تبلیغات
داستانك های من - عیار 14

عیار 14

سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1395 08:00 ب.ظنویسنده : طاها

 
ترسیده بود، خیلی زیاد ترسیده بود، سن و سال کمی داشتم، نمی دانستم چرا ترسیده! زن همسایه انگشترش را در آورد و انداخت توی یک لیوان آب و به خوردش داد، یک حلقه ی طلایی درخشان، حواسم به لیوان بود، به حلقه ی درونش، به حلقه ای که آرام در انگشت زن همسایه جای گرفت، به جایی که به آن جا تعلق داشت.
به همچین چیزی احتیاج داشتم، نمی دانم حسم ترس بود یا نه، اما کمی ترس آمیخته به حسم بود، معلق بودم انگار، بین زمین و آسمان، گنگ نبودم، مبهم هم نبودم، دستانم روی کیبورد می لغزید و واژه ها یکی یکی نقش می بستند، هر چه به انتها نزدیک تر می شدم لرزش دستانم بیشتر می شد. داشتم فکر می کردم باید آب طلا بنوشم و بعدش بروم به جایی که به آن جا تعلق دارم، من آن لحظه تعلق خاطر داشتم و باید یک راست می آمدم و کنارت می نشستم و به جای آب طلای انگشترت حس دست هایت را می نوشیدم و جان می گرفتم. باید با انگشتر زیبایت که روی دست های منحصر به فردت به زیبایی می نشیند بازی می کردم و پیشانیت را می بوسیدم.
پیشترها از دستانت گفته بودم، آن لحظه به دستانت فکر می کردم که چه خواهند نوشت؟! انتظار طولانی بود و خشک، آنقدر طولانی که گویا تمامی ندارد، آن قدر خشک که هر آن منتظر شکستنش بودم، جوابت سکوت بود، شاید خیلی سرد بود که منِ گرمایی در کسری از ثانیه یخ کردم، ذهنم منجمد شد، توان فکر کردن نداشتم. اما این سکوت به نجوایی بند بود و روزی با طنین دلنشین حرف هایت به آرامی به غزلی بدیع تبدیل شد.
حالا مدت ها از آن روز گذشته، و من دارم از وقایعی می نویسم که باز همان حس و حال را برایم تداعی می کند، باز همان شور، همان حس چندگانه، همان تعلق خاطر، همان لحظه ها به قلبم یورش می برند. به روزهای بعدش فکر می کنم، به تمام روزهای بعدش، به تک تک لحظه های بعدش، به لحظاتی که مثل همان روز بودم، به لحظه ای که مثل همان روز هستم.
چقدر خوب شد که گفتم، چقدر خوب شد که شنیدی، چقدر خوب شد که دستانت را به نوازشم مهمان کردی و دلم را با نگاهت نواختی. چقدر می توان معجزه ی آرامش با تو بودن را دید و باز هم منتظر معجزه ی بودن با تو شد، چقدر می توان مثل همان روز تو را دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت.
عیار 14 را تو می دانی و من، عیار 14 را تو زندگی کردی و من، عیار 14 را من خواستم و تو ساختی، تویی که خودت تمام عیاری.

آخرین ویرایش: سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1395 06:25 ب.ظ

 
جمعه یازدهم تیر 1395 02:29 ق.ظ
خوبم.خداروشکر.
طاها
دوشنبه هفتم تیر 1395 04:27 ب.ظ
خیلی دوست دارم این نوشته ات رو، عالی نوشتی طاها .
طاها
سلام
خیلی ممنونم تیراژه عزیز
:)
سه شنبه یکم تیر 1395 03:09 ب.ظ
طاهــــــاااااا!

سلام.

خوبی؟؟؟

چکار میکنی؟حالِ دلت خوبه؟


تابستون و ماه رمضونت مبارک.
طاها
سلام
ممنونم، شما خوبی؟
سه شنبه یکم تیر 1395 02:05 ب.ظ
عالی بود نویسنده تمام عیار ... عالی
طاها
سلام
متشکرم
دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1395 06:35 ب.ظ
چقدر داستاناتون قشنگن. یه حسی بهم میگه انگشتر مادر بود. شاید حسم قاطی کرده . کلی با بلاگ دوستان غریب شدم :)
طاها
سلام
ممنونم از لطفتون
جمعه هفتم خرداد 1395 10:36 ق.ظ
سلام

"منِ گرمایی در کسری از ثانیه یخ کردم،..."
بسیار عالی و چندین بار خواندنی ست "عیار 14"
طاها
سلام

ممنونم
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1395 10:00 ب.ظ
سلام
اینکه داستان مینویسین عالیه
چقدر عشقولانه بود میشه گفت داستان عشقی
طاها
سلام

ممنونم که میخونید
جمعه هفدهم اردیبهشت 1395 11:05 ق.ظ
حس دستهایت را مینوشیدم...عالی بود،عالی!

سلام طاهـا. :)

روزگارت خوش و رنگی رنگی.
طاها
سلام ممنونم دوست عزیز
سلامت باشی و شاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.