داستانك های من tag:http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-10-21T23:39:59+01:00 mihanblog.com فصل آخر-قصه پنجم: بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند 2018-10-11T17:48:17+01:00 2018-10-11T17:48:17+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/353 طاها مهر ماه بود، سوم ابتدایی بودم، تازه آمده بود. یعنی در سال های قبل ندیده بودمش. اکثر بچه ها را میشناختم. اما او تازه وارد بود، لاغر اندام و قد کوتاه، خنده رو و تا حد زیادی آرام. بعدها بیشتر با هم آشنا شدیم، منزلشان داخل کوچه ی طویل روبروی کوچه مان بود، در سال های دبیرستان راهمان از هم جدا شد، اما به خاطر شهر کوچک و هم منطقه ای بودن مدام میدیدمش، هنوز ساکت و آرام و خنده رو.مهر ماه است، توی سوپرمارکت یک قوطی ربع گوجه فرنگی را داشتم برانداز میکردم که گوشیم زنگ می خورد، باباست، احوال پرسی مختصری میکن مهر ماه بود، سوم ابتدایی بودم، تازه آمده بود. یعنی در سال های قبل ندیده بودمش. اکثر بچه ها را میشناختم. اما او تازه وارد بود، لاغر اندام و قد کوتاه، خنده رو و تا حد زیادی آرام. بعدها بیشتر با هم آشنا شدیم، منزلشان داخل کوچه ی طویل روبروی کوچه مان بود، در سال های دبیرستان راهمان از هم جدا شد، اما به خاطر شهر کوچک و هم منطقه ای بودن مدام میدیدمش، هنوز ساکت و آرام و خنده رو.
مهر ماه است، توی سوپرمارکت یک قوطی ربع گوجه فرنگی را داشتم برانداز میکردم که گوشیم زنگ می خورد، باباست، احوال پرسی مختصری میکند، چند روزی است که از شمال بازگشته ام، مشخصاتش را می دهد و میگوید پسر فلانی؟ یادت هست؟ اسمش را میگویم و با تعجب ادامه میدهم مگر میشود یادم نباشد؟!
گیج و منگ از سوپر مارکت خارج میشوم، شروع میکنم به قدم زدن، در کمتر از ده روز دومین عزیزی است که به دستان خاک می سپارم. یاد آخرین باری که دیدمش می افتم و صدایش توی مغزم میپیچد:«سلام طاها جان». احساس تنگی نفس بهم دست می دهد، جلوی بغضم را میگیرم و توی دلم میگویم:«خداحافظ عزیز جان»
مهر ماه بود، دقیقا از چنین شبی، تمام شب های بعدش را با خودم حرف زدم، شب های زیادی را بی هوا و بی مقصد قدم زدم با بغضی سنگین و نفسی که نای برآمدنش نبود، گویا مهر ماه عهد کرده مهرش را برای خودش نگه دارد. مهر ماه بود و صندلی سبز پارک شلوغ و کنج تاریکش، دستمال کاغذی بهم دادی، نشسته بودیم، ایستادی ، ایستادم، دست دادی، ساک را به دوشت سپردی،دستانت را زیر بغلت گرفتی و آرام رفتی و در زیر طاق ضربی راهرو کوچک پارک از جلوی چشمانم دور شدی، آری مهر! ماه بود.
مهر ماه بود که کارم را عوض کردم و کنارم بودی، مهر ماه بود که اکثر روزهای تعطیلات بین دو کارم را کنارم بودی، روزهایی که آفتاب پاییزی از پشت پنجره می نشست روی شانه های ظریف و قابل اتکایت، مهر ماه بود که خانه را معامله کردم و تو کنارم بودی، کنارم بودی و خندیدی و در آغوشم گرفتی، در آغوشم گرفتی و چشم نگرانم را به قلب گرمت سپردی و آرامم کردی، مهرماه بود که تازه فهمیدم باید اجاره خانه را به تنهایی تمدید کنم، کنارم بودی و دستانم را گرفتی تا زمین نخورم، مهر ماه بود و خنکای پاییز و گرمای نگاهت، آهنگ قدم هایت، عطر بی نظیر تن ات، طعم شیرین لبانت، آری مهر ماه بود عزیز دلم، نه، نه، نه نازنینم، تو بودی که مهر بود، به اندازه تمام اشعار سروده شده و ناشده سپاسگزارم که بودی.
مهر ماه است ماه دوست داشتنی ام، دلم برای تو تنگ است، نه منی که تو را دوست داشت، دلم برای خود تو، برای تمام تو، برای هر چه که به تو ربط دارد تنگ است، دلم برای قرار شبانه حوالی تو، قدم زدن کنار تو، شنیدن واژه ها از دهان تو، دیدن تمام شهر با نگاه تو تنگ است، دلم پر است نازنینم، دلم از تمام شهر پر است، دلم از تمام نگاه هایی که تو را مبینند پر است، دلم از تمام کسانی که تو را میشنوند پر است، دلم گرفته عزیزم، از این آسمان دود اندود، از این خانه بی جان و سرد، از کوچه ای که منتظر قدم های تو نیست، از انگشتانم که دستانت را نمی فشارند، از خودم، از تمام خودم بیشتر از هر چیز دیگر دلم گرفته...
مهر ماه است و «من چه دارم که تو را در خور ؟! هیچ! من چه دارم که سزاوار تو؟! هیچ! تو همه هستی من، هستی من، تو همه زندگی من هستی، تو چه داری؟! .... همه چیز، تو چه کم داری؟! ...هیچ! بی تو در می یابم، چون چناران کهن، از درون تلخی واریزم را »
]]>
فصل آخر-قصه چهارم: باران شب چهارده 2018-10-06T20:01:46+01:00 2018-10-06T20:01:46+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/352 طاها پارک لاله؛ سرت را میگذاری روی پایم، از بالا به نمیرخ ماه چهره ات نگاه میکنم، زیباتر از آنی که فراموش شوی. انتهای خیابان نوزدهم، قبل از رفتن برای اولین آندوسکوپی، پارک کوچکی است و گرما، سرت را میگذاری روی پایم، به چشم هایت نگاه میکنم، به تمام قرص ماه چهره ات، مهربان تر و گیراتر از آنی که فراموش شوی. پارک ساعی؛ توی آلاچیق سرت را میگذاری روی پایم، قرص قمر؟! زورق مهتاب؟! نه نه، منم که در بند توام، اوفتاده در زلال چشمانت، لبخند میزنی، دلرباتر از آنی که فراموش شوی.دیشب انگا پارک لاله؛ سرت را میگذاری روی پایم، از بالا به نمیرخ ماه چهره ات نگاه میکنم، زیباتر از آنی که فراموش شوی. انتهای خیابان نوزدهم، قبل از رفتن برای اولین آندوسکوپی، پارک کوچکی است و گرما، سرت را میگذاری روی پایم، به چشم هایت نگاه میکنم، به تمام قرص ماه چهره ات، مهربان تر و گیراتر از آنی که فراموش شوی. پارک ساعی؛ توی آلاچیق سرت را میگذاری روی پایم، قرص قمر؟! زورق مهتاب؟! نه نه، منم که در بند توام، اوفتاده در زلال چشمانت، لبخند میزنی، دلرباتر از آنی که فراموش شوی.
دیشب انگار که قرار داشته باشد، انگار بخواهد بگوید حواسش هست، انگار برای تمیز کردن گرد  روی خاطره ها آمده باشد، ریز و ریز آمد، تا صبح با هم گفت و شنود داشتیم، او روی بام می بارید و من به زیر قدم هایش، خودش میداند که چه بر من گذشت. قهوه تلخی آماده کردم و رفتم پشت بام، زیر اولین باران پاییز تهران، اولین باران مهر تهران! هر قطره باران که به صورتم مینشست تداعی بوسه ای بود بر گونه ام، باران داغ بود یا گونه ام؟ چه فرقی میکند، مهم عطش بوسه بود و عطر تو که آغشته شده بود به باران.
یاد روزی افتادم که روی پشت بام بودیم، من مشغول کولر بودم و مربا داشت جست و خیز می کرد، حواست به من نبود، غرق تماشایت بودم، تو به آسمان چشم دوخته بودی و من به تو. برگشتی و نگاهم کردی، لبخند زدی، لبخند زدم، لبخند زدی، لبخند زدی و دنیا همان یک لحظه بود. 
دستم را گرفتم زیر باران، خیس میشد و مشت میکردم، میخواستم دست هایت را توی دستم تصور کنم، باران پاییز که سهل است باران خود بهشت هم به مهربانی و گرمی دستان تو نیست، اما فکر کردم که شاید کمی، فقط کمی از تو را برایم به ارمغان آورده باشد. میدانستم باران دارد تمام جاهایی که باهم بودیم را قدم میزند، تمام رد پاهایمان را، تمام اشک ها و لبخندها، تمام قهقه ها و بغض ها، تمام نیمکت ها و پیاده رو ها، تمام پارک ها و راه ها. 
بارها و بارها اسمت را سپردم به باران، جای صبا باران را قاصد کردم، دلم میخواست تو را صدا بزند و قدم هایت مهمان چشمانم شوند، دلم میخواست دستت را بگیرم و برویم روی نقطه چین باران، آن جا که هیچوقت نبودیم. دلم میخواست از آن جا با هم «تو» را تماشا کنیم، تویی که نشسته ای روی گلبرگ ها، تویی که شسته ای چشم قمری تازه به پرواز درآمده را، تویی که بافته ای رشته ای خیال از من به خودت را، تویی که نقش نور و آبی، تویی که نغمه هزاران آواز عاشقانه ای، تویی که در تمام دوستت دارم هایم جلوه گری.
دیشب هوا نه بوی خاک داشت نه بوی آب، عطر عطر تو بود، دیشب صدا نه صدای باران بود نه صدای باد، آهنگ نغمه نفس هایت بود. خوب که نگاه کردم، نفس هایت پیچیده بود به تن قطره قطره هایش، هم عطرش هم آهنگش. نمیدانم کجا بودی، اما او میدانست کجایی که تو را تحفه شهری کرده بود. راستش لایق این همه بزل و بخشش نبودم، نه بخشش او نیست قطعا سخاوتی چنین از سر لطف توست.



پی نوشتی که گویا سال ها پیش برای چنین شبی نوشته بودم:

سلام باران
عجب كردی؟
چه شد یادی ز ما كردی؟
خوشت آمد ز كوی او؟
ز خاك كوی و روی او؟
زدی بوسه به لبهایش؟
گرفتی غم ز چشمانش؟
ز احوالم به او گفتی؟
ز قلبش كینه ام شستی؟
عجب كردی 
دلم باران 
پر از غصه است
پر از فریاد و شب قصه است
به دامانم سفر كردی
ز سامانم حذر كردی
ز احوالم خبر كردی؟
به گوشش نامه ام خواندی؟
به چترش شعر من راندی؟
عجب كردی
بسی شورم طرب كردی
دلم غرق شعف كردی
ز كویش گر گذر كردی
 بزن خیسی چو شبنم ها
مگو از غصه و غم ها


]]>
فصل آخر-قصه سوم-من هنوز همون درد دیروزم 2018-09-28T11:11:43+01:00 2018-09-28T11:11:43+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/351 طاها چهار شب است که زیاد نخوابیدم، دو شب را توی راه بودم، یک شب را در محل کار دوستم بودم و دیشب را بعد از چند شب توی خانه ی خودم، بیدار و مشغول دیدن چندتا فیلم و انیمیشن. شبی که داشتم از شمال بر میگشتم باران تندی باریدن گرفت، بارانی که دلم را با خودش برد، برد به خیلی از خاطرات گذشته، روزهای اولی که تهران بودم را به خاطرم آوزد،آبان ماه بود و بارانی. برد به روزی که با هم بودیم، آن روزی که خیابان شریعتی تبدیل به رودخانه شده بود و ما شده بودیم موش آبکشیده! اغراق است اگر بگویم به اندازه مادرم دوستش د چهار شب است که زیاد نخوابیدم، دو شب را توی راه بودم، یک شب را در محل کار دوستم بودم و دیشب را بعد از چند شب توی خانه ی خودم، بیدار و مشغول دیدن چندتا فیلم و انیمیشن. شبی که داشتم از شمال بر میگشتم باران تندی باریدن گرفت، بارانی که دلم را با خودش برد، برد به خیلی از خاطرات گذشته، روزهای اولی که تهران بودم را به خاطرم آوزد،آبان ماه بود و بارانی. برد به روزی که با هم بودیم، آن روزی که خیابان شریعتی تبدیل به رودخانه شده بود و ما شده بودیم موش آبکشیده! 
اغراق است اگر بگویم به اندازه مادرم دوستش داشتم، اما بسیار زیاد دوستش داشتم، برایش احترام زیادی قائلم، از یماریش مطلع بودم و در جریان احوالش بودم، چشم های روشن و گیرایش، لبخند همشگی اش، لهجه قشنگ ترکی اش، محبت مادرانه اش و صدای گرمش همیشه به خاطرم خواهد ماند، مادر یکی از عزیزترین انسان هایی که در تمام عمرم دیدم، مادری که به تنهایی چنین انسانی را تربیت کرده بود، عذاب زیادی کشید، حق اش چنین بیماری نبود، چنین رفتنی برای این چنین آدم هایی زیادی تلخ و عذاب آور است. خیلی مدیونش بودم و هستم، چیزهای زیادی را یاد گرفتم، از خانه ی زیبایش، از چای های همیشه تازه دمش، از لبخندهای بی دریغش، از مهربانی همیشگی اش، راستی یادم رفت بگویم اسمش مهربان بود، مهربان بانو.
گاهی تو خیالم فکر میکردم اگر روزی تو مادربزرگ شوی دقیقا میشوی مثل مهربان بانو، من با نوه هایش دوست بودم، با پسرش بیشتر و رفتارش را همیشه دیده بودم، مهربانی ات خیلی شبیه به مهر او بود. زمانی فکر میکردم یک روزی او را خواهی دید، منزل قدیمی با آن دکوراسیون دوست داشتنی اش را، جایی که ساعت ها نشسته بودم و مشق کرده بودم را. طاقت دیدن آن خانه بدون حضورش را نداشتم، دلم میخواست توی چنین لحظه ای باشی و باز هم زخم قلبم را ببندی.
گفت قبل از اینکه بریم خونه و پیش همسرم کمی دو نفره باشیم؟ گفتم باشه. رفتیم لب ساحل، نشستم کنار آب، تو را به یاد آوردم، گرم، آنقدر گرم که انگار دستانت را سپرده باشی به دستان سردم، حتی گرم تر از هر آنچه که بین ما بود و نبود، سیگار کشید و تعارفم کرد، گفتم چند وقتی هست نمیکشم،نمیدانست که یاد گرفتم تا با اشک دود شوم.


]]>
فصل آخر- قصه ی دوم: شب مرگ تنها نشینم به موجی 2018-09-23T21:34:14+01:00 2018-09-23T21:34:14+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/350 طاها هم اسم من بود، با دستانی کوچک که احتمالا در لحظات آخر توی دستان دستان مادرش بود، تیتر شد و تمام. هر جور نگاه میکنم اوج بی انصافی است اگر قرار بود طاهایی بمیرد من مستحق تر بدم نه آن کودک چهار ساله که اسیر خشم و حرص گروه های لجن و کثافت خاور میانه ای شد. شاید اگر عدالتی بود! بیخیال! عدالت واژه ای است خیالی و پوچبخواب پسر کوچک، چه بد که تیر جفای روزگار و آدمیان به تن نحیف تو نشست، چه بد که سال هاست تیر خشم و کدورت و طمع ما بزرگترها به تن نازک شما کودکان نشسته، بخواب که دنیا برای شما جا نداشت، انگار هم اسم من بود، با دستانی کوچک که احتمالا در لحظات آخر توی دستان دستان مادرش بود، تیتر شد و تمام. هر جور نگاه میکنم اوج بی انصافی است اگر قرار بود طاهایی بمیرد من مستحق تر بدم نه آن کودک چهار ساله که اسیر خشم و حرص گروه های لجن و کثافت خاور میانه ای شد. شاید اگر عدالتی بود! بیخیال! عدالت واژه ای است خیالی و پوچ
بخواب پسر کوچک، چه بد که تیر جفای روزگار و آدمیان به تن نحیف تو نشست، چه بد که سال هاست تیر خشم و کدورت و طمع ما بزرگترها به تن نازک شما کودکان نشسته، بخواب که دنیا برای شما جا نداشت، انگار که قدم های کوچک شما بار سنگینی به دوشش بود، بخواب که همه ما اشتباهی آمده ایم، بخواب که همه ما به خواب خواهیم رفت، همه ما به طعم سیبی آمدیم!!! و به رنج عمری خواهیم رفت. بخواب که من هم از رفتنت دارم قصه میبافم انگار نه انار که تو عین حقیقتی، تلخ و گزنده، بخواب که دنیا بدون تمام ما به کارش ادامه خواهد داد، بخواب عزیزکم که من هم باید کم کم بروم گوشه ای دور و تنها بمیرم
]]>
Je T'aime 2018-09-05T13:28:47+01:00 2018-09-05T13:28:47+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/348 طاها این پست به ظاهر کوتاه طولانی ترین مطلب این وبلاگ است، مطلبی به وسعت چهارسال و دو روز که ماحصل اش عنوان اش است.قالب وبلاگساخت کد موزیک آنلاین این پست به ظاهر کوتاه طولانی ترین مطلب این وبلاگ است، مطلبی به وسعت چهارسال و دو روز که ماحصل اش عنوان اش است.


]]>
فصل آخر- قصه ی اول: شاید نمیدانی ولی، از خود خلاصم کرده ای 2018-08-29T11:36:27+01:00 2018-08-29T11:36:27+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/347 طاها میلرزید و ترس تمام وجودش را گرفته بود، آنقدر ترسیده بود که فکر میکردم هر آن ممکن است بمیرد. از ترس سرش را بین دست و بدنم پنهان می کرد، نمیدانم چقدر آنجا بودم، تا پلیس 110 بیاید طول کشید، خودم هم که قبلش مدتی را آنجا نظاره گرش بودم. با گوشی ساده ام که از اینترنت بی بهره است با دوستی تماس گرفتم و خواستم برایم از چهارراه استانبول تا منزل تاکسی اینترنتی بگیرد.هنگام پیاده شدن با راننده به خاطر اینکه از کوچه ای که دختی وسطش هست عبور نکرد درگیری لفظی پیدا کردم، در ماشنش را به قصد شکستن به هم کوبیدم و میلرزید و ترس تمام وجودش را گرفته بود، آنقدر ترسیده بود که فکر میکردم هر آن ممکن است بمیرد. از ترس سرش را بین دست و بدنم پنهان می کرد، نمیدانم چقدر آنجا بودم، تا پلیس 110 بیاید طول کشید، خودم هم که قبلش مدتی را آنجا نظاره گرش بودم. با گوشی ساده ام که از اینترنت بی بهره است با دوستی تماس گرفتم و خواستم برایم از چهارراه استانبول تا منزل تاکسی اینترنتی بگیرد.
هنگام پیاده شدن با راننده به خاطر اینکه از کوچه ای که دختی وسطش هست عبور نکرد درگیری لفظی پیدا کردم، در ماشنش را به قصد شکستن به هم کوبیدم و پیاده شدم، پنجه های کوچکش را توی بدنم فرو کرده بود از ترس اش داشت سرو صدا میکرد، پله ها را آرام آرام رفتم بالا، مدام نوازشش میکردم تا کمی آرام شود، وارد خانه شدم و  مستقیم رفتم و گذاشتم اش توی حمام ، آمدم وسط آشپزخانه ایستادم و پرسیدم:«چه کارش کنیم؟ تو چی نگهش داریم؟ سبد مربا کجاست؟ خاک داریم تو خونه؟ شیر چی؟» بعد از تمام سوال ها اسم تو را صدا میزدم، به خودم آمدم، من تنها ایستاده بودم.
رفتم برایش شیر بدون لاکتوز گرفتم و پماد تتراسکلین چشمی، وقتی در حمام را باز کردم دیدم دارد تلاش نافرجام یکند برای رهایی از سلول اش، نعبلک شیر را گذاشتم مقابلش، نزدیک نشد. بردمش نزدیکتر و شروع کردم به نوازشش، کمی بو کشید و بعد شروع کرد به خوردن،قشنگ ترین اتفاق چهارشنبه گذشته بود.
پارچه را چندلایه کردم و گذاشتم توی سبد زردی که مناسب اندازه اش بود، گذاشتمت اش توی سبد و سبد را گذاشتم کنج حمام،نوازشش کردم، چشم هایش بی تاب خواب بود، صورت اش معصومیتی داشت که دلم را ریش کرده بود، شروع کرد به خرخر کردن و بعدش آرام خوابید.توی خواب میو های کوتاهی که یشتر شبیه ناله بود میکرد، و عجیب اینجا بود که تا «جان» نمیگفتم آرام نمیگیرفت.
زیر کرکره یک صرافی بود که دیدمش، اول «پسرم» صدایش میکردم اما بعد «سکه» صدایش کردم، تا از خواب بیدار میشد شروع میکرد ب میو میو کردن، کل خانه را گذاشته بود روی سرش، کمی خاک گلدان برایش آماده کردم، کارش را که تمام کرد باز شروع کرد به میو میو کردن، هنوز میترسید. گذاشتم اش توی سبد و سبد را آوردم کنار در حمام و خودم نشستم کنارش، نگاهم میکرد و میدید پیشش هستم آرام می گرفت. شروع کردم بایش قصه گفتن، یکی بود، یادش به خیر اما دیگه بعدا نبود...
دستمالی را نم دارم کردم و افتادم به جانش، نحیف تر و کوچکتر از آن بود که بتوان شست اش، بالشم را آوردم و همانجا کنار در حمام دراز کشیدم، دتم را گذاشتم رویش و کنارش به خواب رفتم.حوالی پنج صبح بود که با صدای میو میو هایش بیدار شدم، نور لامپ اذیتم میکرد، سکه از تاریکی میترسید برای همین مجبور بودم لامپ را روشن بگذارم، نگاهش کردم و گفتم:«جان؟» خودم جواب خودم را دادم:«گشنمه»،بچه است باید و تند تند غذا بخورد.
مانده بودم که روزی که بخواهم بروم سر کار به که باید بسپارمش، یک نفر باد مدام حواسش بهش باشد، صبح زود که باید میرفتم کلانتری، غم تنهایی اش سراغم آمد اما فعلا چاره ای نبود. 
بعد از اینکه از کلانتری و دادسرا برگشتم برایش خاک و غذا گرفتم، دوباره تمیزش کردم و از حمام بیرون آوردمش، اتاق برایش نا آشنا بود، از محیط جدید به شدت میترسید، دلش میخواست برگردد توی حمام.جعبه کفشم را برداشتم و داخلش خاک ریختم. سبدش را هم گذاشتم توی اتاق. خیلی اهل بازی و جست و خیز نبود، به خاطر خستگی و ضعف اش بود که هنوز برطرف نشده بود، به چشمانش پماد زدم و بهش از غذایی که تازه گفته بودم دادم. با میل و رغبت فراوان خورد و شروع کردن به لیسیدن خودش، آن لحظه انگار دنیا را داشتم.
کمی بازی کرد و کمی توی خانه گشت زد، مامن امنش کنار کمد یا پشت گیتارها بود، خیلی علاقه ای نداشت که بیاید بنشیند توی بغلم. اما به محض نوازش کردنش خرخر اش بلند میشد.گوشهایش به نسبت صورت کوچکش بزرگ بودند و پنجه های خیلی تیزی داشت. با دوستم صحبت هماهنگ کرده بودم که بیاید و ببرداش ه کارگاه ساختمان سازیشان تا آنجا کارگرها توی حیاط نگهش دارند، گرچه محیط مناسبی نبود اما متاسفانه چاره ای ج این نداشتم تصورش هم سخت است که بخ9واهد چهارده-پانزده ساعت تنها بماند، فقط یک ماه اش است.
دو شب پیش رفتم تا ببینمش، آنقدر خودش را برایم لوس کرد که حد نداشت، آنقدر از سر و کولم بالا رفت و آنقدر قربان صدقه اش رفتم که کارگرها با تعجب نگاهم میکردند، براش غذا برده بودم، چشمش را تمیز کردم؛ غذایش را دادم. نوازشش کردم و به کارگری که کنارم ایستاده بود گفتم:«مراقبش باش»

عکس ها در ادامه مطلب:
]]>
فصل ماقبل آخر، قصه آخر، Ben koynunda yüz sene bin sene durabilirim 2018-08-20T18:40:50+01:00 2018-08-20T18:40:50+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/346 طاها امشب غریبی را با تمام وجودم حس میکنم، زخمی که عادت زمان رویش را می پوشاند اما دردش را کم نمی‌کند. شبیه به بیماری صعب العلاجی است که مدتی آرام میگیرد و بعد با تمام قدرت اش برای از پا انداختن آدم بر میخیزد. شبیه به جنگ جهانی دوم، شبیه به بمب اتمی که خاک ژاپن را به توبره کشید، شبیه به انفجار نیروگاه چرنوبیل، شبیه به حمله شیمیایی حلبچه، شبیه به زلزله رودبار، شبیه به سونامی شرق آسیا، شبیه به پنجه ی دردنده گرگ روی تن ظریف آهو، شبیه به حمله فقر بر حیات مردم آفریقا، شبیه به جولان پیری روی صورت مادر. یاد باد چنین شب مردادی با داستان لبریز و لب دوز و لب سوز اش، داغ مثل خود تابستان، مثل مرداد، بهاری مثل اردیبهشت، پرنقش و نگار مثل آبان شمال، فصل پنجم بود انگار، شرم نگاه بود و کشف عمق نگاه، دست ها بود و راز نگفته خرامان گری، چهره ای بود بافته در تار و پود شب، نوایی بود از دل نفس های راز آلود و هیجان برانگیز، خنکای لبخند به روی فوران گدازه دل.آرامش طلوع پشت پلک های تو نشسته بود، انگار  نسیم برای اولین بار به پوستم رخنه کرده بود، معجزه بود، معجزه همین بود که بارها و بارها تکرار شد، هر بار پر از شگفتی تازه، حقیقت رویایی، واقعیت شیرین.
من تمام این لحظات را زندگی کردم، به نوعی خوش اقبال ترین آدم کره زمین هستم، و شاید یکی از بد اقبال ترین ها که امشب را هم دارم به زنده بودن میگذرانم، اما دلم میخواهد لبم را به می ایام رفته تر کنم و مست شوم از تمام آن که داشتم، از تمام تمام آن چه که توی ذهنم از تمام آن که تمام من بود دارم.
سعادتمندم که میتوانم تو را جاودانه داشته باشم بی آنکه گزندی به تو برسانم، بی آنکه بدانی، بی آنکه ببینمت، ببوسمت و در آغوش بگیرم ات. عزیز دلم بگذار بگویند که دیوانه ام، بگذار بگویند که جای دیگری زندگی میکنم، اصلا بگذار بگویند که من معشوق ترین مرد جهانم! 
زندگی قمار است، قمار عاشقانه، برنده بازنده است و بازنده برنده، من همه چیزم را باخته ام، به طرفه العینی نیست شدم، آتش گرفتم و حالا از خاکسترم زاده شدم، از همان گلی که بودم به لعابی تازه و کوره ای گداخته. حالا خیال پرواز دارم، چه پروازی بهتر از خیال روزهای شهدی که با تو داشتم؟

ترجمه عنوان، من میتوانم صدسال، هزارسال، در آغوش تو بمانم.

]]>
فصل ماقبل آخر، قصه نوزدهم،زندگی سولو 2018-08-10T13:00:13+01:00 2018-08-10T13:00:13+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/343 طاها به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» ن به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» نمیتوانستم بیشتر خم شوم، چاره ای نبود نشستم روی زانو هایم، دستم را بردم زیر ماشین، کنار چرخ، گرفتمش و آرام کشیدم سمت خودم، روی پاهایش نمیتوانست بایستد، لاغر و نحیف و زخمی، به چشمان کم سو و بی گناهش نگاه کردم، آرام چشمانش را بست، خودش را توی بغلم جا کرد، نوازشش کردم، روغنی بود و کثیف.چشمانش را آرام باز کرد و «میو» خفیفی کرد و سعی کرد توی آغوشم جا باز کند، تاکسی گرفتم تا زودتر به بیمارستان برسانمش.

در مسیر برگشت داشتم به لباس کثیفم نگاه می کردم، تمام طول راه رفتن به بیمارستان قربان صدقه اش رفته بودم، کل راه را ساکت بود و بی صر و صدا، فقط توی آغوشم خوابید. انگار مطمئن بود که دوران سختی اش تمام شده، یا شاید تمام سختی اش نداشتن آغوشی بود برای کمی آرام گرفتن.وقتی بیرون از اتاق عمل منتظ بودم خانم مسنی که کنارم بود اسمش را پرسید، گتم«نمیدونم، اصلا فکر نکردم» کمی من من کردم و گفتم:« سولو » با تعجب پرسید«چی؟!» گفتم:«تنها» و رفتم تا توی حیاط کمی قدم بزنم.

توی حیاط بودم که صدایم کردند، گفتند:«خونریزی داخلیش زیاد بود و نتونستیم نجاتش بدیم» نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، روی نزدیک ترین صندلی نشستم. به دستان کوچک اش که توی دستم بود فکر کردم، به آخرین صداهایی که در زندگیش داشت. به تمام لحظات سختی که داشته و من ندیدم، به این فکر کردم که حتی فرصت شند بهش آب و غذا بدهم، به این فکر کردم شاید سب قبل اش همان حوالی کلی سر و صدا کرده و من نشنیدم، به چشم های بی حالش فکر میکردم، ه آرامش قل از رفتن اش، کاش زودتر میدیدمش، کاش زودتر میشنیدمش. کاش...

فردای آن روز عکسی که خواهرزاده ام  از یکی از بچه ها ربه ها فرستاده بود را دیدم، مامان داشت چشم هایش را تمیز میکزد، چشم های پر از نشاط و امیدش را. خواستم دیدن عکس را به این تعبیر کنم که زندگی ادامه دارد، بله تعبیر درستی بود زندگی ادامه دارد اما نه زندگی سولو. 


]]>
فصل ماقبل آخر، قصه هجدهم، پشت هر پنجره تصویر تو پیداست عزیز 2018-08-08T14:40:22+01:00 2018-08-08T14:40:22+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/342 طاها عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر. عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.  عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر. 

عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.

+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.



 
]]>
فصل ماقبل آخر، قصه هفدهم، ارمغان تاریکی 2018-08-04T19:35:16+01:00 2018-08-04T19:35:16+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/341 طاها خسته و بی جان و کم رمق میرسم به خانه، پرده اتاق  که وقت رفتن نیمه باز گذاشته بودم تا به سروناز خورشید بتابد را میبندم،لباس هایم را درمی‌آورم، چراغ را خاموش میکنم و وسط هال ولو می‌شوم، چقدر قدم هایم تو را کم دارد، چقدر دلم کنارت بودن را میخواهد، چقدر قدم هایت را کم دارم، چقدر کنارت راه رفتن را دلتنگم، چقدر دوست دارم دوستت داشتن را،چقدر هوای گرم چشم هایت روی صورتم خالی است، دلم میخواهد صدایم کنی، لزومی به گفتن صدای تو خوب است نیست خوب من، تو خوبی خوب من،به خوبی آغوش، شعر، ترانه.تو سازی، خود م تو سازی، خود موسیقی، نه مثل ویولن سرکش، نه مثل گیتار هم آواز، یک جایی بالاتر از اکتاو هفتم پیانو، بم تر از صدای دودوک، پرشور تر از دف، طناز تر از تار،مثل لالایی باد توی گوش یاس، مثل صدای رقص باران روی برگ های درخت انجیر، مثل زمزمه برف زیر پای خودت در گرگ و میش یک روز برفی.
ملودی نابی که همه جا به گوشم میرسی، حتی توی این سکوت و تاریکی، کاش نزدیکتر بودی ای نزدیکترین صدای هستی، کاش آنقدر نزدیک بودی که صدای نفس هایم را با موسیقی بی کلام چشمانت هم آهنگ میکردم.
]]>
بی راهه ای خموش و تار بی عبورم 2018-07-27T21:36:23+01:00 2018-07-27T21:36:23+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/340 طاها نشسته ام و دارم با ماهی که رخ پوشانده شده اش را از چند صدهزار کیلیومتر فاصله هم میتوانم ببینم صحبت میکنم، حجاب دل انگار رخت بر بسته، حتی مریخ هم با میلیون ها کیلومتر فاصله نشسته پیش ما، آن وقت تو که در چند کیلومتری من هستی را نمیبنم، نمیدانم کجایی، اما امیدوارم که این زیبایی عجیب و باور نکردنی را ببینی، در رویاهای کودکیم دوست داشتم بروم به ماه، تصورم سفر ساده ای بود و شدنی رایج، فکر میکردم تا بزرگ شوم آدم ها به سادگی قدم به روی ماه خواهند گذاشت،از همان موقع بود که پیوندم به آسمان گره خورد مخصوصا یک شب که ماه کامل بود و نورش توی اتاق داشت برگ های سروناز را نوازش میکرد تا طلوع خورشید هزاران بار خواندم: از آسمانم ماتم ببارد هراس بی تو ماندم ادامه دارد، نمینویسم ترانه بی تو، چگونه پر کشد خیال واژه بی تو؟... 
 حالا من و سرو ناز داریم به ماهی که زیر سایه زمین آرام گرفته نگاه می‌کنیم و من در بطن هراس هزاران بار خوانده ام هستم، نه چای داریم، نه سیگار، نه حال داریم، نه قرار.
از لحاظ تئوریک چنین وقتی بهترین زمان است برای سفر به مریخ، زمین در اوج مدارش است و مریخ در حضیض مدارش،سفری بی بازگشت، من نمیدانستم مدار تو کجاست و مدار من کجاست؟! اما سفر بی بازگشتم به چشمانت را شروع کردم، اگر چندین میلیون بار به عقب برگردم بازهم سفر بی بازگشتم را شروع میکنم.
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه شانزدهم- سری که باشد او را، در هر بصر نباشد 2018-07-23T15:55:55+01:00 2018-07-23T15:55:55+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/337 طاها «ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد»کفر است اگر خیالت در جان و سر نباشد«در روی هر سپیدی خال سیاه دیدم»آن خال خسته ی تو در هر نفر نباشد«رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد»سیمای گندم تو در سیم و زر نباشد«در خشک و تر بگشتم مثلت دگر ندیدم»تو شاهد دو عالم چون تو گهر نباشد«شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند»در چشمه ی دو چشمم جز تو قمر نباشداین دل «به هیچ معنی،چشم از تو برنگیرد»جز تو نگار شیرین یار دگر نباشد
«ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد»

کفر است اگر خیالت در جان و سر نباشد


«در روی هر سپیدی خال سیاه دیدم»

آن خال خسته ی تو در هر نفر نباشد


«رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد»

سیمای گندم تو در سیم و زر نباشد


«در خشک و تر بگشتم مثلت دگر ندیدم»

تو شاهد دو عالم چون تو گهر نباشد


«شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند»

در چشمه ی دو چشمم جز تو قمر نباشد


این دل «به هیچ معنی،چشم از تو برنگیرد»

جز تو نگار شیرین یار دگر نباشد
]]>
فصل ماقبل آخر- قصه پانزدهم-سینما خودکشی 2018-07-22T19:23:05+01:00 2018-07-22T19:23:05+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/336 طاها داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشب داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشبختی؟ به کدام لحظه ی عذ اب آور؟ به کدام لحظه ناب؟آخرین لبخند چه کسی توی ذهنش رژه رفته؟ اصلا لبخندی در کار بوده؟ یا شاید آخرین اشک و غم کسی بوده؟ شاید هم غم و لبخند خودش!من فقط دوست دارم از هواپیما بپرم البته بدون چتر چون حتما خواهم مرد و آنقدر له میشوم که احتمالا شناسایی هم نشوم، طبقه ششم سینما آزادی ریسک بزرگی است برای پریدن! اما خب او پرید و سکانس پایانی اش را سینمایی تمام کرد، شاید هم آزادی اش را شروع کرد.

]]>
فصل ماقبل آخر-قصه چهاردهم- اولین شب آرامش 2018-07-18T11:08:10+01:00 2018-07-18T11:08:10+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/335 طاها با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را، با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم، من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.   چشمانت می خا با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را، با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم، من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.   
چشمانت می خانه ای است به وسعت تمام واژه های نگفته ام، پلک هایت حکایت هزار و یک شب شهرزاد قصه گو است، پر از عمق شب، پر از آرامش بی همتا.«شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی»، چشمانت را بستی، دستت توی دستم بود.آنقدر چهره ات آرام بود که چشم هایم سیر دیدنت نمی شد، دوست داشتم تا همه ی عمر تماشایت کنم.
امشب بعد از پایان کارم، خودم را مهمان کویت خواهم کرد، به یاد اولین شب آرامشی که داشتم به سراغت خواهم آمد، شاید آن لحظه که من حوالی ات هستم تو آنجا نباشی اما از میدان نزدیک خانه ات عبور خواهم کرد، پنجره های خانه ات را خواهم دید، و خواهم رفت تا برسم به پارک کوچک همان حوالی، شاید امشب مثل همان شبی شود که یکبار به من هدیه دادی. شاید کمی قرار بگیرم، نمیدانم شاید بی قرار شوم، حوالی تو جدا از خاطراتش حوالی «تو» است، حوالی تویی که در بیداری «بی رحمانه زیبایی» و در خواب «طرحی از گل و مهتاب و لبخندی». 

عزیز دلم:
تو را فراسوی انتظار می‌خواهم

آن سوتر از خودم
و آنقدر دوستت دارم
که دیگر نمی‌دانم
از ما دو تن
کدام یک غایب است !

                               «پل الوار»


بعدا نوشت:  

پارک خلوت بود و تاریک؛ تمام لامپ ها خاموش بودند. از گربه ها خبری نبود، مردی که چهره اش را نمیدیدم روی صندلی روبرویی نشسته بود و داشت سیگار میکشید، ازش تقاضای سیگار کردم،  حرفی نزد، سیگار را روشن کردم، بغضم را فرو خوردم، ازش تشکر کردم و رفتم روی صندلی خودم نشستم. یک پارک بود و دو مرد و سکوت و سیاهی و دود...

 
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه سیزدهم- من از که گویم غیر تو؟ در هر چه میبینم تویی 2018-07-04T21:08:29+01:00 2018-07-04T21:08:29+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/333 طاها ای لحظه ی ناب ازل آیینه ی دیدار توسِرّ شکوه هر غزلمضمون بی تکرار تومن از که گویم غیر تو ؟در هرچه می بینم توییدر عین بی تکراریتهر بار تو هر بار توای ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنّار منکفرم تویی دینم تویی تسبیح تو زنّار توشیرین ترین رویای من لیلا ترین خواب منیای با خیال دیدنت من خفته و بیدار تو+دانلود فیلم++عکس ها در ادامه مطلب

ای لحظه ی ناب ازل 
آیینه ی دیدار تو
سِرّ شکوه هر غزل
مضمون بی تکرار تو

من از که گویم غیر تو ؟
در هرچه می بینم تویی
در عین بی تکراریت
هر بار تو هر بار تو

ای ذکر تسبیح ملک 
در حلقه ی زنّار من
کفرم تویی دینم تویی 
تسبیح تو زنّار تو

شیرین ترین رویای من 
لیلا ترین خواب منی
ای با خیال دیدنت 
من خفته و بیدار تو

+دانلود فیلم

++عکس ها در ادامه مطلب

]]>