طاها چهارشنبه بیستم آبان 1394 03:32 ب.ظ نظرات ()
نیم ساعت مانده تا ساعت کاری تمام شود، نه حس رفتن به خانه را دارم نه حس ماندن در محل کار، گویا هوا کمی سرد است، اینجا که بیرون راهی ندارد از روی سایت هواشناسی دیدم که باران در کارنیست، این هم از شانس بد من است که هوا بارانی نیست.امروز کلا روز خوبی نبود، مخصوصا با آخرین دستور رییس که کلا اعصابم به هم ریخت. برده بودن شاخ و دم ندارد، یک نمونه زنده اش همین منم که دارم می نویسم. هیچ جایی از زندگی ام دست خودم نیست، نه استقلال کامل دارم و نه زمام زمان زندگیم دست خودم است. دقیقه ی نود بی هیچ پرسشی باید کاری که می خواهند را انجام دهم، به هر حال ارباب هستند و من تحت فرمانشان هستم. امروز چهارشنبه بیستم آبان ماه نود و چهار مثل اکثر روزهایی که در خدمت دیگران بودم بار دیگر جبر به تمام آزادی و اختیارم چربید. بار دیگر یادم آمد توی این دنیای گور به گور شده ی بی انتها که من ذره ای بیش به حساب نمی آیم به اندازه همان ذره هم ارزش ندارم.تا بوده همین بوده، از همان ازل که خدا تصمیم گرفت عدم را به نام انسان به فنا بدهد دقیقا از همان لحظه انسان خودش را به فنا سپرد و وجود را هم به عدم سپرد.«آری برادر این چنین بود».