تبلیغات
داستانك های من - گاهی دلتنگی، دلِ تنگ نیست بی قراری است

گاهی دلتنگی، دلِ تنگ نیست بی قراری است

یکشنبه یکم آذر 1394 10:46 ب.ظنویسنده : طاها

 

مثل آخرین شب قلعه، مثل آخرین شب شیفت، مثل تمام آن شب که مدام سراغ چراغ سر چهار راه می رفتم و سبز و قرمز شدنش را می دیدم و بغض می کردم،مثل همان شب که قلعه زندان شده بود، امروز محل کار و حالا خانه مثل زندان شده، دارم از بیقراری می میرم.


آخرین ویرایش: - -

 
پنجشنبه پنجم آذر 1394 12:23 ق.ظ
سلـام.

وای از این لحظات که دنیا میشه قدِ یه قوطی کبریت!تنگِ تنگِ تنگ!


دلتُ به خـدا میسپرم دوستِ خوبم.
طاها
سلام

ممنونم
شاد باشی و سلامت
دوشنبه دوم آذر 1394 09:17 ب.ظ
قرارت برقرار باشه کاش همیشه دوستم
طاها
سلام

ممنونم، بر قرار باشی دوست عزیز
دوشنبه دوم آذر 1394 02:50 ق.ظ
طاهای عزیز..
طاها
ممنون تیراژه جان
یکشنبه یکم آذر 1394 11:57 ب.ظ
امان از بی قراری !
طاها
سلام
یکشنبه یکم آذر 1394 11:30 ب.ظ
سلام
توی این شب های سرد دلت گرم و پر از ارامش باشه طاهای عزیز
طاها
سلام طهمورث عزیز
متشکرم دوست خوبم، تنت سالم و دلت خوش.
یکشنبه یکم آذر 1394 10:55 ب.ظ
فکر کنم وبلاگ نویسها ادمای متفاوتی هستن..یه جورایی عجیب غریبن..دنیاشون با ادمای معمولی فرق داره خیلی پیش میا د خیلیها اصلا حس و حالتو نمیدونن
طاها
سلام
نمی دونم، شاید اینطور باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.