تبلیغات
داستانك های من - مطالب هفته سوم فروردین 1396
آتشم من با تو آتش
سکوت اینجا مرگبار است هر از گاهی ناله ای خشک همراه سکوت سرد شب سنگین را به درازای بیشتر می کشاند، مسکن های تزریق شده کارشان را انجام داده اند، همه ی بخش به خوابی سنگین فرو رفته. حتی پرستارها هم توی چرت عمیقی هستند. نور کم رمق مایل آبی و دیوارهای روشن و پرده ی کرم رنگ حکایت از سرمای نفس های اینجا دارد، سردم است، خودم را توی صندلی کنار تخت مچاله کرده ام و به سردترین روزهای زندگیم فکر میکنم.
فکر میکردم "زمستان من است آن چند تار موی سپید" اما زمستان ندیده بودم خبرها پشت سر هم شوکه کننده و غیر قابل باور. ضربات به سختی و از هر طرف روانه میشدند و اتفاق ها نیز یاری گرشان بودند. زمستان سرد و سیاه و طولانی بود و همچنان ادامه دارد. 
دست هایم یخ کرده اند، کاش دست هایت که مطمئنم از دست های من سردتر هستن را توی دستانم داشتم، کاش طوفان سهمگین زمستان پایه هایم را سست نمی کرد، کاش زمستانی ات نمیکردم، نه تو را، نه او را. 
زمان گذر سیال بی رحمی است رود خروشانی که گاه بیش از حد آرام است و زلال. خودم را در اعماقش میبینم، تو را و او را. کاش میشد برویم بالای رود، برسیم به خود سرچشمه، آنجا که میتوانستیم از چنگالش رهایی یابیم. آنجا که شاید آنقدر من میبودم که لایق ما بودنتان می شدم. لایق دوست داشت تو، دوست داشتن او. آنجا که چاره ات فرار از من نبود...
باران شمال تمامی ندارد، غلیظ است و پر از بغض. سکوت اینجا را به ریتم نمناکش دعوت کرده و من را به تماشای اشک هایش. میخواهم بروم توی حیاط تا باران هم به تماشایم بنشیند، می خواهم به باران بگویم که دوستتان دارم، که دوستت دارم. 
+ اولین دقایق چهاردهم فروردین نود و شش. 

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1396 ] [ 03:01 ق.ظ ] [ طاها ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
لینک دوستان
درباره وب