داستانك های من tag:http://dastanakeman.mihanblog.com 2017-11-23T22:24:11+01:00 mihanblog.com دیده می بندم که شاید 2017-11-21T17:05:44+01:00 2017-11-21T17:05:44+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/267 طاها امروز صبح آسمان پاییز داشت سعی اش را می کرد تا نشان بدهد که آنقدرها هم خشک و خالی نیست اما اشک اش هق هق نشد و چند قطره ی آلوده را تحویل زمین تهران داد. خنک های هوا خواب ناکافی دیشبم را از سرم پراند، داشتم مسیری را در ساعتی میرفتم که بارها در چنین ساعاتی با هم رفته بودیم، یاد وقت هایی افتادم که دست ظریف و منحصر به فردت را میسپردی به دستم، انگار که دنیا یکجا جمع شده بود توی دست هایم.دیشب بعد از مدت ها گیتاری را که مدت هاست وسط اتاق روی زمین بی پناه و تنها رهایش کرده ام را گرفتم توی دستم، دستی به امروز صبح آسمان پاییز داشت سعی اش را می کرد تا نشان بدهد که آنقدرها هم خشک و خالی نیست اما اشک اش هق هق نشد و چند قطره ی آلوده را تحویل زمین تهران داد. خنک های هوا خواب ناکافی دیشبم را از سرم پراند، داشتم مسیری را در ساعتی میرفتم که بارها در چنین ساعاتی با هم رفته بودیم، یاد وقت هایی افتادم که دست ظریف و منحصر به فردت را میسپردی به دستم، انگار که دنیا یکجا جمع شده بود توی دست هایم.
دیشب بعد از مدت ها گیتاری را که مدت هاست وسط اتاق روی زمین بی پناه و تنها رهایش کرده ام را گرفتم توی دستم، دستی به سیم هایش کشیدم؛ نه، دیگر صدای گیتار را دوست ندارم، دوست ندارم وقتی گیتار توی دستهایم نشسته تو روبرویم نباشی، ساز را دستت نگیری و انگشت های عاشقت را روی سیم ها نبینم. اصلا بهتر است ه گیتار دست نزنم تا حس انگشت هایت که روی گیتار باقی گذشته ای باشد برای دل گیتار و چشمانم.
به شومینه خاموش نگاه کردم، به آخرین باری که روشن بود فکر کردم، به آخرین چیزی که امتحان کردیم بسوزانیم، و خاکسترش که همچنان باقی است، شب ها کمی سرد است نه آنقدر که نیاز به روشن کردنش باشد، این زمستان را بدون روشن کردنش سر خواهم کرد، شومینه بهانه است، خانه با تو گرما داشت. همسایه نبود و سکوتی وهمناک خانه را در بر گرفته بود، یاد سکوت در سفرهای کوتاهمان به خارج از شهر افتادم، سرمای خشک و گرمای پر مهر لبخندت، حرارت چشمانت و نوازش جان بخش دست هایت. یاد پیراهن سپید بلندت افتادم، یاد تکیه دادنت به در و دل دل کردنمان وقت رفتن.یاد نشستن توی مترو و فکر کردن به تو، یاد برگشتن از سر کار و لذت دوباره دیدن لبخندت.

هر شب که دیده میبندم به این فکر میکنم اگر باز شود تو را کنارم میبینم.
تو دوستداشتنی ترین دلتنگی دنیایی نازنینم.
]]>
ته کوچه نامت صدا کردم 2017-11-15T16:31:50+01:00 2017-11-15T16:31:50+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/266 طاها فکر میکنم مشکل زانوی پای راستم دوباره داد کار دستم می دهد، شاید هم به خاطر فعالیت های زیاد این چند روز باشد به هر حال هر چه که هست با خستگی زیاد امروزم من را از پا انداخته، کارها تقریبا تمام شده اند و حالا با بی حالی تمام پشت میز محل کارم نشسته ام تا بعد از اندکی استراحت برومشبی که زلزله آمد شب بدی بود، تا خود صبح بیدار بودیم. همه ی همسایه ها توی کوچه جلوی در خانه ی ما آتش کوچکی روشن کرده بودیم و دورش گرد هم جمع شده بودیم. زمین و زمان تا خود صبح میلرزید، آن موقع هوا گرم بود، آخر خرداد. خوب یاد فکر میکنم مشکل زانوی پای راستم دوباره داد کار دستم می دهد، شاید هم به خاطر فعالیت های زیاد این چند روز باشد به هر حال هر چه که هست با خستگی زیاد امروزم من را از پا انداخته، کارها تقریبا تمام شده اند و حالا با بی حالی تمام پشت میز محل کارم نشسته ام تا بعد از اندکی استراحت بروم
شبی که زلزله آمد شب بدی بود، تا خود صبح بیدار بودیم. همه ی همسایه ها توی کوچه جلوی در خانه ی ما آتش کوچکی روشن کرده بودیم و دورش گرد هم جمع شده بودیم. زمین و زمان تا خود صبح میلرزید، آن موقع هوا گرم بود، آخر خرداد. خوب یادم می آید که نزدیکی های صبح با ترس و لرز برگشتیم داخل خانه. آنقدری که رایدو خانه خرابمان کرد زلزله نکرده بود، رودبار و طارم و اطرافشان با خاک یکی شده بود. شاید برای اولین معنی مرگ را فهمیدم، آن هم از ضجه های مادرم برای فقدان خواهرهایش و فرزندانشان. حالا هم از صدای لرزانش که از زلزله می گوید و میدانم نشسته پای تلویزیون و دارد گریه می کند، مفهوم مرگ را بار دیگر تلخ تر از همیشه برای خودم تداعی میکنم. خوب می دانم حالا آنجا چه خبر است، دل ها ریش است و نگاه ها مات و مبهوت
خبر زلزله را بهم رساندی و با صدایت که می تواند من را از زیر خروارها خاک زنده کند گفتی که مواظب باشم واحتیاط کنم، هنوز نمیدانستم چه فاجعه ای اتفاق افتاده، یاد اسفندی افتادم که دست و دلم برای اولین بار لرزید، یاد آن تاکسی که تو را به مقصدت برد و بدرقه کردنت، یاد آواری از حسی غریب و قریب که روی سرم خراب شده بود. یاد کنسرت و موسیقی و تالار وحدت، این بار شب زلزله شب عجیبی بود.
صبح از شمال رسیده بودم، ترافیک خیلی زیاد و عجیبی بود، یکشنبه 25 ام آبان؛ تهران یکی از عجیب ترین اتفاق هایش را آن روز به خودش دید. بدرقه ی ابدی خواننده پاپی که نوع رفتنش به شدت حزن انگیز بود. عصر همان روز برای دومین بار دیدمت، قدم زنان رفتیم پارک ملت، هنوز زلال نگاهت در من نفوذ نکرده بود، هنوز نمی دانستم قرار است چه بر دلم رانده شود، هنوز نمی دانستم عطر نفست هایت چه معجزه هایی دارد، هنوز نمی دانستم لب شیرینت چه خوش جلوه است و زبانت چه شکر سخن است. هنوز نمی دانستم که صدای قدم هایت بهترین ریتم زندگی خواهم شد.

عزیز دلم؛  آنقدر دلم برایت تنگ شده که نمی دانم امشب را کجا سر کنم.


نمی دانم که کجای ماجرا هستم، فقط دلم می خواهد هر چه زودتر سرپناهشان آماده شود. بی پناهی درد سنگین و عجیبی است.
]]>
شب چرا میکشد مرا 2017-11-10T19:02:09+01:00 2017-11-10T19:02:09+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/265 طاها خسته از سر کار رسیدم، کل روز را حال خوشی نداشتم، این روزها فشار کاری خیلی زیاد است، به محض اینکه لباسهایم را عوض می کنم لم میدهم توی رخت خوابی که مدت هاست پابرجاست، کمی دلم درد می کند.به گوشی سر زدم، حال خواندن نداشتم، موسیقی را انتخاب کردم و خودم را سپردم به خاطره ها، یک ماه پیش با چنین شبی چقدر  تفاوت داشت، انگار صد سال گذشته، روزهای کشدار بی مقصد، لحظه های بی سرانجام متوالی، دم و بازدم بی حاصل، زنده بودنی به نام زندگی! سیگاری آتش میزنم و به دود وهم آلود خیره می شوم، مثل دخترک کبریت
خسته از سر کار رسیدم، کل روز را حال خوشی نداشتم، این روزها فشار کاری خیلی زیاد است، به محض اینکه لباسهایم را عوض می کنم لم میدهم توی رخت خوابی که مدت هاست پابرجاست، کمی دلم درد می کند.
به گوشی سر زدم، حال خواندن نداشتم، موسیقی را انتخاب کردم و خودم را سپردم به خاطره ها، یک ماه پیش با چنین شبی چقدر  تفاوت داشت، انگار صد سال گذشته، روزهای کشدار بی مقصد، لحظه های بی سرانجام متوالی، دم و بازدم بی حاصل، زنده بودنی به نام زندگی! 
سیگاری آتش میزنم و به دود وهم آلود خیره می شوم، مثل دخترک کبریت فروش تا آخرین نخ را دود میکنم و با هر پک میروم به روزهای پشت سر. به بهترین لحظات عمرم، به آنچه به من هدیه داده بودی، در تلخ ترین روزهای عمرت شیرین ترین روزگار زندگیم را رقم زدی.
دل دردم بیشتر شده بود، سعی کردم بخوابم، اما درد هر لحظه داشت بیشتر می شد، به جایی رسید که دیگر تحملش را نداشتم، جز معدود دفعاتی بود که اشکم از درد سرازیر شد، احساس میکردم که تمام دل و روده ام یکجا میخواهند کنده شوند، روی زمین به خودم می پیچیدم و توان هیچ کاری نداشتم، احساس سرمای زیادی میکردم، زیر تنها پتویی که بود خزیده بودم، دلم می خواست شالی را که به من داده بودی را بیارم و بپیچم دور گردنم، دلم عطر ادکلن هایی که برایم خریدی را می خواست، دوست داشتم شمع هایت را روشن کنم، دلم می خواست نزدیک و نزدیک تر بیارمت. اما افسوس که توان هیچ کاری نداشتم، عرق سردی کرده بودم و دیگر تحمل چنین دردی را نداشتم..‌.
نمیدانم کی متوجه رگه های نور خورشید روی پنجره اتاق شدم، هنوز تنها چیزی که بود درد بود و درد، اوضاع بهتر از شب زجرم بود.
یکی دو ساعتی خوابیدم، حالا می توانستم راه بروم، میل به خوردن چیزی نداشتم، با خودم قرار می گذارم ساعت هفت همان کوچه ی همیشگی حوالی شما.
توانش را ندارم که خودم بروم، تاکسی میگیرم تا سر همان کوچه، زودتر از هفت می رسم، آرام آرام قدم میزنم، می دانم که نمیبینمت، کوچه را بالا پایین میکنم و بعدش میرم توی پارک کوچک مینشینم. توی پارک تنها هستم، یک آن میبینمت که کنارم نشسته ای، به محض پلک زدن محو می شوی، باز می آیی و کنارم مینشینی، فلاسک چای را آورده ای، گرمای لیوانی که به دستم میدهی را حس میکنم، با عبور عابری از وسط پارک باز میبینم که نیستی، گربه ای با بچه اش نزدیک می آیند، میبینمت که داری نوازششان می کنی و به من نگاه میکنی و لبخند میزنی.
از جای خالیت عکس میگیرم و می روم سوار تاکسی میشوم که تازه رسیده است، بر میگردیم و به صندلی خالی نگاه میکنم و می گویم: حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است.
مقصد را دیدن نشاط انتخاب کرده ام، نمیدانم چرا مطمئن بودم که حتما میبینمش، برایش غذا میخرم، میبینمش، او و چندتای دیگر را، غذایشان را می دهم. می آیم تا سر خیابان اصلی، نسیم خنکی می وزد، برگ های زرد توی آسمان می رقصند، یاد چند روز قبل افتادم که در هوای پر باد و گرفته ی تهران با آقای ص از بلوار کشاورز عبور کردیم، از مقابل همانجا که بار اول دیدمت، آن روز هم برگ ها می رقصیدند و می رقصیدند، طاقتم را از دست دادم، همه درد شدم و به این فکر کردم که پاییز فصل قشنگی است حتی برای مرگ

جایی است در شمال، این فصل سال پر است از رنگ، پر است از پرواز برگ ها، پر است از زیبایی پاییز، اسمش را گذاشته بودم دروازه بهشت، خیلی دوست داشتم که آنجا را ببینی، حتما عاشقش میشدی.
]]>
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست 2017-11-07T06:45:16+01:00 2017-11-07T06:45:16+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/264 طاها دلم می خواست محکم در آغوشت بگیرمدلم برایت تنگ شده نازنینمدلم... دلم می خواست محکم در آغوشت بگیرم

دلم برایت تنگ شده نازنینم

دلم...
]]>
اتاق گوشواره 2017-11-04T20:30:01+01:00 2017-11-04T20:30:01+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/262 طاها دوست داشتم یک خانه می ساختم، مثل پدربزرگم با دستان خودم، صفر تا صدش را. توی قسمت های کوهپایه ای شمال، وسط جنگل های انبوه، با کاهگل و چوب. داخلش را، نه داخلش را کاری نداشته باشم و خالی و بی جان بسپرمش به دستان تو که با دم مسیحایی دستانت جان بخشی کنی و بچینی و بسازی، برق چشمانت دیدنی خواهد بود، چیزی که خیلی کم دیدمش و همیشه افسوسش را دارمشومینه ای از سنگ های رودخانه ای، با دودکش تمام سنگش، برای زمستان های تاریک و سرد که صدای خزیدن آتش به جان هیزم ها را در حالی که روی صندلی راک نشسته ای و مشغول ک دوست داشتم یک خانه می ساختم، مثل پدربزرگم با دستان خودم، صفر تا صدش را. توی قسمت های کوهپایه ای شمال، وسط جنگل های انبوه، با کاهگل و چوب. داخلش را، نه داخلش را کاری نداشته باشم و خالی و بی جان بسپرمش به دستان تو که با دم مسیحایی دستانت جان بخشی کنی و بچینی و بسازی، برق چشمانت دیدنی خواهد بود، چیزی که خیلی کم دیدمش و همیشه افسوسش را دارم
شومینه ای از سنگ های رودخانه ای، با دودکش تمام سنگش، برای زمستان های تاریک و سرد که صدای خزیدن آتش به جان هیزم ها را در حالی که روی صندلی راک نشسته ای و مشغول کاب خواندن هستی بشنوی و صدای تورق برگ های کتابت را بشنوم و به تو که غرق خطوط کتابی خیره شوم.
روزها صدای پژواک ضربات دارکوب را بشنوی و شب ها با زوزه گرگ ها به هم خیره شویم و بخندیم و بگوییم که حتما می خواهند مهمانمان شوند!  
از روز اول که خانه را ساختم، یک اتاقش را، جایی که طلوع خورشید گرمش میکند، کنجی از خانه که در طول روز نور داشته باشد، بگذارم کنار. درش را هم قفل نکنم و خواهش کنم که هیچگاه واردش نشوی. 
داخلش را پر از آینه خواهم کرد برای روزی که قرار است واردش شوی، آینه هایی با قاب های چوبی و در اندازه هایی که تمام قدت را، اندام بی نقص ات را، چهره ی دلربای بینظیرت را، انگشتان کشیده ی معجزه گرت را، چشم های زلال و قوس ابروانت که سپر شده اند تیر مژگانت را، صدهزار برابر کنند تا اتاق پر شود از تو، تا تمامش فقط یک واژه باشد؛ تو.
یک روزی در چنین فصلی، در حوالی چنین روزی، چشمانت را میبندم و دستانم را از پشت سرت به دور کمرت حلقه میکنم، در حالی که گونه ام را به گونه چپ صورتت می‌چسبانم آرام آرام میبرمت سمت اتاق، قطعا میدانی که کجا می رویم، در اتاق را باز می کنم، احتمالا درخشش نور را از پشت پارچه سفیدی که به چشمانت بسته ام متوجه خواهی شد، گونه ات را  محکم میبوسم، پارچه را آرام از چشمانت باز میکنم، نور چشمانت را میزند و خوب نمیبینی، کمی میگذرد و نگاهت جلب چیزهایی میشود که از سقف آویزانن، بر میگردی و نگاهم میکنی، به دستانم نگاه میکنی، یک جفت توی دستانم التماس زینت شدن به گوشهایت را دارند، لبخند میزنم و میگویم: به اتاق گوشواره خوش آمدی. 

مهربانیت: قربانت بشوم، قربان تک تک تار موهایی که برایم گذاشته ای.

یادش به خیر: آبان کاشی ۱۶؛ « عقل با تو، دل به یادت/خونه با نور ِ تو خونه است/روز از نور ِ تو روزه/نور اولین نشونه است/دل یکی بود و نبوده/حال ِ دل بی تو چگونه است» با هم به این آدرس رفته بودیم.

دانلود آهنگش.

]]>
ای تاب داده گیسو حالی است بر دل من 2017-10-28T12:53:32+01:00 2017-10-28T12:53:32+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/260 طاها می نویسم شبت به خیر و به عکست خیره می شوم، لبخندت، چهره ات، دست هایت. به کلاهی که روی دیوار آویزان کردی نگاه میکنم، به تابلوی کوچک و ان یکاد، به گردن آویزم کنار در ورودی و دوتا کلیدی که به میخش سپردم، نگاهم روی مبل ها سر می خورد و میرسد به چینش قشنگ چوب ها و شمع ها و زیرشمعی که با بافتنش دستانت را برایم جا گذاشتی. دست هایت همه جای خانه هست، همه جای خانه هستی، مخصوصا روی برگ های گلدان کنج اتاق. سری به گلدان میزنم و کمی با برگهایش بازی میکنم، مثل تو بلد نیستم نوازشش کنم، به برگ خشک شده اش نگا می نویسم شبت به خیر و به عکست خیره می شوم، لبخندت، چهره ات، دست هایت. به کلاهی که روی دیوار آویزان کردی نگاه میکنم، به تابلوی کوچک و ان یکاد، به گردن آویزم کنار در ورودی و دوتا کلیدی که به میخش سپردم، نگاهم روی مبل ها سر می خورد و میرسد به چینش قشنگ چوب ها و شمع ها و زیرشمعی که با بافتنش دستانت را برایم جا گذاشتی. 
دست هایت همه جای خانه هست، همه جای خانه هستی، مخصوصا روی برگ های گلدان کنج اتاق. سری به گلدان میزنم و کمی با برگهایش بازی میکنم، مثل تو بلد نیستم نوازشش کنم، به برگ خشک شده اش نگاه میکنم و می گویم: بعدا درستت میکنم.
به عکست خیره میشوم و  به چشم هایت که انگار دارند نگاهم میکنند، مثل همان وقت هایی که تکیه میدادی به در و نگاهم میکردی و لبخند میزدی. مثل مواقعی که روبرویم مینشستی و لبخند میزدی، مثل لبخندهای صبح زودت، مثل لبخندهایت وقت بیحال بودنم، مثل لبخندهایت وقت بدرقه کردنم، مثل لبخندهایت وقت دیدن بره ها، مثل لبخندهایت حین نوازش گربه ها، مثل لبخند مهربانت از دیدن سگ کنار ساحل، مثل لبخندت به دوست صمیمیت، مثل لبخندت وقتی که داشتی شالت را به دور گردنم میپیچیدی، شالت را میپیچیدی و وجودم را به رقص دست هایت مهمان میکردی.
 به عکست خیره می شوم و خودم و تمام هست و نیستم را می سپارم به صدای همایون که می خواند:

من تو را بر شانه هایم میکشم
یا تو میخوانی به گیسویت مرا

شاید هیچوقت اینقدر دوستت نداشته بودم که حالا
]]>
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد 2017-10-26T21:10:07+01:00 2017-10-26T21:10:07+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/258 طاها خیلی دوست داشتم که اینجا را ببینیلینک اش
خیلی دوست داشتم که اینجا را ببینی

لینک اش
]]>
فصل خرمالو 2017-10-22T16:00:09+01:00 2017-10-22T16:00:09+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/256 طاها قت قدم زدن در خیابان های تهران را ندارم، چون می دانم که تا مدت ها فرصت سفر رفتن را نخواهم داشت تصمیم میگیرم که یک روزه بروم شمال، صبح خیلی زود میرسم، هوا خیلی خنک است، پاییز دارد خودش را به رخم می کشد، لباسم مناسب نیست و سرما به تنم رخنه می کند، میلرزم، مثل چند روز گذشته، مثل روزهای آینده. پاییز دارد خودش را به رخم می کشد.وارد حیاط می شوم، خرمالوهایی که کاملا نرسیده اند و نارنجی کم رمق هستند دلم را به بازی می گیرند، خواهرم می خندد، در آغوشم میگیرد، بغض بیخ گلویم را می فشارد، هوا گرگ قت قدم زدن در خیابان های تهران را ندارم، چون می دانم که تا مدت ها فرصت سفر رفتن را نخواهم داشت تصمیم میگیرم که یک روزه بروم شمال، صبح خیلی زود میرسم، هوا خیلی خنک است، پاییز دارد خودش را به رخم می کشد، لباسم مناسب نیست و سرما به تنم رخنه می کند، میلرزم، مثل چند روز گذشته، مثل روزهای آینده. پاییز دارد خودش را به رخم می کشد.
وارد حیاط می شوم، خرمالوهایی که کاملا نرسیده اند و نارنجی کم رمق هستند دلم را به بازی می گیرند، خواهرم می خندد، در آغوشم میگیرد، بغض بیخ گلویم را می فشارد، هوا گرگ و میش است، باد سردی می وزد، و از لا به لای برگ های درخت خرمالو خودش را به صورتم می رساند، توی گوشم می پیچد و نشان می دهد، این پاییز سخت تر از زمستان خواهد بود.
مامان متعجب نگاهم کرد، بیخبر بود. نگران بود و خوشحال. سه شب را تقریبا با بی خوابی گذرانده بودم، توان ایستادن نداشتم، خزیدم زیر پتو، تمام خودم را زیرش مچاله کردم، سردم بود، سردم بود.
بچه ها برگشته اند، می روم سراغشان، نگاهم می کند، نمیشناسدم اما لنگ لنگان میاید توی بغلم، نگرانش می شوم، دستش را آرام میگیرم، چشمش را از درد می بندد، دلم خیلی زیاد برایش تنگ شده بود، تحمل دیدن دردش را ندارم، هیچوقت نداشتم ، اما گویا درد از آغازین لحظه ی تولدش همزادش بود. هر دو را در آغوش میگیرم و سه تایی زیر نور خورشید به خلسه می رویم، در آوشم به خواب می روند و من مدام نوازششان می کنم.
خرمالوها زیر نور خورسید نگاهم می کنند، قرارم را یادشان مانده، پر از تمنا که به دست تو برسانمشان. 

متن اصلی: دلم خیلی برایت تنگ شده نازنینم

 
]]>
جانم بگیر و، جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش 2017-10-20T08:03:03+01:00 2017-10-20T08:03:03+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/255 طاها بیماری من شد سبب پرسش معشوق            می میرم از این غم که چرا بهترم امروز


بیماری من شد سبب پرسش معشوق            می میرم از این غم که چرا بهترم امروز

]]>
ای در دلم نشسته، از تو كجا گریزم؟ #مولانا 2017-10-13T06:38:51+01:00 2017-10-13T06:38:51+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/254 طاها گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای، گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای، گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای، گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی؛ شمس من، کاش مولانا بودم و می رفتم و دیوانه می شدم، وز طرب آکنده می شدم، پیش رخ زنده کنت کشته و افکنده می شدم. لعنت به تمام کاش های دنیا.امروز باید به همه چیز می رسیدم، باید لبخندی به جهان اضافه می کردم، باید تو را در آغوش میکشیدم که لبخندت صد برابر شده بود، پارسال  چنین روزی عاشورا بود و در دلت عاشورایی جهنمی، امسال باید عید می شد نه گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای، گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای، گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای، گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی؛ شمس من، کاش مولانا بودم و می رفتم و دیوانه می شدم، وز طرب آکنده می شدم، پیش رخ زنده کنت کشته و افکنده می شدم. لعنت به تمام کاش های دنیا.
امروز باید به همه چیز می رسیدم، باید لبخندی به جهان اضافه می کردم، باید تو را در آغوش میکشیدم که لبخندت صد برابر شده بود، پارسال  چنین روزی عاشورا بود و در دلت عاشورایی جهنمی، امسال باید عید می شد نه عاشورایی تر. چه جمعه ی نحسی، چه مهر بی مهری، چه پاییز لخت و عوری، کاش دو شب پیش زیر مشت و لگدهای اراذلی که ریختند سرم می مردم، کاش این غروب آخرین غروبی باشد که میبینم، کاش آخرین برگ پاییزی امشب از درخت بیافتد. 
«زندگی یک چمدان است که می آوریش، بار و بندیل سبک می کنی و می بریش» چمدان دست تو و ترسی که ندیدی همیشه در چشمان من بود، تمام لحظات این ترس جانم را به دستش گرفته بود، در هر خداحافظی آنقدر دنبالت می کردم تا جایی که دیگر دیده نمیشدی، دست خودم نبود، فکر می کردم این آخرین بار است که می روی حتی اگر می خندیدی و قرار بعدی هم از قبل تعیین شده بود.
عجیب است الان همان جایی هستم که سال گذشته با هم آنجا بودیم به آن روز فکر میکنم و به روزهای بعدش. جایت خالی ات دارد آتش به جانم میزند. آینه،تخت، پنجره ها، آشپزخانه، همه چیز دارد مرا به درون خودش می برد. سیگار جوتب نمی دهد و بیخودی پشت سر هم دود می شود. وقتی نیستی خیلی تو میشوم. التماست کردم که باشی، شاعرانه نبود اما تمام حرف دلم بود. بیشتر از نیاز بهت احتیاج داشتم، یک چیزی شبیه به نفس. نه مرا باور داری نه دوست داشتنم را اما وقتی که گفتی ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ؟ باور که هیچ بهت معتقد شدم. 
 تنها جایی که می توان گریخت جایی به جز این دنیاست. مثل آواتار فیس بوکم با زیبایی تمام رنگ ها باید خلاص شد با خشونت توام با ظرافت.
خودم خودم را نبلعم تهرام مرا میبلعد، خیلی دور و دیر نخواهد بود، نقاشی آخرین برگ روی دیوار هم با اولین باران از بین خواهد رفت. 
دلم روزی را می خواست که چمدانت را مقابلم باز کنی و آرام آرام وسایلت را بچینی روی ملحفه ی سفیدی که بوی تنت را گرفته.

ای در دلم نشسته، از تو كجا گریزم؟ #مولانا

]]>
مرا خود با تو چیزی در میان هست نازنینم 2017-09-30T22:54:40+01:00 2017-09-30T22:54:40+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/253 طاها گفتی: وقتی بالا میخونی صدات رو زیر می کنی، چرا اینقدر تند و سریع میخونی؟ فاصله ها رو اصلا رعایت نمیکنی. راست می گفتی فاصله ها را اصلا رعایت نکردم، چه در خواندن، چه در خوشنویسی، چه در نواختن و از همه مهم تر در زندگی.«پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار، فیروزه و الماس به آفاق بپاشی» اینجا را باید درست می خواندم، درست می خواندم و میدیدم و به گوش می سپردم و هزاران بار مشق می کردم تا وقتی ادامه اش را می خواندم و می گفتم:«اندوه بزرگی است زمانی که نباشی» باورش کنی و باورم کنی. تنها خواندنش نیست باید به گفتی: وقتی بالا میخونی صدات رو زیر می کنی، چرا اینقدر تند و سریع میخونی؟ فاصله ها رو اصلا رعایت نمیکنی. راست می گفتی فاصله ها را اصلا رعایت نکردم، چه در خواندن، چه در خوشنویسی، چه در نواختن و از همه مهم تر در زندگی.
«پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار، فیروزه و الماس به آفاق بپاشی» اینجا را باید درست می خواندم، درست می خواندم و میدیدم و به گوش می سپردم و هزاران بار مشق می کردم تا وقتی ادامه اش را می خواندم و می گفتم:«اندوه بزرگی است زمانی که نباشی» باورش کنی و باورم کنی. تنها خواندنش نیست باید به یقین می رساندمت.
پرسیدی: کلاس آواز رفتی؟ کلاس آواز نرفته ام و اشتباه کرده ام اما اشتباه بزرگترم آن بود که از یادگرفتنِ گوش سپردن غفلت کردم، من فقط شنیدم که چه می گفتی، دریغ از فهم و یادگیری. معلم درسهای نامربوطم نیستی که فقط بشنوم و در ادامه اش هیچ.
تو خوشت می آید از خواندم با اینکه درست نمی خوانم، از آشپزیم با اینکه درست نیست، از خندیدنم با اینکه ملیح نیست، شاید از راه رفتنم با اینکه کمی میلنگم، از همه مهم تر خوشت می آمد از بودنم که همیشه ناقص بود و پر عیب و شاید  خیلی وقت ها آزاردهنده، آواز نبود که بگویم کلاسش را نرفته ام، بزرگترین معلمِ «بودن» خود تو هستی که درسهایت را نه دیدم و نه به گوش آویختم.
آه از نفس پاک تو، شنیدنش، لمسش، حس امنیت بخشش، آرامش پنهان در زمزمه ی رمز آلودش که در گوشم میپیچید، آه از چشم تو، از چشم تو و نگاه بی پناه من که مقابلش سپر انداخته. 
دلم برایت تنگ است نازنینم و با چند قطره باران امشب تنگ تر خودش را در آغوش گرفته.نمی دانم وجودم کی خواهد رفت اما می دانم که مهرت هرگز نخواهد رفت.
دوستت دارم و وصف احساسم را به سعدی شیرین سخن میسپارم: 

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

]]>
BU Akşam ölürüm 2017-08-19T20:03:39+01:00 2017-08-19T20:03:39+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/250 طاها sirf senin için sirf senin için ]]> یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را 2017-05-04T19:13:13+01:00 2017-05-04T19:13:13+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/248 طاها دستت را میگذاری زیر چانه ات و سرت را روی دستت نرم و لطیف می نشانی، توی قاب پنجره ی ماشین تابلویی بی نظیر از تمام زیبایی های عالم می شوی، لبخندت ژوکوند را به زانو در می آورد و دل من را شیفته ی کنج لبانت می کند. ماشین حرکت می کند و دست تکان می دهی، عین یک بالرین ماهر دستت کنار چهره ی بی مانندت می رقصد.تا مترو راه زیادی نیست، به آرامی قدم می زنم، پاهایم خیال رفتن ندارند. چشمم هنوز نظاره گر مسیری است که رفته ای. نظاره گر تمام روزهایی است که بوده ای، لحظاتی که قدرش را حالا بیشتر از هر زمانی می فهممشا دستت را میگذاری زیر چانه ات و سرت را روی دستت نرم و لطیف می نشانی، توی قاب پنجره ی ماشین تابلویی بی نظیر از تمام زیبایی های عالم می شوی، لبخندت ژوکوند را به زانو در می آورد و دل من را شیفته ی کنج لبانت می کند. ماشین حرکت می کند و دست تکان می دهی، عین یک بالرین ماهر دستت کنار چهره ی بی مانندت می رقصد.
تا مترو راه زیادی نیست، به آرامی قدم می زنم، پاهایم خیال رفتن ندارند. چشمم هنوز نظاره گر مسیری است که رفته ای. نظاره گر تمام روزهایی است که بوده ای، لحظاتی که قدرش را حالا بیشتر از هر زمانی می فهممشان. لحظاتی مثل امروز که تا آخر عمر باید مزه مزه اش کنم و با هر دیدارت جلایش بدهم و بچسبانم جای جای دیوار دلم. 
هنوز گونه ام مست گرمای لب های زندگی بخش تو است، سرخوشم به تک تک واژه هایی که میان دو لبانت نقش بسته است و چشمانم خمار از خمر لعل لب های تو دارد ثانیه های با تو بودن را ورق می زند. 
به پیمانه ای که به دستم دادی فکر می کنم، به قطره قطره اش که گویا باده ای است هزاران ساله، به اینکه هر بار افزونش می کنی. به اینکه دست هایم را باید دورش حلقه کنم و محافظ در نابش باشم، نه از سر بخل و حسد، که یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را. 

"صفا کردی و درویشی بمیرم خاک پایت را
که شاهی محتشم بودی و با درویش سر کردی"

]]>
آتشم من با تو آتش 2017-04-03T22:31:24+01:00 2017-04-03T22:31:24+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/247 طاها سکوت اینجا مرگبار است هر از گاهی ناله ای خشک همراه سکوت سرد شب سنگین را به درازای بیشتر می کشاند، مسکن های تزریق شده کارشان را انجام داده اند، همه ی بخش به خوابی سنگین فرو رفته. حتی پرستارها هم توی چرت عمیقی هستند. نور کم رمق مایل آبی و دیوارهای روشن و پرده ی کرم رنگ حکایت از سرمای نفس های اینجا دارد، سردم است، خودم را توی صندلی کنار تخت مچاله کرده ام و به سردترین روزهای زندگیم فکر میکنم.فکر میکردم "زمستان من است آن چند تار موی سپید" اما زمستان ندیده بودم خبرها پشت سر هم شوکه کننده و غیر قابل فکر میکردم "زمستان من است آن چند تار موی سپید" اما زمستان ندیده بودم خبرها پشت سر هم شوکه کننده و غیر قابل باور. ضربات به سختی و از هر طرف روانه میشدند و اتفاق ها نیز یاری گرشان بودند. زمستان سرد و سیاه و طولانی بود و همچنان ادامه دارد. 
دست هایم یخ کرده اند، کاش دست هایت که مطمئنم از دست های من سردتر هستن را توی دستانم داشتم، کاش طوفان سهمگین زمستان پایه هایم را سست نمی کرد، کاش زمستانی ات نمیکردم، نه تو را، نه او را. 
زمان گذر سیال بی رحمی است رود خروشانی که گاه بیش از حد آرام است و زلال. خودم را در اعماقش میبینم، تو را و او را. کاش میشد برویم بالای رود، برسیم به خود سرچشمه، آنجا که میتوانستیم از چنگالش رهایی یابیم. آنجا که شاید آنقدر من میبودم که لایق ما بودنتان می شدم. لایق دوست داشت تو، دوست داشتن او. آنجا که چاره ات فرار از من نبود...
باران شمال تمامی ندارد، غلیظ است و پر از بغض. سکوت اینجا را به ریتم نمناکش دعوت کرده و من را به تماشای اشک هایش. میخواهم بروم توی حیاط تا باران هم به تماشایم بنشیند، می خواهم به باران بگویم که دوستتان دارم، که دوستت دارم. 
+ اولین دقایق چهاردهم فروردین نود و شش. 

]]>
ﺗﻮ ﭘﺎك و ﺳﺎده ﻣﺜﻞ ﺧﻮاب ﺣتی با بوسه می شکنی 2016-10-05T07:35:17+01:00 2016-10-05T07:35:17+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/243 طاها برای اینکه شاید بتواند از شر سرمای غافلگیر کننده اوایل پاییز بگریزد پتو را تا روی سرش کشیده بود و زیرش مچاله شده بود. نگاهش کردم، تمامش را که زیر پتو با خطوطی طناز و بی نظیر الهه ی زیبایی را به تصویر کشیده بود، انگار پیکره تراشی تمام عمرش وقت گذاشته باشد و بخواهد ونوس را به نمایش بگذارد، نه؛ قطعا ونوس چنین زیبایی را نداشته و هیچ پیکره تراشی نمی تواند آنچه که هست را بتراشد، نه از دستان فیدیاس چنین هنری بر می آید نه تیشه فرهاد یارای خلق چنین زیبایی شیرینی است، اصلا کدام سنگ لایق نقش بستن ا برای اینکه شاید بتواند از شر سرمای غافلگیر کننده اوایل پاییز بگریزد پتو را تا روی سرش کشیده بود و زیرش مچاله شده بود. نگاهش کردم، تمامش را که زیر پتو با خطوطی طناز و بی نظیر الهه ی زیبایی را به تصویر کشیده بود، انگار پیکره تراشی تمام عمرش وقت گذاشته باشد و بخواهد ونوس را به نمایش بگذارد، نه؛ قطعا ونوس چنین زیبایی را نداشته و هیچ پیکره تراشی نمی تواند آنچه که هست را بتراشد، نه از دستان فیدیاس چنین هنری بر می آید نه تیشه فرهاد یارای خلق چنین زیبایی شیرینی است، اصلا کدام سنگ لایق نقش بستن اندامش است؟کدام فلز؟ هیچ چیز و هیچ کس در خور نشان دادن آن خطوط بی نقص آرامش بخش نیست.
دلم می خواست پتو را کنار بزنم و گونه ی نوازشگرش را سیر ببوسم. چه خیال باطلی! مگر از سیبِ گونه هایش می توان سیر شد؟ دلم می خواست دستم را روی پیشانی اش بگذارم و همراه هر نفسش تا عرش پرواز کنم، دلم می خواست مژه های رج بسته روی ترمه پلک هایش را به تماشا بنشینم. دلم می خواست بنشینم و دستان سردم را با نوازش خم طاق چشمان معصومش جان بخشم. 
ملحفه ها را روی پتوی نازکش کشیدم تا شاید کمی جلوی سرما را بگیرند، خودش را بیشتر جمع کرد و زیر ملحفه ی سفید نقش و نگاری تازه به خودش گرفت، ایستاده بودم و نگاهش می کردم، خم شدم، نزدیک صورتش که زیر پتو بود، نزدیک تر شدم، صدای نفس کشیدنش را به وضوح می شنیدم، خواستم از روی پتو صورتش را ببوسم، سکوت بود و سرما، فقط صدای نفس هایش بود و صدای قلبم.


عزیز من:
         «سلامت همه آفاق در سلامت توست»
]]>