی و نگاه مهربانش.سرش گرم بود و حالش خوش.در چنین وقتهایی کمی پرحرفی میکند اما خوب حرف میزند،شیرین شیرین.دوست دیگری که با من بود را نمیشناخت،لپم را کشید و رو به دوستم کرد و گفت:«وقتی هست آرومم...».
هروقت می پرسم:«حالت چطوره؟» جواب می دهد:«من خوبم.همیشه خوبم» و بلافاصله می خندد.اگر خدای نکرده دستمان تنگ باشد و پولی در بساطمان نباشد اولین نفری که به ذهنمان می رسد خودمانیم،محسن و من.اگر سال تحویل را ولایتمان باشیم اولین تماسها را داریم و اولین دیدارها را.اگر تماس تلفنی بگیریم اولین سوال این است که کجایی؟اگر به یاد هم بیافتیم حتما شماره هم را می گیریم و صحبت می کنیم،اگر کسی پشت سر یکی از ما جلوی دیگری حرف بزند حتما مقابلش می ایستیم،مطمئنم اگر دوباره به بیست وشش سال قبل برگردیم باز هم به هم لبخند می زنیم.
الان که دارم به محسن فکر می کنم،حس خوبی زیر پوستم رخنه می کند.حس دوران کودکی و با هم بودنمان.حس نگاه های معصومی که اشتباه نکردند،حس لبخندهایی که با هم داشتیم،حس باران های پاییز شمال،حس یک دنیا رفاقت.
تولدت مبارک رفیق،چه آرزویی داشته باشم بهتر از لبخندهای همیشگی و سلامت خودت و همسر مهربانت؟می دانم که اینجا را نمی خوانی،یعنی دست خودتت نیست چون اصلا نمی دانی چنین جایی هست،گرچه بر عکس من اهل خواندن این چیز ها هم نیستی اما خواستم ادای دینی کنم ولو به وسع ناچیزم به بودنت،به رفیق بودنت،به تمام عیار بودنت.دوستت دارم و از کیلومترها دورتر لبخند میزنم به تو و به روزی که تو را به دنیا هدیه کرد.


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :