تبلیغات
داستانك های من - خردادهای همیشه

خردادهای همیشه

پنجشنبه دهم تیر 1395 02:34 ق.ظنویسنده : طاها

 
اول خرداد شصت و دو:
 به دنیا می آیم، یک پسر تپل ، بعد از نسل ها در خانواده تعداد پسرها از یک بیشتر می شود، طبیعتا همه خوشحالند به جز من که مثل تمام آدم ها از همان اولین نفس می فهمم که دنیا پر از درد خواهد بود و با گریه ورودم به دنیا را اعلام می کنم. 
سی و یک خرداد شصت و نه: 
زمین و زمان می لرزید، مامان من را روی ایوان خانه رها کرد و گفت: بدو بیرون طاها! گیج و مبهوت به اطرافم نگاه می کردم که دیدم مامان خواهر کوچکم را در آغوش گرفته و دارد از خانه بیرون می آید... آن شب را با بقیه همسایه ها در کوچه به صبح رساندیم، خبر رادیو هولناک بود، مامان و بابا صبح رفتند به دیار مادری، تا غروب خبری نشد، توی کوچه بودم که مامان را غرق در اشک دیدم، به کمک بابا راه میرفت، خواهرها، خواهرزاده ها، عموها، عمو زاده ها و خیلی دیگر از کسانش را در یک شب از دست داده بود، مرگ را برای بار اول فهمیدم.اما هنوز نمی دانستم که زندگی وسعتی دارد به اندازه مرگ.
سی و یک خرداد هشتاد و نه:
توی اتاق نمورم بودم، هوا شرجی بود، حال خوشی نداشتم، یک روز قبل صدای نحیف و لرزانش را از آن سوی کره زمین شنیده بودم، غرق در تصویر چهره ی تکیده و هیکل نحیف قبل از رفتنش بودم، گوشیم زنگ خورد، رویا بود، اشک میریخت، گریه امانش را بریده بود، خیلی کوتاه گفت: تموم شد طاها، دیگه آرزو نداری. مبهوت به عکسش خیره ماندم، پر کشید، رفت، اینبار نه با هواپیما، نه مثل دو هفته قبلش، با بالهای خودش، نشستم کف اتاق، مچاله شدم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و گریستم و در تنهایی مطلق به سوگ نشستم.
سی و یک خرداد نود و پنج:
هوا گرم بود، حوالی ظهر؛ نمیدانم گوشیم را برای چه چیز می خواستم چک کنم که دیدم ایمیل جدیدی رسیده، فرستنده ایمیل شوکه ام کرد، دستم لرزید، ایمیل را به سختی باز کردم؛ همیار گرامی بدینوسیله به اطلاع می رساند... متن دقیقا مشابه ایمیل اول اسفند نود و چهار بود، نفر دوم هم تاب مقاومت را نیاورد، رفت پیش دوستش، نفسم گرفت، نشستم روی جدول کنار خیابان، چشم های معصوم دخترک نازم جلوی چشمانم نشسته بودند و داشتند به من میفهماندند گریزی از زندگی نیست، گریزی از مرگ نیست، گریزی از خرداد های همیشه نیست.

آخرین ویرایش: پنجشنبه دهم تیر 1395 01:10 ق.ظ

 
دوشنبه بیست و نهم شهریور 1395 11:02 ب.ظ
معمولا بعد از خوندن نوشته ت یه حس سنگینی عجیبی فه ادم دست میده ... میرم تو فکر ... شایدم تو خلا ... نمیدونم

راستی سلام
خودت خوبی؟
طاها
سلام

متشکرم از لطفتون. شکرخدا خوبم.
سلامت باشید.
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1395 04:36 ب.ظ
....
سلام آقای طاها
عید تون مبارک (:
طاها
سلام

ممنونم، عید شما مبارک باشه
چهارشنبه سی ام تیر 1395 06:29 ق.ظ
چه خردادهای بدشگونی!! :(
طاها
سلام

متاسفانه همینطوره
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1395 12:47 ب.ظ

هووووووف
طاها
سلام
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1395 02:28 ب.ظ
چه غم انگیز
طاها
سلام
یکشنبه بیستم تیر 1395 05:04 ب.ظ
انشاله که روزهای شادی در انتظارتون باشه
طاها
سلام

ممنونم
چهارشنبه شانزدهم تیر 1395 04:38 ب.ظ
....
طاها
...
جمعه یازدهم تیر 1395 02:29 ق.ظ
سلام طاها.
خوبی؟
شما قلم عجیبی داری تو نوشتن این پستهای نفس گیر!

اون دخترک چش بود؟
طاها
سلام

متشکرم دوست عزیز
پنجشنبه دهم تیر 1395 01:08 ب.ظ
ای وای... ای وای... چه پست سنگینی... به سنگینی داغ از دست رفته ها... روح عزیز تازه از دست رفته در آرامش ابدی...
طاها
سلام

ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.