تبلیغات
داستانك های من - به شیرینی مربا
نویسنده :طاها
تاریخ: جمعه پانزدهم دی 1396 02:11 ق.ظ
به محض دیدنم می آید توی بغلم، می نشیند، نگاهم میکند، نوازشش میکنم، آرام می خوابد. چشمهایش انگار بغض هزار ساله دارد، صورتش را بین دست و بدنم جا میدهد، دلبری نمیکند، فهمیده است توی دلم چه غوغایی است، هنوز نوازشش میکنم، چشم هایش را میبندد و بیشتر خودش را میسپارد به آغوشم.
خیلی خیلی آرام است، آنقدر آرام که مظلومیتشش مینشیند توی گلویم، نگاهم میکند و صورتش را می چسباند به گونه ام، یاد اولین لحظه ای میافتم که شنیدمش، روبرویم نشسته بودی،آرام و زیبا. وقتی آوردنش چشمانت برق قشنگی داشت، عمق دوست داشتنش نشسته بود توی عمق مردم چشمانت، نگاهم کردی، دلم لرزید، دوست داشتنت لحظه به لحظه بیشتر میشد.
دستانش را گذاشت توی دستم، لطیف و آرام، چقدر جای دستانت خالی بود، دستانش انگار بی پناه بود، توی دستم بیقرار بودند، تو را کم داشت، کم دارد، مثل قلب من که تو را کم دارد. نگاهش آتش به جانم میزند، می دانم که تو را می خواهد. 
کاش بودی، اینجا پیش ما، جایت خیلی خیلی خالی است نازنین. چشم هر دوی ما به راه است، به راهی که صدای قدم های شیرنت ما را به پیشواز لبخند پر مهرت بکشاند.


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :