نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه نوزدهم آبان 1396 11:32 ب.ظ

خسته از سر کار رسیدم، کل روز را حال خوشی نداشتم، این روزها فشار کاری خیلی زیاد است، به محض اینکه لباسهایم را عوض می کنم لم میدهم توی رخت خوابی که مدت هاست پابرجاست، کمی دلم درد می کند.
به گوشی سر زدم، حال خواندن نداشتم، موسیقی را انتخاب کردم و خودم را سپردم به خاطره ها، یک ماه پیش با چنین شبی چقدر  تفاوت داشت، انگار صد سال گذشته، روزهای کشدار بی مقصد، لحظه های بی سرانجام متوالی، دم و بازدم بی حاصل، زنده بودنی به نام زندگی! 
سیگاری آتش میزنم و به دود وهم آلود خیره می شوم، مثل دخترک کبریت فروش تا آخرین نخ را دود میکنم و با هر پک میروم به روزهای پشت سر. به بهترین لحظات عمرم، به آنچه به من هدیه داده بودی، در تلخ ترین روزهای عمرت شیرین ترین روزگار زندگیم را رقم زدی.
دل دردم بیشتر شده بود، سعی کردم بخوابم، اما درد هر لحظه داشت بیشتر می شد، به جایی رسید که دیگر تحملش را نداشتم، جز معدود دفعاتی بود که اشکم از درد سرازیر شد، احساس میکردم که تمام دل و روده ام یکجا میخواهند کنده شوند، روی زمین به خودم می پیچیدم و توان هیچ کاری نداشتم، احساس سرمای زیادی میکردم، زیر تنها پتویی که بود خزیده بودم، دلم می خواست شالی را که به من داده بودی را بیارم و بپیچم دور گردنم، دلم عطر ادکلن هایی که برایم خریدی را می خواست، دوست داشتم شمع هایت را روشن کنم، دلم می خواست نزدیک و نزدیک تر بیارمت. اما افسوس که توان هیچ کاری نداشتم، عرق سردی کرده بودم و دیگر تحمل چنین دردی را نداشتم..‌.
نمیدانم کی متوجه رگه های نور خورشید روی پنجره اتاق شدم، هنوز تنها چیزی که بود درد بود و درد، اوضاع بهتر از شب زجرم بود.
یکی دو ساعتی خوابیدم، حالا می توانستم راه بروم، میل به خوردن چیزی نداشتم، با خودم قرار می گذارم ساعت هفت همان کوچه ی همیشگی حوالی شما.
توانش را ندارم که خودم بروم، تاکسی میگیرم تا سر همان کوچه، زودتر از هفت می رسم، آرام آرام قدم میزنم، می دانم که نمیبینمت، کوچه را بالا پایین میکنم و بعدش میرم توی پارک کوچک مینشینم. توی پارک تنها هستم، یک آن میبینمت که کنارم نشسته ای، به محض پلک زدن محو می شوی، باز می آیی و کنارم مینشینی، فلاسک چای را آورده ای، گرمای لیوانی که به دستم میدهی را حس میکنم، با عبور عابری از وسط پارک باز میبینم که نیستی، گربه ای با بچه اش نزدیک می آیند، میبینمت که داری نوازششان می کنی و به من نگاه میکنی و لبخند میزنی.
از جای خالیت عکس میگیرم و می روم سوار تاکسی میشوم که تازه رسیده است، بر میگردیم و به صندلی خالی نگاه میکنم و می گویم: حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است.
مقصد را دیدن نشاط انتخاب کرده ام، نمیدانم چرا مطمئن بودم که حتما میبینمش، برایش غذا میخرم، میبینمش، او و چندتای دیگر را، غذایشان را می دهم. می آیم تا سر خیابان اصلی، نسیم خنکی می وزد، برگ های زرد توی آسمان می رقصند، یاد چند روز قبل افتادم که در هوای پر باد و گرفته ی تهران با آقای ص از بلوار کشاورز عبور کردیم، از مقابل همانجا که بار اول دیدمت، آن روز هم برگ ها می رقصیدند و می رقصیدند، طاقتم را از دست دادم، همه درد شدم و به این فکر کردم که پاییز فصل قشنگی است حتی برای مرگ

جایی است در شمال، این فصل سال پر است از رنگ، پر است از پرواز برگ ها، پر است از زیبایی پاییز، اسمش را گذاشته بودم دروازه بهشت، خیلی دوست داشتم که آنجا را ببینی، حتما عاشقش میشدی.


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :