طاها یکشنبه نهم مهر 1396 02:24 ق.ظ نظرات ()
گفتی: وقتی بالا میخونی صدات رو زیر می کنی، چرا اینقدر تند و سریع میخونی؟ فاصله ها رو اصلا رعایت نمیکنی. راست می گفتی فاصله ها را اصلا رعایت نکردم، چه در خواندن، چه در خوشنویسی، چه در نواختن و از همه مهم تر در زندگی.
«پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار، فیروزه و الماس به آفاق بپاشی» اینجا را باید درست می خواندم، درست می خواندم و میدیدم و به گوش می سپردم و هزاران بار مشق می کردم تا وقتی ادامه اش را می خواندم و می گفتم:«اندوه بزرگی است زمانی که نباشی» باورش کنی و باورم کنی. تنها خواندنش نیست باید به یقین می رساندمت.
پرسیدی: کلاس آواز رفتی؟ کلاس آواز نرفته ام و اشتباه کرده ام اما اشتباه بزرگترم آن بود که از یادگرفتنِ گوش سپردن غفلت کردم، من فقط شنیدم که چه می گفتی، دریغ از فهم و یادگیری. معلم درسهای نامربوطم نیستی که فقط بشنوم و در ادامه اش هیچ.
تو خوشت می آید از خواندم با اینکه درست نمی خوانم، از آشپزیم با اینکه درست نیست، از خندیدنم با اینکه ملیح نیست، شاید از راه رفتنم با اینکه کمی میلنگم، از همه مهم تر خوشت می آمد از بودنم که همیشه ناقص بود و پر عیب و شاید  خیلی وقت ها آزاردهنده، آواز نبود که بگویم کلاسش را نرفته ام، بزرگترین معلمِ «بودن» خود تو هستی که درسهایت را نه دیدم و نه به گوش آویختم.
آه از نفس پاک تو، شنیدنش، لمسش، حس امنیت بخشش، آرامش پنهان در زمزمه ی رمز آلودش که در گوشم میپیچید، آه از چشم تو، از چشم تو و نگاه بی پناه من که مقابلش سپر انداخته. 
دلم برایت تنگ است نازنینم و با چند قطره باران امشب تنگ تر خودش را در آغوش گرفته.نمی دانم وجودم کی خواهد رفت اما می دانم که مهرت هرگز نخواهد رفت.
دوستت دارم و وصف احساسم را به سعدی شیرین سخن میسپارم: 

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست