طاها سه شنبه هفدهم آذر 1394 09:39 ب.ظ نظرات ()

وقتی شنیدم باورم نمی شد، این یکی دیگر محال است، وقتی صحتش را یقین کردم دلم به درد آمد، سوختم، نتوانستم طاقت بیارم، محل کارم بودم و مثل پرنده ای محبوس، دلم جایی می خواست برای گریستن، آن همه راه آمدیم تا برسیم به اینجا؟ باور کردنش سخت نیست، غیر ممکن است، اما چه سود که ما واقعا به اینجا رسیدیم، به چندین متر بعد از آخرش.

دکتر عزیز، پرستار محترم، صندوقدار گرامی، مسئولین عاشق خدمت به خلق الله، بچه بود، دست خودش که نبود، پدر و مادرش نداشتند، زجر کشیدن بخیه از زخم تازه را هم به کام کودکی تلخ کردید که تا همین جای زندگیش دلش پر از زخم های بی بخیه بوده، می گذاشتید همان طور که بود می ماند، بهتر نبود؟ حداقل دردش یکبار بود و شیونش هم یکبار، من هنوز باورم نمی شود، خودتان بیایید و بگویید این یکی اغراق است، دروغ است، از دیوار حاشا بالا بروید، فقط بگذارید که زخم کهنه از بخیه های دستم هر لحظه این واقعه ی تلخ را به یادم نیاورد.