تبلیغات
داستانك های من - فصل آخر-قصه چهارم: باران شب چهارده
نویسنده :طاها
تاریخ: شنبه چهاردهم مهر 1397 11:31 ب.ظ
پارک لاله؛ سرت را میگذاری روی پایم، از بالا به نمیرخ ماه چهره ات نگاه میکنم، زیباتر از آنی که فراموش شوی. انتهای خیابان نوزدهم، قبل از رفتن برای اولین آندوسکوپی، پارک کوچکی است و گرما، سرت را میگذاری روی پایم، به چشم هایت نگاه میکنم، به تمام قرص ماه چهره ات، مهربان تر و گیراتر از آنی که فراموش شوی. پارک ساعی؛ توی آلاچیق سرت را میگذاری روی پایم، قرص قمر؟! زورق مهتاب؟! نه نه، منم که در بند توام، اوفتاده در زلال چشمانت، لبخند میزنی، دلرباتر از آنی که فراموش شوی.
دیشب انگار که قرار داشته باشد، انگار بخواهد بگوید حواسش هست، انگار برای تمیز کردن گرد  روی خاطره ها آمده باشد، ریز و ریز آمد، تا صبح با هم گفت و شنود داشتیم، او روی بام می بارید و من به زیر قدم هایش، خودش میداند که چه بر من گذشت. قهوه تلخی آماده کردم و رفتم پشت بام، زیر اولین باران پاییز تهران، اولین باران مهر تهران! هر قطره باران که به صورتم مینشست تداعی بوسه ای بود بر گونه ام، باران داغ بود یا گونه ام؟ چه فرقی میکند، مهم عطش بوسه بود و عطر تو که آغشته شده بود به باران.
یاد روزی افتادم که روی پشت بام بودیم، من مشغول کولر بودم و مربا داشت جست و خیز می کرد، حواست به من نبود، غرق تماشایت بودم، تو به آسمان چشم دوخته بودی و من به تو. برگشتی و نگاهم کردی، لبخند زدی، لبخند زدم، لبخند زدی، لبخند زدی و دنیا همان یک لحظه بود. 
دستم را گرفتم زیر باران، خیس میشد و مشت میکردم، میخواستم دست هایت را توی دستم تصور کنم، باران پاییز که سهل است باران خود بهشت هم به مهربانی و گرمی دستان تو نیست، اما فکر کردم که شاید کمی، فقط کمی از تو را برایم به ارمغان آورده باشد. میدانستم باران دارد تمام جاهایی که باهم بودیم را قدم میزند، تمام رد پاهایمان را، تمام اشک ها و لبخندها، تمام قهقه ها و بغض ها، تمام نیمکت ها و پیاده رو ها، تمام پارک ها و راه ها. 
بارها و بارها اسمت را سپردم به باران، جای صبا باران را قاصد کردم، دلم میخواست تو را صدا بزند و قدم هایت مهمان چشمانم شوند، دلم میخواست دستت را بگیرم و برویم روی نقطه چین باران، آن جا که هیچوقت نبودیم. دلم میخواست از آن جا با هم «تو» را تماشا کنیم، تویی که نشسته ای روی گلبرگ ها، تویی که شسته ای چشم قمری تازه به پرواز درآمده را، تویی که بافته ای رشته ای خیال از من به خودت را، تویی که نقش نور و آبی، تویی که نغمه هزاران آواز عاشقانه ای، تویی که در تمام دوستت دارم هایم جلوه گری.
دیشب هوا نه بوی خاک داشت نه بوی آب، عطر عطر تو بود، دیشب صدا نه صدای باران بود نه صدای باد، آهنگ نغمه نفس هایت بود. خوب که نگاه کردم، نفس هایت پیچیده بود به تن قطره قطره هایش، هم عطرش هم آهنگش. نمیدانم کجا بودی، اما او میدانست کجایی که تو را تحفه شهری کرده بود. راستش لایق این همه بزل و بخشش نبودم، نه بخشش او نیست قطعا سخاوتی چنین از سر لطف توست.



پی نوشتی که گویا سال ها پیش برای چنین شبی نوشته بودم:

سلام باران
عجب كردی؟
چه شد یادی ز ما كردی؟
خوشت آمد ز كوی او؟
ز خاك كوی و روی او؟
زدی بوسه به لبهایش؟
گرفتی غم ز چشمانش؟
ز احوالم به او گفتی؟
ز قلبش كینه ام شستی؟
عجب كردی 
دلم باران 
پر از غصه است
پر از فریاد و شب قصه است
به دامانم سفر كردی
ز سامانم حذر كردی
ز احوالم خبر كردی؟
به گوشش نامه ام خواندی؟
به چترش شعر من راندی؟
عجب كردی
بسی شورم طرب كردی
دلم غرق شعف كردی
ز كویش گر گذر كردی
 بزن خیسی چو شبنم ها
مگو از غصه و غم ها




جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :