لو بص فی عینی مرة بس
چشمانت را با واژه خاصی تعریف می کردی، اما ذره ای از آن چیزی بود که باید توصیف شود. چشمانت را دوست دارم، وقتی نگاهت روی صورتم می رقصید، وقتی چشم در چشمت می شدم.  توصیف چشمانت کار سختی است، حسی دارد نگاهت که بیان کردنش از دایره ی واژگان بیرون است، حتی اگر بخواهم هم دوست ندارم زیاد توصیفشان کنم، این را برای خودم نگه داشته ام.
اعتراف میکنم به خیلی چیزها حسودی میکردم، به پرده ی سینما که بهش نگاه می کردی، به گل گوشه ی اتاق، به عکسهایی که می دیدی، به در و دیوار موزه ای که تقریبا هر شب میبینمش، به پنجره ی اتاقت، به منظره ی بیرونی اش. به تمام آینه ها، به لنز دوربین ات، به صفحه ی موبایلت... به تمام آنچه که نگاهت را میسپردی و میسپری بهشان، خوش به حالشان.
توی تاکسی نشسته ام،آهنگ آشنایی پخش می شود، بعد از سال ها به گوشم میخورد. یاد زیر زمین نمور خانه پدری می افتم و صدای موزیک بلند و کتاب های نخوانده. یاد مسیر ساحلی رفت و آمد به شهر محل تحصیل و آبی دریا. یاد خانه ی زیبای دانشجویی که با هم از مقابلش عبور کردیم. آن موقع فقط ملودیش را دوست داشتم گرچه معنی اش را هم خوانده بودم، اما مثل خیلی از شعرها و کتابهای دیگر درکی از موضوع نداشتم.
 تو را که نیستی، نگاهت که کنارم نیست، دستانت که غافلگیرانه شانه ام را لمس کند ندارم و باید از جایی عبور کنم که بارها و بارها با چشمانت به من لبخند زدی، دانلودش میکنم تا امشب بعد از سال ها گوش کنم و این بار بفهمم «لو بص فی عینی مرة بس» را.
 

[ دوشنبه ششم فروردین 1397 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
لینک دوستان
درباره وب