تبلیغات
داستانك های من - ته کوچه نامت صدا کردم
نویسنده :طاها
تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1396 08:01 ب.ظ
فکر میکنم مشکل زانوی پای راستم دوباره داد کار دستم می دهد، شاید هم به خاطر فعالیت های زیاد این چند روز باشد به هر حال هر چه که هست با خستگی زیاد امروزم من را از پا انداخته، کارها تقریبا تمام شده اند و حالا با بی حالی تمام پشت میز محل کارم نشسته ام تا بعد از اندکی استراحت بروم
شبی که زلزله آمد شب بدی بود، تا خود صبح بیدار بودیم. همه ی همسایه ها توی کوچه جلوی در خانه ی ما آتش کوچکی روشن کرده بودیم و دورش گرد هم جمع شده بودیم. زمین و زمان تا خود صبح میلرزید، آن موقع هوا گرم بود، آخر خرداد. خوب یادم می آید که نزدیکی های صبح با ترس و لرز برگشتیم داخل خانه. آنقدری که رایدو خانه خرابمان کرد زلزله نکرده بود، رودبار و طارم و اطرافشان با خاک یکی شده بود. شاید برای اولین معنی مرگ را فهمیدم، آن هم از ضجه های مادرم برای فقدان خواهرهایش و فرزندانشان. حالا هم از صدای لرزانش که از زلزله می گوید و میدانم نشسته پای تلویزیون و دارد گریه می کند، مفهوم مرگ را بار دیگر تلخ تر از همیشه برای خودم تداعی میکنم. خوب می دانم حالا آنجا چه خبر است، دل ها ریش است و نگاه ها مات و مبهوت
خبر زلزله را بهم رساندی و با صدایت که می تواند من را از زیر خروارها خاک زنده کند گفتی که مواظب باشم واحتیاط کنم، هنوز نمیدانستم چه فاجعه ای اتفاق افتاده، یاد اسفندی افتادم که دست و دلم برای اولین بار لرزید، یاد آن تاکسی که تو را به مقصدت برد و بدرقه کردنت، یاد آواری از حسی غریب و قریب که روی سرم خراب شده بود. یاد کنسرت و موسیقی و تالار وحدت، این بار شب زلزله شب عجیبی بود.
صبح از شمال رسیده بودم، ترافیک خیلی زیاد و عجیبی بود، یکشنبه 25 ام آبان؛ تهران یکی از عجیب ترین اتفاق هایش را آن روز به خودش دید. بدرقه ی ابدی خواننده پاپی که نوع رفتنش به شدت حزن انگیز بود. عصر همان روز برای دومین بار دیدمت، قدم زنان رفتیم پارک ملت، هنوز زلال نگاهت در من نفوذ نکرده بود، هنوز نمی دانستم قرار است چه بر دلم رانده شود، هنوز نمی دانستم عطر نفست هایت چه معجزه هایی دارد، هنوز نمی دانستم لب شیرینت چه خوش جلوه است و زبانت چه شکر سخن است. هنوز نمی دانستم که صدای قدم هایت بهترین ریتم زندگی خواهم شد.

عزیز دلم؛  آنقدر دلم برایت تنگ شده که نمی دانم امشب را کجا سر کنم.


نمی دانم که کجای ماجرا هستم، فقط دلم می خواهد هر چه زودتر سرپناهشان آماده شود. بی پناهی درد سنگین و عجیبی است.


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :