تبلیغات
داستانك های من - غلغله‌ای می شنوم روز و شب از قبه ی دل
نویسنده :طاها
تاریخ: چهارشنبه بیستم دی 1396 10:12 ق.ظ
دیروز روز خیلی بد و خسته کننده ای بود، کارهایم درست پیش نمیرفت و سرماخوردگی و سردرد شدید امانم را بریده بود.شب حوالی ساعت نه رسیدم، هوای خانه دست کمی از هوای بیرون نداشت، خیلی سرد بود. رفتم سراغ اجاق گاز و دو تا از شعله ها را روشن کردم تا به خیال خامم هوای خانه کمی پخته شود اما بدون تو خانه اصلا خانه نیست که هوایی داشته باشد. 
قرص ها را با هم ریختم توی حلقم و بطری آب را سر کشیدم، رفتم زیر دوتا پتو تا شاید از شر سرمایی که به جانم افتاده بود رها شوم، سرعت اینترنت افتضاح بود، بی حوصله بودم. داشتم به پیشنهادی که برای فروش آپارتمان داده بودند فکر میکردم، آن روز جواب منفی دادم، زیر قیمت بود. در قبال پول رفتارهای عجیب و دوگانه ای دارم! تقریبا ده روز گذشته مقدار قابل توجهی پول از دست دادم و در کمال خونسردی واکنش نشان دادم، یعنی واکنش نشان ندادم، اصلا برایم مهم نبود و حتی الان هم نیست! دردم آرام نشده بود، دوتا قرص دیگر خوردم، پارسال مهر ماه بود، نگران بودم از پسش برنیایم، دست و دلم می لرزید، قوت قلبم شدی، پیشم بودی، با لبخند راهیم کردی و وقتی که برگشتم با لبخند به استقبالم آمدی.
وقتی داشتم از شمال بر میگشتم مامان گفت: ماهی میبری؟ گفتم: نه، گفت: سبزی چطور؟ گفتم نه. گفت سبزیهایت حتما تمام شده، جوابش را ندادم، یشتر از سه ماه است که چیزی نپختم، سبزی ها هم همانطور یخ زده باقی مانده اند، مثل ماهی ها و آن بستنی یخی و تقریبا تمام چیزهای دیگر.گفت: یعنی هیچی نمیخوای؟! گفتم: نه باید مستقیم برم سرکار و نمیتوتنم چیزی ببرم، دروغ گفتم میدانستم آنقدری فرصت دارم که به خانه بروم و بعدش بروم سر کار اما اصلا نمیتوانستم چیزی بیاوم، چیزی بیاورم و تو نباشی...
مامان مدام می گفت: نگرانتم، و من نمیدانم نگرانیش از کجا نشات گرفته، من که به مامان چیزی نگفتم، خواستم با مامان تماس بگیرم که حالش را نداشتم، حتی تماس آقای ح را هم با میلی جواب دادم که متوجه شد و فقط پرسید این هفته میای اصفهان؟ و بعد از اینکه شنید نمی توانم بروم مکالمه اش را سریع تمام کرد.
امروز سر کارم و مدام دیروز و دیشب توی ذهنم میچرخد، دیشب که اصلا گرم نشدم و چند باری صدایت کردم، دیروز که دلم می خواست بمیرم و باز هم صدایت کردم و امروز که مدام میچسبم به دیروز و دیروزتر و دیروزترها و باز صدایت می کنم، به تمام روزهایی که تو کنارم بودی، اینکه بگویم چقدر جایت خالی است توصیف درستی از جای خالیت نیست اما چه کنم که واژگانم توان ندارند دقیقا مثل خودم.

دلم برایت تنگ شده دلبر عزیز و دوست داشتنیم


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :