طاها سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1395 07:00 ب.ظ نظرات ()
ترسیده بود، خیلی زیاد ترسیده بود، سن و سال کمی داشتم، نمی دانستم چرا ترسیده! زن همسایه انگشترش را در آورد و انداخت توی یک لیوان آب و به خوردش داد، یک حلقه ی طلایی درخشان، حواسم به لیوان بود، به حلقه ی درونش، به حلقه ای که آرام در انگشت زن همسایه جای گرفت، به جایی که به آن جا تعلق داشت.
به همچین چیزی احتیاج داشتم، نمی دانم حسم ترس بود یا نه، اما کمی ترس آمیخته به حسم بود، معلق بودم انگار، بین زمین و آسمان، گنگ نبودم، مبهم هم نبودم، دستانم روی کیبورد می لغزید و واژه ها یکی یکی نقش می بستند، هر چه به انتها نزدیک تر می شدم لرزش دستانم بیشتر می شد. داشتم فکر می کردم باید آب طلا بنوشم و بعدش بروم به جایی که به آن جا تعلق دارم، من آن لحظه تعلق خاطر داشتم و باید یک راست می آمدم و کنارت می نشستم و به جای آب طلای انگشترت حس دست هایت را می نوشیدم و جان می گرفتم. باید با انگشتر زیبایت که روی دست های منحصر به فردت به زیبایی می نشیند بازی می کردم و پیشانیت را می بوسیدم.
پیشترها از دستانت گفته بودم، آن لحظه به دستانت فکر می کردم که چه خواهند نوشت؟! انتظار طولانی بود و خشک، آنقدر طولانی که گویا تمامی ندارد، آن قدر خشک که هر آن منتظر شکستنش بودم، جوابت سکوت بود، شاید خیلی سرد بود که منِ گرمایی در کسری از ثانیه یخ کردم، ذهنم منجمد شد، توان فکر کردن نداشتم. اما این سکوت به نجوایی بند بود و روزی با طنین دلنشین حرف هایت به آرامی به غزلی بدیع تبدیل شد.
حالا مدت ها از آن روز گذشته، و من دارم از وقایعی می نویسم که باز همان حس و حال را برایم تداعی می کند، باز همان شور، همان حس چندگانه، همان تعلق خاطر، همان لحظه ها به قلبم یورش می برند. به روزهای بعدش فکر می کنم، به تمام روزهای بعدش، به تک تک لحظه های بعدش، به لحظاتی که مثل همان روز بودم، به لحظه ای که مثل همان روز هستم.
چقدر خوب شد که گفتم، چقدر خوب شد که شنیدی، چقدر خوب شد که دستانت را به نوازشم مهمان کردی و دلم را با نگاهت نواختی. چقدر می توان معجزه ی آرامش با تو بودن را دید و باز هم منتظر معجزه ی بودن با تو شد، چقدر می توان مثل همان روز تو را دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت.
عیار 14 را تو می دانی و من، عیار 14 را تو زندگی کردی و من، عیار 14 را من خواستم و تو ساختی، تویی که خودت تمام عیاری.