داستانك های من tag:http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-02-23T11:27:18+01:00 mihanblog.com ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 2018-02-20T15:47:33+01:00 2018-02-20T15:47:33+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/303 طاها  مجال نفس کشیدن نیست دوستت دارم غزل نا تمام من.


 دوستت دارم غزل نا تمام من.
]]>
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد 2018-02-16T05:23:50+01:00 2018-02-16T05:23:50+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/302 طاها کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 2018-02-13T16:20:16+01:00 2018-02-13T16:20:16+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/301 طاها هوا سرد است و آنقدر آلوده که انگار تهران را مه در بر گرفته، به تابلو سفره خانه سنتی نگاه می کنم، ده سال گذشته، تقریبا چنین روزهایی بود که شام را همراه دوستم با گروهشان در همین سفره خانه بودیم، به دمپایی های آبی وصله شده توی پایم خیره می شوم، مچ پایم تیر می کشد، دوباره خیره می شوم به سفره خانه، و آن شب که بعد از شوخی های فراوان، دوستم در جواب سوالی درباره من گفت: ولش کن این اصلا تو باغ نیست. دلم برای همان کسی که توی باغ نیست تنگ می شود، کمی بالاتر از سفره خانه یک نقره فروشی شیک قرار دارد، آینه و

هوا سرد است و آنقدر آلوده که انگار تهران را مه در بر گرفته، به تابلو سفره خانه سنتی نگاه می کنم، ده سال گذشته، تقریبا چنین روزهایی بود که شام را همراه دوستم با گروهشان در همین سفره خانه بودیم، به دمپایی های آبی وصله شده توی پایم خیره می شوم، مچ پایم تیر می کشد، دوباره خیره می شوم به سفره خانه، و آن شب که بعد از شوخی های فراوان، دوستم در جواب سوالی درباره من گفت: ولش کن این اصلا تو باغ نیست. دلم برای همان کسی که توی باغ نیست تنگ می شود، کمی بالاتر از سفره خانه یک نقره فروشی شیک قرار دارد، آینه و شمعدان و از این دست چیزها. این وقت صبح بسته است، آینه هایش را دوست دارم، به خاطر چهره ی دلگشای تو که با هم روزی مقابلشان ایستاده بودیم، به خاطر دو برابر کردن لبخندت. صدای پسرک را میشنوم که می گوید: آقا تمام شد. از لهجه اش می فهمم که افغانستانی است، توی اوج آلودگی و سرما مشغول کارش شده، واکس می زند. برخلاف میل باطنیم کفشم را سپرده بودم تا واکس بزند، به کفش ها نگاه کردم و گفتم: دستت درد نکنه، ویژه واکس زدی، دمت گرم. می خندد و بغضم را چندین برابر می کند و همزمان محسن یگانه توی گوشم می خواند:تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین میشه.
وقتی هوا تاریک بود از خانه خارج شده بودم، باید می رفتم مرکز تصویر برداری، چند وقتی است که شب ها دستم را  تکیه گاه سرم میکنم و می خوابم، آنقدر سیستم گوارشم به هم ریخته که به محض افقی شدن اسید معده ام همه جا را به آتش می کشد، مثل این می ماند که کسی مدام توی حلقم الکل خالی کند. این سوزش کم بود که سوزش و درد کمر و تشدید درد زانو هم اضافه شد، مچ دست و پا هم که از قبل بود. ارتوپد تقریبا تصویر تمام مفاصل و استخوانهایم را می خواهد. آن قدر پی بیمه و بخش های مختلف دویدم که از نفس افتاده بودم، دردها شروع شده بودند و کارها به کندی پیش می رفت، خوب شد که صبح خیلی زود رفته بودم.این اولین بار بود که با خودم میگفتم خوب شد که نیستی، گرچه موسیقی که گوش میکردم چیز دیگری می گفت...
کفش های وتکس خورده ام را میپوشم و از پسرک خداحافظی میکنم، حوالی ده صبح شده، حال و حوصله خانه را ندارم، میروم پارک خانه هنرمندان، هنوز بعضی از قسمت های پارک برف هست، دور حوض های خالی اش مینشینم، روی صندلی هایی که با هم نشسته بودیم، روی پله ها، مسیرهایی که با هم قدم زدیم را قدم میزنم، هر چند قدم از درد کمرم روی نیمکتی مینشینم، دستانم یخ کرده، گونه ام سرخ و سرد شده و گلویم از بغض داغ شده، حس میکنم ایستادی و داری نگاهم میکنی، لبخندت را توی هر صحنه از پارک میبینم، میرسم به صندلی زیر درخت زیتون، صندلی که در یک روز گرم تابستانی میزبان تو و من بود، حالا در یک روز سرد زمستانی توی تنهایی خودش یخ زده و نه حوصله من را دارد نه حوصله کلاغ های اطرافش را.
مطمئنم اگر تو با من بودی، صندلی تنها ما را به مهمانی خودش و زیتون و گنجشک ها دعوت میکرد.

عزیز دلم:
بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم

دیدن عکس

]]>
امروز زمین و آسمان میبارد 2018-02-08T02:25:12+01:00 2018-02-08T02:25:12+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/296 طاها دانلود دانلود]]> یاد رنگینی در خاطر من، گریه می انگیزد 2018-02-03T16:53:50+01:00 2018-02-03T16:53:50+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/292 طاها چشمم میافتد به ساعت گوشه ی مانیتور، نه و دو دقیقه شب، دوستم تماس میگیرد که مسیر را اشتباه رفته و دیرتر می رسد، وسایلم را جمع میکنم، سیستم ها را برای بار آخر چک میکنم، کاپشنم را میپوشم، شالی که خواهرم برایم بافته را دور گردنم طوری میپیچم که دهانم را بپوشاند،بند کفش هایم را محکم میکنم، تهویه را خاموش میکنم، کوله ام را به دوشم میسپارم، لامپ را خاموش میکنم و از سلول انفرادی محل کارم خارج می شوم، مقابل آسانسور که میرسم از پنجره بیرون را نگاه میکنم، لکه های سفید یخ زده برف توی محوطه زیر نور ماه میدرخش چشمم میافتد به ساعت گوشه ی مانیتور، نه و دو دقیقه شب، دوستم تماس میگیرد که مسیر را اشتباه رفته و دیرتر می رسد، وسایلم را جمع میکنم، سیستم ها را برای بار آخر چک میکنم، کاپشنم را میپوشم، شالی که خواهرم برایم بافته را دور گردنم طوری میپیچم که دهانم را بپوشاند،بند کفش هایم را محکم میکنم، تهویه را خاموش میکنم، کوله ام را به دوشم میسپارم، لامپ را خاموش میکنم و از سلول انفرادی محل کارم خارج می شوم، مقابل آسانسور که میرسم از پنجره بیرون را نگاه میکنم، لکه های سفید یخ زده برف توی محوطه زیر نور ماه میدرخشند، ساختمان های زیبا با سقف های شیروانی که از گذشته های دور به یادگار مانده اند من را مشغول خودشان میکنند، صدای تو میپیچد توی وجودم که میگویی: سر ستون هاش رو ببین، شیشه های رنگی پنجره اش خیلی قشنگه، به نظرت چندسال پیش ساخته شده؟ نورش خیلی خوبه، من اون پرده رو بیشتر دوست دارم، اگه این طرف یه تراس داشت بهتر بود، قبول داری؟ آسانسور میرسد، توی آینه اش تو را میبینم که کنارم ایستاده ای، لبخند میزنی، چه بیرحمانه زیبایی.
توی حیاط مدت هاست چشمم به دنبال رابین میگردد، اما به جز همان دو بار دیگر ندیدمش، ماهِ نصفه و نیمه نگاهم میکند، برایش دست تکان میدهم، صندلی که خاطرات زیادی از من و مکالمه تلفنی ام با تو دارد، متروک و ساکت تکیه داده به زمین، ماه دارد نوازشش میکند، از وقتی که به اینجا آمدم همیشه با ماه صحبت کرده ام، حالا از چشم هایم میفهمد که امشب بارانی است. زمین یخ‌ زاده آرام آرام زیر قدم هایم به بازی میگیرم و به سمت درب خروج میروم، کنار ساختمانی که همیشه دوست داشتم ببینی میاستم، درخت های بلند اطرافش را نگاه میکنم، پنجره هایش را، معماری بینهایت زیبایش را، و دلم تاب ندارد که بیشتر ببینمش، جای تو توی نگاهم خیلی خالی است، جای تو توی صدایم خالی است، توی نجوای شبانه ی ماه در گوشم، توی تک تک قدم هایم، لای تمام واژه هایی که مینویسم، توی تمام عکس های خودت، روی تمام وسایل خانه، توی تک تک نفسم هایم، توی تمام خیابان های شهر، توی تمام سفرهای دنیا
ماشین دوستم را از دور میبینم، سوارش میشوم، میفهمد خوب نیستم، میگوید: من هم بدم، سر درد شدیدی دارم. می‌خواستم بگویم که برویم پارک کوچکی که با تو می رفتیم اما به خاطر حالش پشیمان شدم، پشت چراغ قرمز، دور میدان را نگاه میکنم، کاش میشد که بازهم اینجا منتظرم باشی تا خودم را به دستانت بسپارم.

ساعت یازده و پنجاه دقیقه است، چهاردهم بهمن ماه، عزیزم جای تو توی تمام ماه ها و روزها و لحظه ها خالی است.

]]>
تماشای تو عین آرامشه 2018-01-30T13:06:45+01:00 2018-01-30T13:06:45+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/291 طاها دو شب گذشته بیش از حد سرد بود، انگار زمستان تازه یادش افتاده که سرما را به سراغ زمین گرم بفرستد. هر دو شب را بدون هیچ وسیله گرمایشی سر کردم،شب اول تا مغز استخوانم احساس سرما داشتم، توی محل کارم هم مدام در سردترین قسمت ها بودم، دیشب اما ذره ای از تو را با شالت به دور خودم حلقه کردم. دو شب گذشته بیش از حد سرد بود، انگار زمستان تازه یادش افتاده که سرما را به سراغ زمین گرم بفرستد. هر دو شب را بدون هیچ وسیله گرمایشی سر کردم،شب اول تا مغز استخوانم احساس سرما داشتم، توی محل کارم هم مدام در سردترین قسمت ها بودم، دیشب اما ذره ای از تو را با شالت به دور خودم حلقه کردم.]]> شاعر مرده ام بخوان 2018-01-28T13:21:09+01:00 2018-01-28T13:21:09+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/290 طاها امروز صبح مقدار زیاد برف غافلگیرم کرد، مثل آن صبح پاییزی که با هم غافلگیر شدیم. دستت را گرفته بودم و آرام آرام با هم قدم میزدیم کوچه ی پر برف ساکت و خلوت را، امروز دست هایم را گذاشتم توی جیبم و با بی رغبتی تمام در همان مسیر خودم را سپردم به سوز سرما و داغ دلتنگی. امروز صبح مقدار زیاد برف غافلگیرم کرد، مثل آن صبح پاییزی که با هم غافلگیر شدیم. دستت را گرفته بودم و آرام آرام با هم قدم میزدیم کوچه ی پر برف ساکت و خلوت را، امروز دست هایم را گذاشتم توی جیبم و با بی رغبتی تمام در همان مسیر خودم را سپردم به سوز سرما و داغ دلتنگی.


]]>
شله زرد 2018-01-25T16:13:48+01:00 2018-01-25T16:13:48+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/288 طاها دیشب بعد از مدت ها شله زردی که دسر غذای محل کارم بود را با خودم آوردم، گذاشتمش توی فریزر، حوالی ساعت دو نیمه شب بود که رسیدم، پاکت سیگار را از فریزر برداشتم و به شله زرد فکر کردم.یادم می آید یک روز زمستانی بود، تهران نبودی. هنوز توی ساختمان اصلی شرکت بودم، آن موقع شله زردها به این کوچکی نبودند، سر ظهر تماسی با هم داشتیم، آن روز هم دسر شله زرد بود که گفتم می گذارم توی فریزر تا بیایی، چقدر با هم خندیدیم...با یک شله زرد رفتم به خیلی از لحظه ها، خاطره ها، به سفره های کوچک دو نفره و گاها سه نفره ای ک دیشب بعد از مدت ها شله زردی که دسر غذای محل کارم بود را با خودم آوردم، گذاشتمش توی فریزر، حوالی ساعت دو نیمه شب بود که رسیدم، پاکت سیگار را از فریزر برداشتم و به شله زرد فکر کردم.
یادم می آید یک روز زمستانی بود، تهران نبودی. هنوز توی ساختمان اصلی شرکت بودم، آن موقع شله زردها به این کوچکی نبودند، سر ظهر تماسی با هم داشتیم، آن روز هم دسر شله زرد بود که گفتم می گذارم توی فریزر تا بیایی، چقدر با هم خندیدیم...
با یک شله زرد رفتم به خیلی از لحظه ها، خاطره ها، به سفره های کوچک دو نفره و گاها سه نفره ای که داشتیم. 
نفهمیدم کی تمام نخ های سیگار دود شد، آشپزخانه پر از دود سیگار شده بود، پنجره را باز کردم، بطری آب و دیازپام را برداشتم تا بروم بخوابم.

نازنینم، دلم تنگ گرفته تو را در آغوش
]]>
تو شعر، تو آواز، تو ترانه 2018-01-22T08:58:10+01:00 2018-01-22T08:58:10+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/286 طاها من خشت، من آوار، من ویرانه من خشت، من آوار، من ویرانه]]> در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم 2018-01-18T14:00:49+01:00 2018-01-18T14:00:49+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/285 طاها دیشب توی خواب حالم بد شد، با یکی از دوستانم منزل دوست دیگری بودیم، وحشت زده بیدار شدند، بهت زده و دستپاچه نمیدانستند چه کار بکنند، چند دقیقه ای زمان برد تا کمی بهتر بشوم و بتوانم بگویم که چیزی نیست.ساعت را نگاه کردم، دو و نیم نیمه شب بود.درد تقریبا شدیدی داشتم، تا حوالی ساعت چهار طول کشید. هیچ دارویی نخوردم تا صبح بتوانم بروم سر کار.هوای به ظاهر خوبی بود، خلوت و کمی خنک. پر از قمری و کلاغ اما بوی تلخی داشت، بویی شبیه به مراسم تشییع جنازه. شبیه به بوی گورستان زیر باران. مرموز و وهم آلود، مثل ترس دیشب توی خواب حالم بد شد، با یکی از دوستانم منزل دوست دیگری بودیم، وحشت زده بیدار شدند، بهت زده و دستپاچه نمیدانستند چه کار بکنند، چند دقیقه ای زمان برد تا کمی بهتر بشوم و بتوانم بگویم که چیزی نیست.ساعت را نگاه کردم، دو و نیم نیمه شب بود.
درد تقریبا شدیدی داشتم، تا حوالی ساعت چهار طول کشید. هیچ دارویی نخوردم تا صبح بتوانم بروم سر کار.هوای به ظاهر خوبی بود، خلوت و کمی خنک. پر از قمری و کلاغ اما بوی تلخی داشت، بویی شبیه به مراسم تشییع جنازه. شبیه به بوی گورستان زیر باران. مرموز و وهم آلود، مثل ترس از تاریکی در دوران کودکی، مثل ترس از آدم بزرگ ها.
دلم می خواست بروم لب یک ساحل آرام و خلوت، یک جایی در جنوب ایران، یا حتی خارج از ایران.تمام کسانی را که میدیدم مثل مردگانی بودند که داشتند روزمرگیشان را که روزی با مرگ پایان خواهند یافت مثل خودم بی هدف دنبال می کردند،هوا آلوده بود، کاری به ذرات ریز و گرد و غبارش ندارم، هوای بی تو آلوده است، هوای بی تو، زمین بی تو، زمان بی تو؛ مرده است.
دو شب پیش بود که دلم می خواست سرم را بگذارم روی پاهایت، تو از سنگینی سرم کلافه شوی و من به بهانه ی چای آوردن پاهایت را خلاص کنم. و بعدش بنشینم و شیرینی چای تلخ نوشیدنت را با عمق چشمانم مزه مزه کنم. تلخ بود، مزه دهانم حین فروخوردن دود سیگار، نبودی و سیگار هم بوی تلخی هوای امروز صبح را داشت. پنجره اتاق را باز کردم، هوای سرد به صورتم هجوم آورد، منظره زشت شهر توی چشمانم تابلویی از بیودگی را ترسیم میکرد. اگر نقاش بودم میتوانستم بیروح ترین تابلوی جهان را خلق کنم.
وقتی از چهارراه استانبول عبور میکنم، بوی تلخ قهوه میپیچد توی ذهنم، تلخی حیات بخش و دوستداشتنی، تلخی که هر بار میبردم به نزدیکی کافه ای که دوستش داشتیم، تلخی که میبردم به شیرین ترین لحظه ها، تلخی که میبردم به شکر ریز ترین قدم هایی که کسی روی زمین دارد، تلخی که میبردم به لحظه های شیرین انتظار دیدنت، تلخی که تو را با قهوه جوش کوچک ات که توی دستان معجزه گرت گرفتی به چشمانم قاب می کند، تلخی که لبخند گرم تو  را می نشاند روی مردمک مه گرفته ی چشمانم.

عزیز دلم؛ دلم میخواهد که سر بگذارم روی پاهایت، بنشینم روبرویت، بگیری مرا در آغوشت، که پر شوم از بوی تنت. 
]]>
اتانازی 2018-01-12T02:27:31+01:00 2018-01-12T02:27:31+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/283 طاها لرزش صدایش از پشت گوشی کاملا واضح بود، مستاصل و درمانده. عفونت و زخم شدید دهان، عفونت ریه و زخمی که خوب شدنی نبود؛ FIVمثبت. گفتم:زودتر امضا کن لعنتی.+کاش آنقدر عزیز کسی بودم که در حق من هم چنین لطفی میشد، مثل فیلم عزیز میلیون دلاری لرزش صدایش از پشت گوشی کاملا واضح بود، مستاصل و درمانده. عفونت و زخم شدید دهان، عفونت ریه و زخمی که خوب شدنی نبود؛ FIVمثبت. گفتم:زودتر امضا کن لعنتی.

+کاش آنقدر عزیز کسی بودم که در حق من هم چنین لطفی میشد، مثل فیلم عزیز میلیون دلاری
]]>
غلغله‌ای می شنوم روز و شب از قبه ی دل 2018-01-10T03:12:59+01:00 2018-01-10T03:12:59+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/281 طاها دیروز روز خیلی بد و خسته کننده ای بود، کارهایم درست پیش نمیرفت و سرماخوردگی و سردرد شدید امانم را بریده بود.شب حوالی ساعت نه رسیدم، هوای خانه دست کمی از هوای بیرون نداشت، خیلی سرد بود. رفتم سراغ اجاق گاز و دو تا از شعله ها را روشن کردم تا به خیال خامم هوای خانه کمی پخته شود اما بدون تو خانه اصلا خانه نیست که هوایی داشته باشد. قرص ها را با هم ریختم توی حلقم و بطری آب را سر کشیدم، رفتم زیر دوتا پتو تا شاید از شر سرمایی که به جانم افتاده بود رها شوم، سرعت اینترنت افتضاح بود، بی حوصله بودم. دیروز روز خیلی بد و خسته کننده ای بود، کارهایم درست پیش نمیرفت و سرماخوردگی و سردرد شدید امانم را بریده بود.شب حوالی ساعت نه رسیدم، هوای خانه دست کمی از هوای بیرون نداشت، خیلی سرد بود. رفتم سراغ اجاق گاز و دو تا از شعله ها را روشن کردم تا به خیال خامم هوای خانه کمی پخته شود اما بدون تو خانه اصلا خانه نیست که هوایی داشته باشد. 
قرص ها را با هم ریختم توی حلقم و بطری آب را سر کشیدم، رفتم زیر دوتا پتو تا شاید از شر سرمایی که به جانم افتاده بود رها شوم، سرعت اینترنت افتضاح بود، بی حوصله بودم. داشتم به پیشنهادی که برای فروش آپارتمان داده بودند فکر میکردم، آن روز جواب منفی دادم، زیر قیمت بود. در قبال پول رفتارهای عجیب و دوگانه ای دارم! تقریبا ده روز گذشته مقدار قابل توجهی پول از دست دادم و در کمال خونسردی واکنش نشان دادم، یعنی واکنش نشان ندادم، اصلا برایم مهم نبود و حتی الان هم نیست! دردم آرام نشده بود، دوتا قرص دیگر خوردم، پارسال مهر ماه بود، نگران بودم از پسش برنیایم، دست و دلم می لرزید، قوت قلبم شدی، پیشم بودی، با لبخند راهیم کردی و وقتی که برگشتم با لبخند به استقبالم آمدی.
وقتی داشتم از شمال بر میگشتم مامان گفت: ماهی میبری؟ گفتم: نه، گفت: سبزی چطور؟ گفتم نه. گفت سبزیهایت حتما تمام شده، جوابش را ندادم، یشتر از سه ماه است که چیزی نپختم، سبزی ها هم همانطور یخ زده باقی مانده اند، مثل ماهی ها و آن بستنی یخی و تقریبا تمام چیزهای دیگر.گفت: یعنی هیچی نمیخوای؟! گفتم: نه باید مستقیم برم سرکار و نمیتوتنم چیزی ببرم، دروغ گفتم میدانستم آنقدری فرصت دارم که به خانه بروم و بعدش بروم سر کار اما اصلا نمیتوانستم چیزی بیاوم، چیزی بیاورم و تو نباشی...
مامان مدام می گفت: نگرانتم، و من نمیدانم نگرانیش از کجا نشات گرفته، من که به مامان چیزی نگفتم، خواستم با مامان تماس بگیرم که حالش را نداشتم، حتی تماس آقای ح را هم با میلی جواب دادم که متوجه شد و فقط پرسید این هفته میای اصفهان؟ و بعد از اینکه شنید نمی توانم بروم مکالمه اش را سریع تمام کرد.
امروز سر کارم و مدام دیروز و دیشب توی ذهنم میچرخد، دیشب که اصلا گرم نشدم و چند باری صدایت کردم، دیروز که دلم می خواست بمیرم و باز هم صدایت کردم و امروز که مدام میچسبم به دیروز و دیروزتر و دیروزترها و باز صدایت می کنم، به تمام روزهایی که تو کنارم بودی، اینکه بگویم چقدر جایت خالی است توصیف درستی از جای خالیت نیست اما چه کنم که واژگانم توان ندارند دقیقا مثل خودم.

دلم برایت تنگ شده دلبر عزیز و دوست داشتنیم
]]>
کجایی ای مرا درمان کجایی 2018-01-07T07:37:59+01:00 2018-01-07T07:37:59+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/279 طاها دانلود دانلود]]> به شیرینی مربا 2018-01-04T18:11:51+01:00 2018-01-04T18:11:51+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/278 طاها به محض دیدنم می آید توی بغلم، می نشیند، نگاهم میکند، نوازشش میکنم، آرام می خوابد. چشمهایش انگار بغض هزار ساله دارد، صورتش را بین دست و بدنم جا میدهد، دلبری نمیکند، فهمیده است توی دلم چه غوغایی است، هنوز نوازشش میکنم، چشم هایش را میبندد و بیشتر خودش را میسپارد به آغوشم.خیلی خیلی آرام است، آنقدر آرام که مظلومیتشش مینشیند توی گلویم، نگاهم میکند و صورتش را می چسباند به گونه ام، یاد اولین لحظه ای میافتم که شنیدمش، روبرویم نشسته بودی،آرام و زیبا. وقتی آوردنش چشمانت برق قشنگی داشت، عمق دوست داشتنش نش خیلی خیلی آرام است، آنقدر آرام که مظلومیتشش مینشیند توی گلویم، نگاهم میکند و صورتش را می چسباند به گونه ام، یاد اولین لحظه ای میافتم که شنیدمش، روبرویم نشسته بودی،آرام و زیبا. وقتی آوردنش چشمانت برق قشنگی داشت، عمق دوست داشتنش نشسته بود توی عمق مردم چشمانت، نگاهم کردی، دلم لرزید، دوست داشتنت لحظه به لحظه بیشتر میشد.
دستانش را گذاشت توی دستم، لطیف و آرام، چقدر جای دستانت خالی بود، دستانش انگار بی پناه بود، توی دستم بیقرار بودند، تو را کم داشت، کم دارد، مثل قلب من که تو را کم دارد. نگاهش آتش به جانم میزند، می دانم که تو را می خواهد. 
کاش بودی، اینجا پیش ما، جایت خیلی خیلی خالی است نازنین. چشم هر دوی ما به راه است، به راهی که صدای قدم های شیرنت ما را به پیشواز لبخند پر مهرت بکشاند.
]]>
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست 2018-01-02T16:48:59+01:00 2018-01-02T16:48:59+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/277 طاها برنامه ریزی کرده بودم که امشب یا فردا بروم اصفهان اما الان بی حال و بی رمق و  با دلتنگی زیاد سوار اتوبوس هستم و دارم میروم شمال... عزیز دلم؛ ببر دستت رو توی تقویم و باز از اون روزهای قشنگش بیار 



عزیز دلم؛ ببر دستت رو توی تقویم و باز از اون روزهای قشنگش بیار 

]]>