نویسنده :طاها
تاریخ: پنجشنبه نهم آذر 1396 04:01 ب.ظ
دیشب شب بینهایت سختی بود، نمی دانم چقدر پیاده روی کردم، از محل کار تا کوچه های حوالی تو و از آنجا تا خانه. آقای ص برای کنسرت دیشب دعوتم کرده بود که نرفتم، آقای ر تماس گرفت و گفت بیا بشینیم با هم جومونگ ببینیم و به ریش دنیا بخندیم! که آنجا هم نرفتم، آقای م هم گفت شام بیا منزل من که گفتم باشد وقتی دیگر.
پله ها را نگاه کردم، توان بالا رفتن نداشتم، اگر خودم هم نخواهم قبول کنم اما خیلی زود از راه رسید، منتظرش نبودم. 
کلید را توی قفل چرخاندم، صدای زمخت و شکننده باز شدن در توی راهرو پیچید، خانه سرد و بی روح حال پذیرفتن کسی را نداشت، حتی من را هم نمی خواست. خانه با من قهر است، می دانم که دوستم ندارد. به هر حال ناچار است چند ماهی تحملم کند، شاید هم خیلی کوتاه تر از چیزی که فکرش را می کند.
لامپ آشپزخانه را از صبح روشن گذاشته بودم، به گل های شبیه به هم روی کانتر باید کمی نور برسد. می روم توی آشپزخانه تا دست هایم را بشورم، سینک به شدت کثیف است، ظرف های کثیف هم دور تا دور آشپزخانه جمع شده اند، هنوز تعدادی از ظرف هایی که شسته بودی به همان شکل روی آبچکان باقی مانده اند، تنها ظرف های موجود، بقیه یا شکسته اند یا آنقدر کثیف باقی مانده اند که باید دور بریزمشان. یک ماه و نیم است که هیچ ظرفی شسته نشده! هر وقت سینک را میبینم یاد شستن بچه میافتم، دلم برایت تنگ می شود و می روم سراغ سیگار داخل یخچال، دلم برایت تنک میشود، پنجره را باز میکنم تا دود خارج شود، دلم برایت تنگ میشود، نعلبکی بر میدارم به عنوان زیر سیگاری دلم برایت تنگ می شود، با هر پک با هر دم و بازدم دلم برایت تنگ میشود...
رفتم زیر دوتا پتویی که همیشه وسط هال رها شده اند، به نور زننده لامپ نگاه میکنم، به آسمان و ماه و ابرهای کم رمقی که در طول مسیر بارها نگاهشان کردم فکر کردم، به اینکه تو هم از جایی به ماه خیره شدی، به اینکه تو در دلت به ماه چه میگویی؟ 
خوابم نمیبرد، درد کلافه ام کرده بود، رفتم سراغ آخرین لیوان باقی مانده از چیزی که به اسم شراب قالبم کردند. لاجرعه نوشیدمش، تلخ و تند. سوزاند و گداخت. 
نشستم کنار شمع ها، روی زمین. تار مویی از تو را توی توی دستم داشتم و شروع کردن به خواندن:

ای مرا در هر سر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

عزیز دلم ، توی دلم هستی،گرم و دلنشین.



جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :