تبلیغات
داستانك های من - فصل آخر- قصه ی آخر: جشن دلتنگی
نویسنده :طاها
تاریخ: سه شنبه پانزدهم آبان 1397 04:14 ب.ظ
قربان چشم هایت بشوم، هنوز زل زده ای داری نگاهم میکنی، عزیز دل من، قشنگ ترین من، عشق من، تصمیم گرفته ای این چند ساعت را نخوابی؟ هر کاری دوست داری بکن فقط خرابکاری نکن که من این یک قلم را بلد نیستم رفع و رجوع کنم، مامانت رفته از همان شیرینی فروشی که کیک های شکلاتی محشری دارد کیک بخرد، قربان خنده نمکینت بشوم، امروز تولد تو است، میدانی؟! در واقع تو که چیزی یادت نمیماند، این جشن برای ما است که بخندیم و از بودن در کنارت لذت ببریم، لذت امروز را، اصلا معلوم نیست چند سال چنین روزی را زنده باشیم! البته هرچه که از امروز یادگار بماند برای تو است، برای فرداهایت، برای روزهایی که فقط از ما عکس و فیلم باقی است و خاطره ها. جان دل من، بخند عزیز دلم، بخند قربانت بشوم،من عاشق خنده هایت هستم، چشمانت مثل چشم های مادرت معصوم است و عمیق. مادرت چشمانش را از پدرش به ارث برده، پدرش هم از پدر یا مادرش، همینطور که تا ابتدا بروی، میبینی همه ی ما میراث دار هزاران سال گذشته هستیم، راه طولانی بشریت که نمیدانم چقدر ادامه دارد، مهم این است که تو به بهترین شکل بتوانی راه خودت را بروی، خودت باشی و از خودت لذت ببری و برسی به دریافت هایت از روزهای گذشته ات، دو-سه هفته پیش که مادربزرگم را دیدم حالش زیاد خوش نبود، حواس پرت شده و آدم ها را یکی در میان میشناسد، یک ساعتی پیشش بودم و وقتی خداحافظی کردم گفت:«من را از یاد نبرید» میدانی عزیز دلم؟! اکثر آدم ها از اینکه فراموش شوند ناراحت می شوند، حال اینکه خودشان فراموشکارند! اما قرار نیست من تو را فراموش کنم و تو من را. اگر نفس آدم به کسی وابسته باشد هرگز فراموشش نمیکند، اسمش را بگذار دوست داشتن زیاد، عشق یا حتی پرستش، و معمولا آدم ها در آخر عمرشان خیلی بیشتر از فراموش شدن میترسند، دقیقا میترسند، میدانی؟! همه فکر میکنند که بعد از مرگشان فراموش میشوند چون اکثر درگذشتگان یک روز فراموش خواهند شد اما عزیز دلم اصلا مهم نیست، بعد از مرگ هیچ چیز مهم نیست، مهم زندگی است، مهم جریان هر روز و هر لحظه است؛ مهم دوست داشتن روزها و لحظه هاست، مهم دوست داشتن کسانی است که برایت عزیزند و تو برایشان عزیزی، مهم عاشق شدن است، عاشق کار، تحصیل، رنگ، زمین، خدا، آدمی یا حتی عاشق روزمره ها شدن است، عشق تعریف ها دارد و نگرش های مختلف و اسامی متعدد، مهم حس زنده بودن است. اینقدر برایت حرف زدم که بخوابی اما هنوز هم بیداری؟!بگذار بغلت کنم تا کمی با هم قدم بزنیم، وقتی که تو را در آغوش میگیرم، وقتی که گرمای تن ات را حس میکنم، صدای نفس کشیدنت نزدیک گوشم را میشنوم، دنیا انگار ابدیتی است که انتها ندارد، انگار بهشت همین وجود تو است، انگار قرار نیست پایانی بر زندگی داشته باشم، قدم زدن با تو بی نظیرترین هم گام شدن است، یک اتفاق متفاوت، معجونی از دوست داشتن و محبت سرشار، حالا که زود است در آینده که خودت قدم برداری، چه لذتی خواهد برد زمین زیر پایت، چه رنگی خواهد گرفت نگاه من، چه روز قشنگی خواهد بود آن روزی که کنارم قدم بزنی، تو خیلی شبیه به مادرت هستی، همان صورت گرد، همان چشم ها، همان بینی کوچک، همان موهای مشکی و لخت. یک کپی تمام عیار از خودش، ببخشید عزیز دلم که میگویم کپی، تو هم روزی میشوی اصل برای مردی که دوستت دارد، میشوی تمام هستی کسی، تا چنین نباشد که زندگی ادامه نمیابد، می شود نفس کشیدنی از سر اجبار. جان دلم، قربان سر و صدا کردنت بشوم، قربان نق و نوق کردنت بروم، قربان انگشتان ظریف و نازکت بشوم که روی گردنم گذاشته ای، چقدر دوست دارم دامن کوتاه قرمز به تن ات کنی، و وقتی که داری شیرین زبانی میکنی، مادرت بنشیند و موهای تو را ببافد، آن گاه من تماشای شما را به غنیمت بگیرم و قشنگ ترین لحظه ی عمرم ورق بخورد. بعضی وقت ها میترسم که دوستم نداشته باشی، از من خوش ات نیاید، از رفتارهایم، این چیز عجیبی نیست اما من از وقوع اش میترسم، میدانی؟! ترس از وقوع چیزی بدتر از وقوع خود آن است، ترسی که روزگار آدم را تباه میکند، قدرت فکر کردن را از آدم میگیرد و آدم را محدود میکند به تلاشی که خیلی وقت ها نه نیازی به آن هست نه ثمره ای در بر خواهد داشت. گرچه بعضی از ترس ها باعث بقا می شوند و رفتار طبیعی است در برابر تهدیدها و حوادث بد، هزار فکر توی سرم رژه میرود که اکثرش به این میرسد که زندگی تو را چگونه باید ساخت؟ در این بین ترس ها هم بسیارند و گریز ناپذیر. اما من بزرگترین ترس زندگیم را داشته ام و متاسفانه وقوع اش هم پشت سرش آمد و مثل یک زلزله ویرانم کرد، مثل خرابه های شهری هنوز هستم اما زیر هزاران مشت خاک و آهن، وجود تو هدیه ای است برای من، خاص ترین هدیه دنیا از طرف کسی که خودش خاص ترین آدم دنیا است.اینکه اینقدر شبیه اش هستی هم بهترین شگفتی وجودش است که قسمت من شده. قطعا هوش و ذوق و ذکاوت و مهربانی ات هم شبیه اش خواهد بود، و این یعنی کامل ترین چیزی که از وراثت باید بهت میرسید. چرا نمیخوابی؟! مادرت به زودی می آید، اینقدر بی تاب اش هستی؟! البته که حق داری بی تاب اش باشی، این را من خوب میفهمم، این را منی که هر روز و هر لحظه دلتنگ اش هستم خوب میدانم، حق داری عزیزم، حق داری قشنگ من، حق داری دردانه ی من، این انتظار شیرین ات را که صدای قدم هایش را بشنوی درک میکنم، انتظار آغوشش را داری؟! دستان گرم اش را؟! صدای قشنگ اش را؟! عزیز دلم؛ عزیز دلم به زودی خواهد آمد، کمی بخواب تا با صدای قدم هایش یا با نوازش بی نظیر دستانش بیدار شوی و لبخند وصف ناپذیر اش را مهمان شوی، من هم مثل تو بی صبرانه منتظرش هستم تا بیاید و با نفس گرمش دلمان را پر مهر کند، میدانی عزیزم؟! تو برای من اولین و آخرین هستی، همانی که یک بار در خانه آدم را میزند، برای من احتمال وجودی دیگر مثل تو - هر وجودی قطعا بی همتاست- بسیار اندک است،بگذریم، نفسم خیلی یاری نمیکند، دیگر مثل سابق نیستم، اما این بار اجازه بده تا من برایت لالایی بخوانم : «لالا کن دختر زیبای شبنم، لالا کن روی زانوی شقایق، بخواب تا رنگ بی مهری نبینی، تو بیداریه که تلخ حقایق، تو مثل التماس من میمونی که یک شب روی شونه هاش چکیدم، سرم گرم نوازش های اون بود که خوابم برد و کوچش رو ندیدم،حالا من موندم و یه کنج خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده، تلاطم های امواج جدایی زده کاشانمو صد تکه کرده» لالا کن دختر قشنگم، بخواب عزیز دلم، بخواب قربان آرامش روی پلک هایت شوم، بخواب که چهره ی معصوم خواب آلودت توصیف ناپذیرترین لحظه ی آرام زندگی است درست مثل اولین بارش قطره باران، مثل اولین نگاه مادرت توی چشم هایم، درست مثل نوازش دستان بی نظیر مادرت روی سرم، یادم می آید لحظه ای را که مادرت داشت آرام به روی سینه ام ضربه می زد، درست مثل همان ضربه هایی که به پشتت میزند تا بخوابی، همانقدر نرم، همانقدر موزون. و من هیچوقت آرامش آن لحظه را فراموش نمیکنم، مثل خیلی از لحظات آرام و قشنگ دیگر، حالا حق داری نخوابی و منتظر دست هایش باشی و نوازشش، منتظر رقص انگشتانش به روی بدنت.میدانی؟! این یکی را حتما خوب میدانی، گرچه خیلی زود یاد گرفتی اما دوست دارم که زیاد تجربه اش نکنی، دلتنگی آدم ها را ذره ذره می کشد، آرام و بی صدا و قسمت غم انگیزش اینجاست که کسی که دلتنگش هستی متوجه نخواهد شد که چه بلایی به سرت خواهد آمد. خب میخواهی بشماریم ببینیم تا چند میرسد تا بیاید؟ نه این ایده ی خوبی نیست، کسل کننده است، خطی و یکنواخت.برویم پیش سروناز؟ او هم که زبان ندارد تا حرف بزند، برای او هم من باید حرف بزنم، بیچاره تمام مدت صدای من را میشنود فکر میکنم صدای من برای او کسل کننده است، خطی و یکنواخت. معافش کنیم؟! موافقی؟ باشد میرویم و کمی بهش آب میدهیم و نوازشش میکنیم، البته فقط با انگشتان تو. کمی دیر کرده، حتما ترافیک است، یا شاید هم دارد تاکید میکند تا اسمت را به زیبایی روی کیک بنویسند، راستش سخت ترین کار دنیا پیدا کردن اسمی به زیبایی اسم مادرت بود، در نهایت نمیدانم آنچه که باید انتخاب میشد شده یا نه؟! بیا تا قبل از آمدنش کمی با هم تمرین کنیم، بیا برقصیم تا وقتی که آمد نشان بدهیم دو نفری چه کارها که بلد نیستیم! چه آهنگی؟ صبر کن بگردم، پیدایش کردم، Dance me to the end of love چطور است؟ یکم پدربزررگی است؟نه؟ فعلا چاره ای جز تحمل سلیقه ام نداری! میدانی؟! همیشه دوست داشتم تا با او برقصم، با همین آهنگ، اما هیچوقت شرایطش پیش نیامد، البته برای کسی که چیزی از رقص حالیش نیست چنین آرزویی مضحک به نظر میرسد، اما نه، مضحک نیست، اینکه مستقیم توی چشمانش نگاه کنی، حرکات بی نقص اندامش را توی آغوشت با تمام وجود حس کنی اصلا مضحک نیست، خیلی هم شگفت انگیز و رویایی است، خب همینطور که تو بغلم هستی و داری میخندی بیا تا شروع کنیم، قربانت بشوم، خوشت آمد؟ لذت بردی؟ من که بهترین رقص عمرم را تجربه کردم، یک دو نفره تمام عیار، خسته نباشی عزیز دل من، چشمانت هنوز بی قرار است، لطفا کمی زمان بده، کمی زمان بده تماس بگیرم تا صدایش را بشنوی، میگویند سلول های شنوایی ترمیم نمیشوند، از اول تا آخر عمر با آدم هستند و همراهش هستند، پیر میشوند و ضعیف، اما فقط کافیست صدایی را بشنوند آنگاه به قدمت اش آن را نگه می دارند، انگار از گنج و رنج خاطره ها پیر میشوند! احتمالا برای همین است که فروغ میگوید: تنها صداست که میماند! حالا که برای اولین بار صدایش را از پشت تلقن بشنوی میفهمی که چرا من اکثر مواقع دوست داشتم تا تماس بگیرم، خیلی وقت ها کاری نداری اما نیاز داری که بیاید و بپیچد توی گوشت، توی تمام وجودت، تا آرامت کند، تا از هزار و یک لحظه ی روزانه پوچ رهایت کند، و آن وقت بدترین چیز تحمل صدای بوغ های تلفن است که دوست داری هر چه زودتر جواب دهد تا کمتر بشنویشان، البته نگران نباش الان به محض متوجه شدن پاسخت را می دهد، نازنین درادنه ام، بگذار با هم صدایش را بشنویم، روی حالت پخش میگذارم، خوب گوش کن، اولین صدایی است که در عمرت شنیده ای و قطعا بهتر از من در خاطرت خواهد ماند، جان دلم، قربانت بشوم، دیدی گفتم آرام میگیری، شنیدی که گفت نزدیک است و به زودی میرسد؟ شنیدی صدای نفس هایش را که داشت عجله میکرد تا زودتر به تو برسد، دوست داری برویم لب پنجره؟ برویم و از آنجا چشم بدوزیم به کوچه و منتظر بمانیم؟ وقتی رسید دست تکان بدهیم و قدم هایش را بشماریم؟ وقتی دارد به بازیگوشی بچه گربه های کوچه لبخند میزند نگاهش کنیم؟ دوست داری از دیدنش حض ببریم؟ دوست داری صدای پاهایش را بشنویم؟ دوست داری از همین بالا اسم اش را صدا بزنیم و تکان دادن دستش را به تماشا بنشینیم؟ دوست داری وقتی وارد آپارتمان شد در واحد را باز بگذاریم تا صدای آمدنش، صدای نزدیک شدن اش که با صدای قلبمان یکی میشود را بشنویم؟ معلوم است که دوست داری، من هم دوست دارم، هم تو را هم او را، میدانم که خیلی دوستش داری، او هم تو را خیلی دوست دارد، فکر میکنم هر چقدر از من متنفر است همانقدر تو را دوست دارد،  داری بد قلقی میکنی؟ حتما گرسنه ای؟ بگذار شیرت را آماده کنم، بیا عزیزکم، عمرم، تمام داشته و نداشته ام، قربان شیر خوردنت بشوم، شنیده بودم چنین لحظه هایی بی همتاست اما درکش نمیکردم، تو هم حتما دوست داری که در آغوش خودش شیر بخوری و به نگاه او خیره شوی، فکر کنم حسابی اذیت شدی از بس منتظر ماندی، حتما میخواهی بدانی چرا خودم نرفتم؟ به خاطر خودخواهیم! به خاطر اینکه هرگز فرصت نشد با تو باشم و داشته باشمت، فرصت نشد با تو صحبت کنم، فرصت نشد دو نفره ایی داشته باشیم و سیر نگاهت کنم، شاید امکان تمام این ها بود، شاید می توانستم کاری بکنم و نکردم و به خاطر این تا آخر عمرم وجدانی درگیر و معذب خواهم داشت، میدانی؟! آدم ها از بدو تولدشان انگار که سرطانی باشند در صف بوسه ی مرگ به لبانشان هستند، یک عده ای در حقیقت و بنا به دلایل مختلف به این مرحله میرسند و با ترس هر روز و هر شب را سپری میکنند، تیک را میشنوند و فکر میکنند در تاک از دنیا خواهند رفت، همینطور مدام تیک، تاک ها را میشنوند و میشمارند،اما بقیه حواسشان نیست که روزی بوسه ای کوچک یا بوسه ای خون آلود صفحه سیاه تیتراژ پایانشان را نمایش خواهد داد، درستش هم همین است وگرنه تمام زندگی میشود ترس، همان ترسی که گفتم دودمان انسان رابه باد می دهد. وقت هایی که میترسم بیشتر دوست دارم که کنارم باشید، بیشتر دوست دارم که با شما بخندم، بیشتر دوست دارم که دستانتان را بگیرم و برویم جایی که خودمان باشیم و خودمان، بیشتر دوست دارم که وقتم را با شما بگذرانم، بیشتر حرف بزنیم و کمتر گلایه کنیم، بیشتر در آغوش بگیرمتان و بیشتر خودم را بفهمم، حتما با وجود شما این امکان بود که بگویم گور بابای همه ترس های دنیا. قربان انگشتانت بشوم که دور انگشت کوچکم حلقه کردی، بالاخره خوابیدی عزیز دلم، می دانستم اگر ابروهایت را نوازش کنم راحت تر می خوابی، بخواب دلبند نازینم، بخواب دلبرکم، بخواب دختر قشنگم، راحت و آرام، نمیدانم آن جایی هست یا نه؟! دوست دارم که باشد تا شاید آن جا بتوانم ببینمت، می ترسم منتظرم نباشی و نخواهی من را ببینی، کاش طوری زندگی میکردم که هیچ ترسی نداشتم اما اشتباه کردم و کمترین تاوان اشتباه همین ترس هاست، حالا که خوابیدی بهتر است لباس هایت را آماده کنم، رنگ سفید بهت خیلی می آید، میشوی مثل یک تکه ابر که بعد از بارش باران در قلب آسمان آبی میدرخشد، دقیقا شبیه به مادرت میشوی؛ «چشم بادام، دهان پسته، زبان شیر و شکر»، میشوی مادرت با شال سفید روی سرش، فرشته ای مهربان، پری رویی بینظیر، دلداری بی تکرار، نفسی سبز، میدانی؟! وقتی که دلتنگتان میشوم نمیدانم باید چه کار کنم؟! نه پیاده روی چاره ساز است، نه سازِ دل نواز، نه الکل چاره کار است و نه سیگار پشت سیگار، این حجم از دلتنگی را نمی توان جا گذاشت و فرار کرد، و نه می توان به دوش کشید و صبر داشت، آنقدر دوستش دارم، آنقدر دوستت دارم که تمام دلم را تنگ فشرده ام توی سینه ام تا با دو حفره یِ عمیق از جای خالیتان، جای خالیتان را پر کنم! قربان نفس های آرامت بشوم، لرزش خفیف پلک هایت مثل پر زدن شاپرک ها در اوایل بهار است، همانقدر نرم، همانقدر رویایی، لبخند گاه و بیگاهت مثل نسیم است، مثل نسیم صبح زود در گرمای شرجی شمال، بخواب دلبندم، بخواب و آرام باش، تا تو خوابی من مینشینم چشم به راه، منتظر می مانم، منتظر می مانم تا وقتی باران سیاه زندگی ام تمام شود به تماشای آمدنش بنشینم، به تماشای نقش بستنش کنج آسمان، به تماشای تبسم اش، به تماشای ناز و کرشمه اش، به تماشای قدم های نازنینش، به تماشای پیچ و تاب اندام طرد و لطیف اش، به تماشای عشوه های تک تک زلف هایش، به تماشای عمق زلال برکه ی چشمانش، به تماشای تمام واژه های بین لب هایش، راستش او خودش آسمان آبی و روشن است، منتظر می مانم تا بیاید، روز و شب را می شمارم تا بیاید، آنقدر منتظر میمانم تا مرداب شوم، میدانم نتیجه هر چه باشد به خاطر تابشش حتی از پشت ابرهای سیاه از من نیلوفری برخواهد خواست، نیلوفری از لطافت غم یا باران شوق.
       
پایان                      
بیست و یکم مهر ماه هزار و سیصد و نود و هفت


زیباترینم؛ امروز که تصمیم گرفتم این مطلب را به عنوان آخرین نوشته ی اینجا منتشر کنم، یک سال است که ندیدمت، روی پله برقی پل عابر سید خندان، پله برقی که تا الان صدها بار رفته ام و جای خالیت را دیده ام، پله هایی که پایین می روند و جانم را با خودشان میبرند، بارها با تو توی همان سینما قرار گذاشته ام و مثل همان روز کنارت قدم زده ام، مثل همان روز با تو حرف زده ام و رسیده ام به پل عابر پیاده و هزاران بار گفته ام: 

«مرا ببخش عزیزم!

جرات ندارم

حتی مثل تروریست‌ها

مسئولیت ویرانی تو را به عهده بگیرم«



پ.ن:  از تمام عزیزانی که در تمام این سال ها اینجا را خواندند و همراهم بودند بسیار سپاسگزارم، اینجا برای من پر است از خاطره های خوب و تکرار ناشدنی، این اواخر نظرات مخاطبان گرامی را تایید نکردم و از همه عذر خواهی میکنم، برای تمام دوستان اینجا بهترین ها را آرزومندم.







جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :