طاها چهارشنبه یکم اردیبهشت 1395 11:08 ب.ظ نظرات ()
تا شنید شمالی هستم شروع کرد به گیلکی صحبت کردن، تقریبا هیچ دندانی نداشت، جمله هایش گنگ بود و به سختی متوجه منظورش می شدم، گفت بچه ی رشتم، شش پسر دارم، راننده کامیون بودم، جاده ها توی مشتم بودند، ماشین سنگین داشتم، تمام زندگیم را کار کردم. اسمش فرامرز بود، دستم را محکم گرفته بود، حس آشنایی را برایش داشتم، یک جمله در میان می گفت: تی قربان بشم، نام منطقه شان را می گفت و از من می پرسید کجایی هستم؟ جوابش را می دادم، دست و پا شکسته گیلکی حرف می زدم تا حس کند که آشنا هستم. گفت من پدر بودم و اشک هایش سرازیر شد، گفتم هنوز هم هستی و اشک هایش را پاک کردم، گفت اگر الان پدر باشم اینجا کنج آسایشگاه سالمندان جایم نیست. گریه امانش را بریده بود، روی تخت دراز کشیده بود و نای حرکت کردن نداشت. گفت تقصیر خودم بود که همشه توی جاده ها بودم و فرزندانم را هیچوقت درست و حسابی ندیدم، گفتم... نه، چیزی نگفتم، شانه اش را فشردم و گفتم خداحافظ فرامرز. کاش می گفتم خداحافظ پدر جان.