طاها چهارشنبه چهاردهم مهر 1395 11:05 ق.ظ نظرات ()
برای اینکه شاید بتواند از شر سرمای غافلگیر کننده اوایل پاییز بگریزد پتو را تا روی سرش کشیده بود و زیرش مچاله شده بود. نگاهش کردم، تمامش را که زیر پتو با خطوطی طناز و بی نظیر الهه ی زیبایی را به تصویر کشیده بود، انگار پیکره تراشی تمام عمرش وقت گذاشته باشد و بخواهد ونوس را به نمایش بگذارد، نه؛ قطعا ونوس چنین زیبایی را نداشته و هیچ پیکره تراشی نمی تواند آنچه که هست را بتراشد، نه از دستان فیدیاس چنین هنری بر می آید نه تیشه فرهاد یارای خلق چنین زیبایی شیرینی است، اصلا کدام سنگ لایق نقش بستن اندامش است؟کدام فلز؟ هیچ چیز و هیچ کس در خور نشان دادن آن خطوط بی نقص آرامش بخش نیست.
دلم می خواست پتو را کنار بزنم و گونه ی نوازشگرش را سیر ببوسم. چه خیال باطلی! مگر از سیبِ گونه هایش می توان سیر شد؟ دلم می خواست دستم را روی پیشانی اش بگذارم و همراه هر نفسش تا عرش پرواز کنم، دلم می خواست مژه های رج بسته روی ترمه پلک هایش را به تماشا بنشینم. دلم می خواست بنشینم و دستان سردم را با نوازش خم طاق چشمان معصومش جان بخشم. 
ملحفه ها را روی پتوی نازکش کشیدم تا شاید کمی جلوی سرما را بگیرند، خودش را بیشتر جمع کرد و زیر ملحفه ی سفید نقش و نگاری تازه به خودش گرفت، ایستاده بودم و نگاهش می کردم، خم شدم، نزدیک صورتش که زیر پتو بود، نزدیک تر شدم، صدای نفس کشیدنش را به وضوح می شنیدم، خواستم از روی پتو صورتش را ببوسم، سکوت بود و سرما، فقط صدای نفس هایش بود و صدای قلبم.


عزیز من:
         «سلامت همه آفاق در سلامت توست»