تبلیغات
داستانك های من - Call me by your name
نویسنده :طاها
تاریخ: دوشنبه چهاردهم اسفند 1396 07:42 ب.ظ

وقتی صدایم میکردی، انگار ترانه ای ازلی در وجودم رخنه میکرد، تا همین چند وقت پیش جز کسانی بودم که گوشهای تیزی دارند، علاوه بر این علاقه ام به ساز و آواز باعث شد که صداها برایم طبقه بندی داشته باشند، صداها را خوب می شناختم، لحن ها و لهجه ها را. وقتی صدایم می کردی، اسمم وزنی میگرفت به وسعت تمام لالایی های عاشقانه ای که از بدو وجودشان در دنیا در حال پرواز هستند. صدایت را نت نویسی کرده بودی و سپرده بودی به دستان پیانیستی قدرتمند، تا عمق روحم را میشکافت، تنها با یک کلمه چهار حرفی. رهبر ارکستر تک تک واژه هایت بودی و من شنونده ای که تمام وجودش گوش بود و لذت میبرد از رقص واژه ها بین لب های شکر ریزت.
اگر بخواهم تشبیهت کنم شبیه به شخصیت زن فیلم نفس بکش هستی، زلال،مهربان و مصمم در دوست داشتن، یک انسان واقعی. و اگر بخواهم خودم را تشبیه کنم شبیه به جوکر در فیلم شوالیه تاریکی هستم، بدجنس، بی رحم، بیشعور و نالایق؛ شیطان خالص. انگار جمع اضداد بودیم، مثل تمام قصه ها نمیشود، نمی شود بد منی وجود داشته باشد و صلح انگاشت، نمی شود شر باشد و خیر به ساحل آرامش برسد، نمی شود در روز تاریکی باشد به غیر خورشید گرفتگی، نشد که مقابل خورشید بیشتر بایستم تا در کنارت باشم، تو نور روز بودی و من سیاهی مطلق شب، تو طیف رنگ های همان تور سپید و من سیاهچاله ای که حتی نور را می بلعد. مثل تمام قصه ها جایی باید شمشیر کشید به روی تباهی و سیاهی، جایی باید شلیک کرد به قلب بدی ها، جوکر هر چقدر هم عاشق پیشه باشد و دلباخته، دل کسی برایش تنگ نمیشود، باید راحتش کرد، باید همه را از شرش راحت کرد.
امشب خودم را به ضیافت جهنم مهمان کرده ام، تالار وحدت، ردیف چهارده، صندلی چهارده، چهاردهم. همان اولین کنسرتی که در اسفندماه با هم رفتیم. همان جایی که جادوی موسیقی صدای سکوت تو تمام من را درگیر خودش کرد، همان جا که بعدها بار دیگر نگاهت وجودم را دربرگرفت، همان جا که آمده بودی تا بمانی. 
عزیز دلم،همه چیز امشب آماده خواهد بود، لوکیشن بی نقص، جمعیت، موسیقی، نور، همه چیز آماده ی نمایش جای خالی ات خواهد بود، سکانس هایی بی نظیر از تو بدون وجود تو. نقش اول غایب، نامبر وان همیشه حاضر.

بعدا نوشت: به محض ورود صدای حامی توی گوشم میپیچد؛ شهزاده من رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟ و وقتی که دارم خارج میشوم همه جا میبینمت و با خودم میگویم: دل لای در له شد



جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :