داستانك های من tag:http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-08-16T09:19:50+01:00 mihanblog.com فصل ماقبل آخر، قصه نوزدهم،زندگی سولو 2018-08-10T13:00:13+01:00 2018-08-10T13:00:13+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/343 طاها به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» ن به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» نمیتوانستم بیشتر خم شوم، چاره ای نبود نشستم روی زانو هایم، دستم را بردم زیر ماشین، کنار چرخ، گرفتمش و آرام کشیدم سمت خودم، روی پاهایش نمیتوانست بایستد، لاغر و نحیف و زخمی، به چشمان کم سو و بی گناهش نگاه کردم، آرام چشمانش را بست، خودش را توی بغلم جا کرد، نوازشش کردم، روغنی بود و کثیف.چشمانش را آرام باز کرد و «میو» خفیفی کرد و سعی کرد توی آغوشم جا باز کند، تاکسی گرفتم تا زودتر به بیمارستان برسانمش.

در مسیر برگشت داشتم به لباس کثیفم نگاه می کردم، تمام طول راه رفتن به بیمارستان قربان صدقه اش رفته بودم، کل راه را ساکت بود و بی صر و صدا، فقط توی آغوشم خوابید. انگار مطمئن بود که دوران سختی اش تمام شده، یا شاید تمام سختی اش نداشتن آغوشی بود برای کمی آرام گرفتن.وقتی بیرون از اتاق عمل منتظ بودم خانم مسنی که کنارم بود اسمش را پرسید، گتم«نمیدونم، اصلا فکر نکردم» کمی من من کردم و گفتم:« سولو » با تعجب پرسید«چی؟!» گفتم:«تنها» و رفتم تا توی حیاط کمی قدم بزنم.

توی حیاط بودم که صدایم کردند، گفتند:«خونریزی داخلیش زیاد بود و نتونستیم نجاتش بدیم» نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، روی نزدیک ترین صندلی نشستم. به دستان کوچک اش که توی دستم بود فکر کردم، به آخرین صداهایی که در زندگیش داشت. به تمام لحظات سختی که داشته و من ندیدم، به این فکر کردم که حتی فرصت شند بهش آب و غذا بدهم، به این فکر کردم شاید سب قبل اش همان حوالی کلی سر و صدا کرده و من نشنیدم، به چشم های بی حالش فکر میکردم، ه آرامش قل از رفتن اش، کاش زودتر میدیدمش، کاش زودتر میشنیدمش. کاش...

فردای آن روز عکسی که خواهرزاده ام  از یکی از بچه ها ربه ها فرستاده بود را دیدم، مامان داشت چشم هایش را تمیز میکزد، چشم های پر از نشاط و امیدش را. خواستم دیدن عکس را به این تعبیر کنم که زندگی ادامه دارد، بله تعبیر درستی بود زندگی ادامه دارد اما نه زندگی سولو. 


]]>
فصل ماقبل آخر، قصه هجدهم، پشت هر پنجره تصویر تو پیداست عزیز 2018-08-08T14:40:22+01:00 2018-08-08T14:40:22+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/342 طاها عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر. عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.  عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر. 

عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.

+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.



 
]]>
فصل ماقبل آخر، قصه هفدهم، ارمغان تاریکی 2018-08-04T19:35:16+01:00 2018-08-04T19:35:16+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/341 طاها خسته و بی جان و کم رمق میرسم به خانه، پرده اتاق  که وقت رفتن نیمه باز گذاشته بودم تا به سروناز خورشید بتابد را میبندم،لباس هایم را درمی‌آورم، چراغ را خاموش میکنم و وسط هال ولو می‌شوم، چقدر قدم هایم تو را کم دارد، چقدر دلم کنارت بودن را میخواهد، چقدر قدم هایت را کم دارم، چقدر کنارت راه رفتن را دلتنگم، چقدر دوست دارم دوستت داشتن را،چقدر هوای گرم چشم هایت روی صورتم خالی است، دلم میخواهد صدایم کنی، لزومی به گفتن صدای تو خوب است نیست خوب من، تو خوبی خوب من،به خوبی آغوش، شعر، ترانه.تو سازی، خود م تو سازی، خود موسیقی، نه مثل ویولن سرکش، نه مثل گیتار هم آواز، یک جایی بالاتر از اکتاو هفتم پیانو، بم تر از صدای دودوک، پرشور تر از دف، طناز تر از تار،مثل لالایی باد توی گوش یاس، مثل صدای رقص باران روی برگ های درخت انجیر، مثل زمزمه برف زیر پای خودت در گرگ و میش یک روز برفی.
ملودی نابی که همه جا به گوشم میرسی، حتی توی این سکوت و تاریکی، کاش نزدیکتر بودی ای نزدیکترین صدای هستی، کاش آنقدر نزدیک بودی که صدای نفس هایم را با موسیقی بی کلام چشمانت هم آهنگ میکردم.
]]>
بی راهه ای خموش و تار بی عبورم 2018-07-27T21:36:23+01:00 2018-07-27T21:36:23+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/340 طاها نشسته ام و دارم با ماهی که رخ پوشانده شده اش را از چند صدهزار کیلیومتر فاصله هم میتوانم ببینم صحبت میکنم، حجاب دل انگار رخت بر بسته، حتی مریخ هم با میلیون ها کیلومتر فاصله نشسته پیش ما، آن وقت تو که در چند کیلومتری من هستی را نمیبنم، نمیدانم کجایی، اما امیدوارم که این زیبایی عجیب و باور نکردنی را ببینی، در رویاهای کودکیم دوست داشتم بروم به ماه، تصورم سفر ساده ای بود و شدنی رایج، فکر میکردم تا بزرگ شوم آدم ها به سادگی قدم به روی ماه خواهند گذاشت،از همان موقع بود که پیوندم به آسمان گره خورد مخصوصا یک شب که ماه کامل بود و نورش توی اتاق داشت برگ های سروناز را نوازش میکرد تا طلوع خورشید هزاران بار خواندم: از آسمانم ماتم ببارد هراس بی تو ماندم ادامه دارد، نمینویسم ترانه بی تو، چگونه پر کشد خیال واژه بی تو؟... 
 حالا من و سرو ناز داریم به ماهی که زیر سایه زمین آرام گرفته نگاه می‌کنیم و من در بطن هراس هزاران بار خوانده ام هستم، نه چای داریم، نه سیگار، نه حال داریم، نه قرار.
از لحاظ تئوریک چنین وقتی بهترین زمان است برای سفر به مریخ، زمین در اوج مدارش است و مریخ در حضیض مدارش،سفری بی بازگشت، من نمیدانستم مدار تو کجاست و مدار من کجاست؟! اما سفر بی بازگشتم به چشمانت را شروع کردم، اگر چندین میلیون بار به عقب برگردم بازهم سفر بی بازگشتم را شروع میکنم.
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه شانزدهم- سری که باشد او را، در هر بصر نباشد 2018-07-23T15:55:55+01:00 2018-07-23T15:55:55+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/337 طاها «ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد»کفر است اگر خیالت در جان و سر نباشد«در روی هر سپیدی خال سیاه دیدم»آن خال خسته ی تو در هر نفر نباشد«رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد»سیمای گندم تو در سیم و زر نباشد«در خشک و تر بگشتم مثلت دگر ندیدم»تو شاهد دو عالم چون تو گهر نباشد«شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند»در چشمه ی دو چشمم جز تو قمر نباشداین دل «به هیچ معنی،چشم از تو برنگیرد»جز تو نگار شیرین یار دگر نباشد
«ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد»

کفر است اگر خیالت در جان و سر نباشد


«در روی هر سپیدی خال سیاه دیدم»

آن خال خسته ی تو در هر نفر نباشد


«رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد»

سیمای گندم تو در سیم و زر نباشد


«در خشک و تر بگشتم مثلت دگر ندیدم»

تو شاهد دو عالم چون تو گهر نباشد


«شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند»

در چشمه ی دو چشمم جز تو قمر نباشد


این دل «به هیچ معنی،چشم از تو برنگیرد»

جز تو نگار شیرین یار دگر نباشد
]]>
فصل ماقبل آخر- قصه پانزدهم-سینما خودکشی 2018-07-22T19:23:05+01:00 2018-07-22T19:23:05+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/336 طاها داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشب داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشبختی؟ به کدام لحظه ی عذ اب آور؟ به کدام لحظه ناب؟آخرین لبخند چه کسی توی ذهنش رژه رفته؟ اصلا لبخندی در کار بوده؟ یا شاید آخرین اشک و غم کسی بوده؟ شاید هم غم و لبخند خودش!من فقط دوست دارم از هواپیما بپرم البته بدون چتر چون حتما خواهم مرد و آنقدر له میشوم که احتمالا شناسایی هم نشوم، طبقه ششم سینما آزادی ریسک بزرگی است برای پریدن! اما خب او پرید و سکانس پایانی اش را سینمایی تمام کرد، شاید هم آزادی اش را شروع کرد.

]]>
فصل ماقبل آخر-قصه چهاردهم- اولین شب آرامش 2018-07-18T11:08:10+01:00 2018-07-18T11:08:10+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/335 طاها با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را، با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم، من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.   چشمانت می خا با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را، با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم، من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.   
چشمانت می خانه ای است به وسعت تمام واژه های نگفته ام، پلک هایت حکایت هزار و یک شب شهرزاد قصه گو است، پر از عمق شب، پر از آرامش بی همتا.«شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی»، چشمانت را بستی، دستت توی دستم بود.آنقدر چهره ات آرام بود که چشم هایم سیر دیدنت نمی شد، دوست داشتم تا همه ی عمر تماشایت کنم.
امشب بعد از پایان کارم، خودم را مهمان کویت خواهم کرد، به یاد اولین شب آرامشی که داشتم به سراغت خواهم آمد، شاید آن لحظه که من حوالی ات هستم تو آنجا نباشی اما از میدان نزدیک خانه ات عبور خواهم کرد، پنجره های خانه ات را خواهم دید، و خواهم رفت تا برسم به پارک کوچک همان حوالی، شاید امشب مثل همان شبی شود که یکبار به من هدیه دادی. شاید کمی قرار بگیرم، نمیدانم شاید بی قرار شوم، حوالی تو جدا از خاطراتش حوالی «تو» است، حوالی تویی که در بیداری «بی رحمانه زیبایی» و در خواب «طرحی از گل و مهتاب و لبخندی». 

عزیز دلم:
تو را فراسوی انتظار می‌خواهم

آن سوتر از خودم
و آنقدر دوستت دارم
که دیگر نمی‌دانم
از ما دو تن
کدام یک غایب است !

                               «پل الوار»


بعدا نوشت:  

پارک خلوت بود و تاریک؛ تمام لامپ ها خاموش بودند. از گربه ها خبری نبود، مردی که چهره اش را نمیدیدم روی صندلی روبرویی نشسته بود و داشت سیگار میکشید، ازش تقاضای سیگار کردم،  حرفی نزد، سیگار را روشن کردم، بغضم را فرو خوردم، ازش تشکر کردم و رفتم روی صندلی خودم نشستم. یک پارک بود و دو مرد و سکوت و سیاهی و دود...

 
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه سیزدهم- من از که گویم غیر تو؟ در هر چه میبینم تویی 2018-07-04T21:08:29+01:00 2018-07-04T21:08:29+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/333 طاها ای لحظه ی ناب ازل آیینه ی دیدار توسِرّ شکوه هر غزلمضمون بی تکرار تومن از که گویم غیر تو ؟در هرچه می بینم توییدر عین بی تکراریتهر بار تو هر بار توای ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنّار منکفرم تویی دینم تویی تسبیح تو زنّار توشیرین ترین رویای من لیلا ترین خواب منیای با خیال دیدنت من خفته و بیدار تو+دانلود فیلم++عکس ها در ادامه مطلب

ای لحظه ی ناب ازل 
آیینه ی دیدار تو
سِرّ شکوه هر غزل
مضمون بی تکرار تو

من از که گویم غیر تو ؟
در هرچه می بینم تویی
در عین بی تکراریت
هر بار تو هر بار تو

ای ذکر تسبیح ملک 
در حلقه ی زنّار من
کفرم تویی دینم تویی 
تسبیح تو زنّار تو

شیرین ترین رویای من 
لیلا ترین خواب منی
ای با خیال دیدنت 
من خفته و بیدار تو

+دانلود فیلم

++عکس ها در ادامه مطلب

]]>
فصل ماقبل آخر-قصه دوازدهم- موسیقی آشیانه برگرد 2018-06-19T13:21:13+01:00 2018-06-19T13:21:13+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/332 طاها دلم میخواهد سپیداری باشم با برگ هایی انبوه، از همان هایی که وقتی باد به برگ هایش میپیچد موسیقی تابستان می شود و سایه اش خنکای اول بهار را دارد. و تو با سبدی پر از کتاب و کمی خوراکی بیایی و بنشینی تکیه بدهی به تنه ام تا من ساکن یخ زاده را گرم کنی و زندگیم ببخشی، پیراهن سپید بپوشی و دامن بلند مشکی، آرام ورق بزنی و گاهی به رقص برگ هایم نگاه کنی، گاهی بلند بلند کتابت را بخوانی تا این بار صدای تو موسیقی برگ هایم شوند، گاهی با چشمهایت کلمات را دنبال کنی و به خیال بروی و رنگ به رنگ شدن برگ هایم را زیر دلم میخواهد سپیداری باشم با برگ هایی انبوه، از همان هایی که وقتی باد به برگ هایش میپیچد موسیقی تابستان می شود و سایه اش خنکای اول بهار را دارد. و تو با سبدی پر از کتاب و کمی خوراکی بیایی و بنشینی تکیه بدهی به تنه ام تا من ساکن یخ زاده را گرم کنی و زندگیم ببخشی، پیراهن سپید بپوشی و دامن بلند مشکی، آرام ورق بزنی و گاهی به رقص برگ هایم نگاه کنی، گاهی بلند بلند کتابت را بخوانی تا این بار صدای تو موسیقی برگ هایم شوند، گاهی با چشمهایت کلمات را دنبال کنی و به خیال بروی و رنگ به رنگ شدن برگ هایم را زیر باد به تماشا بنشینی. انگار که من رنگین کمانم و تو عاشق رنگین کمانی.
دلم میخواهد باد موهایت را پریشان کند، و لبخند مبارکت دندان های سپیدت را قند دلم کنند و مثل روزی که یکبار چنین تصویری را در روزهای آخر خرداد از تو ثبت کردم بار دیگر تابلوی بی نظیری از تو را توی قاب دوربین ذهنم حک کنم. 
وقتی که غروب سایه ام را کم رنگ و بی اثر می کند آماده شوی برای رفتن، بلند شوی و من قامت تو را در نور سرخ و گرم غروب ببلعم و تو با صدای قشنگ ات که با صدای باد به گوش همه خواهد رسید شروع کنی به خواندنِ «من گَلمیشَم سیزَه گوناخ، جِیران مَنَه باخ باخ...» و آرام آرام راه بیافتی و من که از همان لحظه دل تنگ تمام تو شده ام با زبان بی زبانیم شروع کنم به خواندن و بگویم «از آخر این ترانه برگرد، مست از غزل شبانه برگرد. برگرد به متن داستان ها، آرامش در کرانه برگرد»
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه یازدهم- ورشو 2018-06-15T14:53:17+01:00 2018-06-15T14:53:17+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/331 طاها خیابان ویلا، کار بیمه نیمه تمام ماند. هوا گرم بود، کمی قدم زدم، رسیدم به یک جای خیلی آشنا، پارکی که برای اولین بار با هم اتفاقی دیدیم اش، مثل کافه ای که برای اولین بار اتفاقی با هم رفتیم, ورشو، نبش خیابان ورشو. تو را با مانتوی سبزی که داری روی همان نیمکت میبینم، من حتی اگر نخواهم به تو میرسم، از هر طرف که بروم. مدتی به محوطه ای از پارک که از آنسوی خیابان میبینم خیره میشوم، لبخندت مینشیند کنج لبم. صدایت میکنم و صدای قشنگت را نمیشنوم، دلم برای لحن زیبایی که داری تنگ می شود، اولین تاکسی خالی که میب خیابان ویلا، کار بیمه نیمه تمام ماند. هوا گرم بود، کمی قدم زدم، رسیدم به یک جای خیلی آشنا، پارکی که برای اولین بار با هم اتفاقی دیدیم اش، مثل کافه ای که برای اولین بار اتفاقی با هم رفتیم, ورشو، نبش خیابان ورشو. تو را با مانتوی سبزی که داری روی همان نیمکت میبینم، من حتی اگر نخواهم به تو میرسم، از هر طرف که بروم. مدتی به محوطه ای از پارک که از آنسوی خیابان میبینم خیره میشوم، لبخندت مینشیند کنج لبم. صدایت میکنم و صدای قشنگت را نمیشنوم، دلم برای لحن زیبایی که داری تنگ می شود، اولین تاکسی خالی که میبینم را نگه می دارم و میگویم دربست؟

فیلم اش
عکس 16
عکس 17
عکس 18

 
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه دهم- روز فرشته 2018-06-07T21:02:25+01:00 2018-06-07T21:02:25+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/330 طاها سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا فکر کردم همه چیز همانجا تمام شده، احتمالا به خاطر استرس زیادم کاملا متوجه منظورت نشدم. اما آن روز شد یکی از بهترین روزهای زندگیم، از معدود روزهای خوب خرداد در تمام عمرم.
رفتم داخل سالن سینما و تو رفتی سمت منزل، تنها نشستم و عاشقانه ی در دنیای تو ساعت چند است؟ را به تماشا نشستم و حالا تنها مینشینم و ساعت دنیام را که مدت هاست خوابیده تماشا میکنم.امشب که داشتم از محل کار برمیگشتم دلم میخواست کنارم باشی، دلم میخواست فرشته ی آن روز و روزهای بعدش را در آغوش بگیرم و بگویم ساعت دنیام که هیچ تمام دنیا بدون تو خواب است مهربانم.

عزیز دلم، نازنین دوست داشتنی ام، برای چنین روزی که برایم رقم زدی بسیار سپاسگزارم.
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه نهم- ره آورد چهاردهم 2018-06-04T19:28:37+01:00 2018-06-04T19:28:37+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/329 طاها امروز را توی خانه ماندم، پرده ها را کشیدم، ظرف ها را شستم، به گل ها آب دادم، کانتر آشپرخانه را تمیز کردم، کمی مطالعه کردم، مشخصات گوشی های جدید را نگاه کردم، یک موسیقی را صد بار گوش کردم، از گوشه ی پرده آفتاب تیز را نگاه کردم، اول صبح که سردم بود رفتم زیر پتوی سنگین! به درد دلهای دوستم که در راه شمال بود و داشت تلفنی گلایه میکرد گوش کردم، بعد از حال بد دیروز و دیشب رخوت زیادی داشتم، جرات آب نوشیدن نداشتم، غذا که اصلا و ابدا دلم نمیخواست، روزه اجباری بودم انگار، با خواهرم صحبت کردم که گفت عکسهای امروز را توی خانه ماندم، پرده ها را کشیدم، ظرف ها را شستم، به گل ها آب دادم، کانتر آشپرخانه را تمیز کردم، کمی مطالعه کردم، مشخصات گوشی های جدید را نگاه کردم، یک موسیقی را صد بار گوش کردم، از گوشه ی پرده آفتاب تیز را نگاه کردم، اول صبح که سردم بود رفتم زیر پتوی سنگین! به درد دلهای دوستم که در راه شمال بود و داشت تلفنی گلایه میکرد گوش کردم، بعد از حال بد دیروز و دیشب رخوت زیادی داشتم، جرات آب نوشیدن نداشتم، غذا که اصلا و ابدا دلم نمیخواست، روزه اجباری بودم انگار، با خواهرم صحبت کردم که گفت عکسهای تازه فرستاده، بالاخره توانستم کانکت شوم و عکس ها را ببینم، دلم خیلی خواست که پیششان باشم، یک دنیا شیطنت از چشم هایشان میبارد، یک فیلم هم هست، از بازی و جست و خیزشان، راستش بعد از دیدن عکس ها فیلم کمی بهتر شدم، خیلی دلم میخواست مثل چند شب پیش بیایم حوالی ات، چند شب پیش خیلی نزدیک نیامدم، نتوانستم. با اینکه برای من تمام این شهر هوای تو، هوای نفس هایت، هوای چشم هایت، هوای قدم هایت را دارد اما بعضی جاهاست که انگار ایستاده ای و دارم نگاهت میکنم، نگاهت میکنم و نردیکت میشوم و محو میشوی.
ای کاش بودی عزیز دلم و میرفتیم تا ببینیمشان، کاش تو را میدیدند تا بفهمند که خیلی کم دارند در شیرین بودن، کاش اینقدر جایت خالی نبود، کاش...

عکس ها و فیلم:
شکلات و چشم های دریایی اش
نمیدانم کدام یکی است، پولکی یا نبات
باقلواست به گمانم، شبیه خودش است
 قرابیه
قطاب، کوچکترین عضو خانواده
دوتایی
کنجکاوی
آرامش قبل از شیطنت
اصلا من قهرم
اصل کاری

دیدن فیلم
]]>
فصل ما قبل آخر-قصه هشتم-خنکای عصر جمعه اس، گر گرفتن که خطا نیست 2018-06-01T22:20:19+01:00 2018-06-01T22:20:19+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/328 طاها تهران این روزها هوایش حسابی به هم ریخته است، فقط برف کم دارد. دیروز در اتوبان همت، مسیر غرب به شرق بعد از باران رنگین کمان خوش رنگی کنج آسمان نشست، زمان زیادی نماند، زود رفت، خیلی زود. ناگهانی آمد، ناگهانی رفت.دیدن اش؟! به راحتی من را زیر و رو کرد. بین صدای بحث دوستان شروع کردم به خواندن، برای آنچه که من دیدم و کسی ندید؛ از تو گفتن که خطا نیست، با تو رفتن که خطا نیست. تو کبود ابر تاریک، تو رو دیدن که خطا نیست، کسی نشنید که چه خواندم و برای که خواندم.امروز خواب بودم که با صدای زنگ موبایل از خ تهران این روزها هوایش حسابی به هم ریخته است، فقط برف کم دارد. دیروز در اتوبان همت، مسیر غرب به شرق بعد از باران رنگین کمان خوش رنگی کنج آسمان نشست، زمان زیادی نماند، زود رفت، خیلی زود. ناگهانی آمد، ناگهانی رفت.دیدن اش؟! به راحتی من را زیر و رو کرد. بین صدای بحث دوستان شروع کردم به خواندن، برای آنچه که من دیدم و کسی ندید؛ از تو گفتن که خطا نیست، با تو رفتن که خطا نیست. تو کبود ابر تاریک، تو رو دیدن که خطا نیست، کسی نشنید که چه خواندم و برای که خواندم.
امروز خواب بودم که با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، مامان داشت متصل قربان صدقه ام میرفت، با تعجب به اطرافم خیره شدم، توی محل کارم خوابیده بودم! خیس عرق بودم، کولر روشن بود اما من گر گرفته بودم، مامان چند بار پرسید خوبی؟ با صدای کم رمقی گفتم خوبم. باد و باران دوباره مهمان آسمان شهر شده بود و من انگار در استوایی ترین نقطه زمین ایستاده باشم داشتم خفه می شدم.شاید اگر مامان تماس نگرفته بود توی خواب از شر نفس های اضافی ام راحت شده بودم، یادم آمد داشتم خواب آسمانی را میدیدم که رنگین کمانش را از دست داده و شروع کرده بود به رعد و برق زدن، طوفانی و خشمگین بود. شروع کردم به زمزمه کردن؛ با تو بدرود ای مسافر، رفتن تو بیخطر باد، اشک های گونه ات را میبرد باد،آیدت یاد.
مامان گفت آمده ایم لب ساحل تا برای وروجک هایت ماسه ببریم، گفت هوا شرجی است و گاهی باران می زند، گفت جایت خالی است، نپرسیدم آسمان آنجا طاق رنگ به رنگ اش را همراه دارد یا نه؟! اما هرچه بود مادر راست میگفت: جایت خیلی خالی است عزیز دلم.
یکی از فیلم ها را آماده میکنم تا اینجا آپلود کنم، بارها نگاهش میکنم و یاد تو و نگاهت به مادر وروجک ها میافتم و با خودم میخوانم؛ از تو خوندن که خطا نیست با تو موندن که خطا نیست، خنکای عصر جمعه اس گر گرفتن که خطا نیست...

جمعه یازده خرداد نود و هفت

دیدن فیلم

]]>
فصل ماقبل آخر-قصه هفتم- کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی 2018-05-22T19:11:39+01:00 2018-05-22T19:11:39+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/326 طاها خودش در شیرینی کم نداشت و شیرین بودن را از تو آموخته بود، حالا همه جا را پر از شیرینی کرده، یکی شیرین تر از دیگری.عکس 8عکس 9عکس 10عکس 11عکس 12عکس 13عکس 14عکس 15فیلم 1 خودش در شیرینی کم نداشت و شیرین بودن را از تو آموخته بود، حالا همه جا را پر از شیرینی کرده، یکی شیرین تر از دیگری.

عکس 8

عکس 9

عکس 10

عکس 11

عکس 12

عکس 13

عکس 14

عکس 15

فیلم 1
]]>
تو تنها حسرت من رو زمینی 2018-05-21T16:08:01+01:00 2018-05-21T16:08:01+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/325 طاها پسرک نازنین نمیدانم بگویم خوش آمدی یا نه؟! به هر حال امروز آمدی، دستت را میمکی و آرام خوابیده ای، اولین عکس هایت این را نشان می دهد، مثل خواهرت کمی به من شباهت داری که امیدوارم شباهتت در همین حد باقی بماند و بیشتر نشود، نه بروی پی هنر، نه احساسی باشی، قوی و محکم باشی، بشوی از آنهایی که منطق برایشان همیشه حکم میراند و دو دوتایشان می شود چهارتا، نه دستت و دلت بلرزد نه دل و دیدنت را به نگاهی ببازی،مهم تر از همه زندگیت را روی پاهای خودت بنا کنی. البته امیدوارم حتما عاشق بشوی، عاشق حرفه ات، عاشق پسرک نازنین نمیدانم بگویم خوش آمدی یا نه؟! به هر حال امروز آمدی، دستت را میمکی و آرام خوابیده ای، اولین عکس هایت این را نشان می دهد، مثل خواهرت کمی به من شباهت داری که امیدوارم شباهتت در همین حد باقی بماند و بیشتر نشود، نه بروی پی هنر، نه احساسی باشی، قوی و محکم باشی، بشوی از آنهایی که منطق برایشان همیشه حکم میراند و دو دوتایشان می شود چهارتا، نه دستت و دلت بلرزد نه دل و دیدنت را به نگاهی ببازی،مهم تر از همه زندگیت را روی پاهای خودت بنا کنی. البته امیدوارم حتما عاشق بشوی، عاشق حرفه ات، عاشق زندگی ات، عاشق رشته تحصیلی ات یا عاشق دختری با موهای مشکی لخت و چشمان معصوم و دوست داشتنی که اگر اینگونه شد مثل عشق های ادبیات کهن نباشد که بسوزی و بمیری. شاید بهتر باشد جز آن دسته آدم ها بشوی که میگویند:چه عشقی! چه کشکی!
اختلاف سنی ما خیلی رند است، دقیقا سی و پنج سال که اگر چراغ عمرم یاری کند وقتی جوان رشیدی شدی من توی سرازیری زندگی خواهم بود دیدنت قطعا برایم شیرین خواهد بود انگار که بچه خودم را دیده باشم، دلم میخواست همانطور که دارم برای تو مینویسم روزی برای فرزند خودم بنویسم برای دختری با صورت گرد و موهای مشکی لخت، اما خب من بچه ای ندارم و هرگز نخواهم داشت، اینجاست که زور جبر روزگار به هر دوی ما میچربد. تو مجبوری دایی ات را تحمل کنی و حرف های صد من یک غازش را بشنوی، البته تا یک سنی مجبوری. و من باید نقش هزار آرزو را بر تنت ببینم.
نمیدانم تا کجای قد کشیدنت را خواهم دید، اما امیدوارم در هر زمانی از زندگیت با من حرف بزنی، امیدوارم بتوانم خلا آدمی را که در زندگیم نداشتم برای تو پر کنم، نمیدانم توانایی اش را دارم یا نه، اما دوست دارم که بعد از مرگم وقتی یادی از من گوشه ذهنت نشست چیزی از زندگی را به تو داده باشم که به خاطرش لبخندی روی صورت نازت بنشیند، این مورد را به چهارتای قبل از تو هنوز بدهکارم! و در واقع دارم وعده سر خرمن میدهم، به هر دویمان.فعلا که حتی یکبار هم ندیدمت، و هنوز نمیدانم کی میتوانم بیایم و ببینمت.
عزیزکم زندگی عین یک قمار است، چه ببازی و چه ببری دست بعدی از راه میرسد و مجالی برای نفس کشیدن نیست، متاسفانه بازی قبل بازی بعدیت را میسازد و همینطور همه چیز ادامه دارد تا لحظه ناب مرگ، شام آخر زندگی، سکانس میخکوب کننده پایانی، لحظه پرشکوه بسته شدن پرده آخر. زیاد نرنج و با تاسی که ریخته ای بازی کن و لذت ببر، این ماتم کده به حد کافی ملال آور و پرعذاب خواهد بود نیازی نیست که آتش به خرمن اش بزنی، سعی کن به خودت فکر کنی و عزیزانت، از همه چیز لذت ببر که دمی که فرو نشست هر آن ممکن است بر نیاید.
ساعت های اول زندگی ات است و من دارم اینقدر حرافی میکنم، وای به روزگارت کوچولوی من با این حجم از کلماتی که من برایت ردیف خواهم کرد، اجالتا میبوسمت، بوییدنت باشد برای روز دیدار.

]]>