تبلیغات
داستانك های من - فصل ماقبل آخر-قصه دوازدهم- موسیقی آشیانه برگرد
نویسنده :طاها
تاریخ: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1397 05:51 ب.ظ
دلم میخواهد سپیداری باشم با برگ هایی انبوه، از همان هایی که وقتی باد به برگ هایش میپیچد موسیقی تابستان می شود و سایه اش خنکای اول بهار را دارد. و تو با سبدی پر از کتاب و کمی خوراکی بیایی و بنشینی تکیه بدهی به تنه ام تا من ساکن یخ زاده را گرم کنی و زندگیم ببخشی، پیراهن سپید بپوشی و دامن بلند مشکی، آرام ورق بزنی و گاهی به رقص برگ هایم نگاه کنی، گاهی بلند بلند کتابت را بخوانی تا این بار صدای تو موسیقی برگ هایم شوند، گاهی با چشمهایت کلمات را دنبال کنی و به خیال بروی و رنگ به رنگ شدن برگ هایم را زیر باد به تماشا بنشینی. انگار که من رنگین کمانم و تو عاشق رنگین کمانی.
دلم میخواهد باد موهایت را پریشان کند، و لبخند مبارکت دندان های سپیدت را قند دلم کنند و مثل روزی که یکبار چنین تصویری را در روزهای آخر خرداد از تو ثبت کردم بار دیگر تابلوی بی نظیری از تو را توی قاب دوربین ذهنم حک کنم. 
وقتی که غروب سایه ام را کم رنگ و بی اثر می کند آماده شوی برای رفتن، بلند شوی و من قامت تو را در نور سرخ و گرم غروب ببلعم و تو با صدای قشنگ ات که با صدای باد به گوش همه خواهد رسید شروع کنی به خواندنِ «من گَلمیشَم سیزَه گوناخ، جِیران مَنَه باخ باخ...» و آرام آرام راه بیافتی و من که از همان لحظه دل تنگ تمام تو شده ام با زبان بی زبانیم شروع کنم به خواندن و بگویم «از آخر این ترانه برگرد، مست از غزل شبانه برگرد. برگرد به متن داستان ها، آرامش در کرانه برگرد»


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :