فصل ماقبل آخر-قصه دهم- روز فرشته
سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا فکر کردم همه چیز همانجا تمام شده، احتمالا به خاطر استرس زیادم کاملا متوجه منظورت نشدم. اما آن روز شد یکی از بهترین روزهای زندگیم، از معدود روزهای خوب خرداد در تمام عمرم.
رفتم داخل سالن سینما و تو رفتی سمت منزل، تنها نشستم و عاشقانه ی در دنیای تو ساعت چند است؟ را به تماشا نشستم و حالا تنها مینشینم و ساعت دنیام را که مدت هاست خوابیده تماشا میکنم.امشب که داشتم از محل کار برمیگشتم دلم میخواست کنارم باشی، دلم میخواست فرشته ی آن روز و روزهای بعدش را در آغوش بگیرم و بگویم ساعت دنیام که هیچ تمام دنیا بدون تو خواب است مهربانم.

عزیز دلم، نازنین دوست داشتنی ام، برای چنین روزی که برایم رقم زدی بسیار سپاسگزارم.

[ جمعه هجدهم خرداد 1397 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
لینک دوستان
درباره وب