تبلیغات
داستانك های من - می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره؟
نویسنده :طاها
تاریخ: یکشنبه نوزدهم مهر 1394 11:34 ق.ظ

فکرش را نمی کردم که اینقدر دلتنگت شوم، چهارده ساعت از دیدنت گذشته اما انگار مدت هاست ندیدمت، سماور را خاموش کردم، بیخودی داشت جوش و خروش می کرد، ظرف های دیشب را شسته بودم، برنجی که برای شستن آماده کرده بودم را برمی گردانم سر جایش، لباس هایم را در می آورم، میخواستم کمی خرید کنم اما حوصله اش را ندارم، حوصله آشپزی کردن هم ندارم، می روم سراغ گیتارم، می خواهم کمی بزنم و بخوانم، "خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده، قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده" کمی می خوانم اما نه این ترانه مناسب نیست، باید بخوانم: "وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز ...



جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :