تبلیغات
داستانك های من - مطالب هفته چهارم تیر 1397
نویسنده :طاها
تاریخ: یکشنبه سی و یکم تیر 1397 11:53 ب.ظ
داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشبختی؟ به کدام لحظه ی عذ اب آور؟ به کدام لحظه ناب؟آخرین لبخند چه کسی توی ذهنش رژه رفته؟ اصلا لبخندی در کار بوده؟ یا شاید آخرین اشک و غم کسی بوده؟ شاید هم غم و لبخند خودش!من فقط دوست دارم از هواپیما بپرم البته بدون چتر چون حتما خواهم مرد و آنقدر له میشوم که احتمالا شناسایی هم نشوم، طبقه ششم سینما آزادی ریسک بزرگی است برای پریدن! اما خب او پرید و سکانس پایانی اش را سینمایی تمام کرد، شاید هم آزادی اش را شروع کرد.



نویسنده :طاها
تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1397 03:38 ب.ظ
با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را، با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم، من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.   
چشمانت می خانه ای است به وسعت تمام واژه های نگفته ام، پلک هایت حکایت هزار و یک شب شهرزاد قصه گو است، پر از عمق شب، پر از آرامش بی همتا.«شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی»، چشمانت را بستی، دستت توی دستم بود.آنقدر چهره ات آرام بود که چشم هایم سیر دیدنت نمی شد، دوست داشتم تا همه ی عمر تماشایت کنم.
امشب بعد از پایان کارم، خودم را مهمان کویت خواهم کرد، به یاد اولین شب آرامشی که داشتم به سراغت خواهم آمد، شاید آن لحظه که من حوالی ات هستم تو آنجا نباشی اما از میدان نزدیک خانه ات عبور خواهم کرد، پنجره های خانه ات را خواهم دید، و خواهم رفت تا برسم به پارک کوچک همان حوالی، شاید امشب مثل همان شبی شود که یکبار به من هدیه دادی. شاید کمی قرار بگیرم، نمیدانم شاید بی قرار شوم، حوالی تو جدا از خاطراتش حوالی «تو» است، حوالی تویی که در بیداری «بی رحمانه زیبایی» و در خواب «طرحی از گل و مهتاب و لبخندی». 

عزیز دلم:
تو را فراسوی انتظار می‌خواهم

آن سوتر از خودم
و آنقدر دوستت دارم
که دیگر نمی‌دانم
از ما دو تن
کدام یک غایب است !

                               «پل الوار»


بعدا نوشت:  

پارک خلوت بود و تاریک؛ تمام لامپ ها خاموش بودند. از گربه ها خبری نبود، مردی که چهره اش را نمیدیدم روی صندلی روبرویی نشسته بود و داشت سیگار میکشید، ازش تقاضای سیگار کردم،  حرفی نزد، سیگار را روشن کردم، بغضم را فرو خوردم، ازش تشکر کردم و رفتم روی صندلی خودم نشستم. یک پارک بود و دو مرد و سکوت و سیاهی و دود...

 


جستجو در وبلاگ
درباره من
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :