داستانك های من tag:http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-04-19T06:33:31+01:00 mihanblog.com فصل ماقبل آخر-قصه چهارم-راه امشب میبرد سویت مرا 2018-04-09T23:09:36+01:00 2018-04-09T23:09:36+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/317 طاها دارم از کرج برمیگردم، چه در راه رفتن و چه در راه برگشتن به تو فکر میکنم، اسم این جاده را باید بگذارم بند گیسویت، یاد لحظه ای که باد توی شالت میپیچید به خیر
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه سوم-انگار دستام سرد سردن 2018-04-08T15:13:07+01:00 2018-04-08T15:13:07+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/316 طاها اکثر وقت هایی که در خانه هستم پرده ها پنجره ها را پوشانده اند، نمای جلوی خانه را ماه هاست که از پنجره ندیدم، ترجیحم این است محیط تاریک باشد،  کل روز را به جز زمان کوتاهی که برای خرید رفتم در منزل ماندم، صبح زود از خواب بیدار شدم، صدای باران را میشنیدم و حال اینکه از جایم بلند شوم را نداشتم، بعد از دو ساعت به سختی بلند شدم،  سری به گل ها زدم، کمی حرف زدیم، گل کنج اتاق حال خوشی ندارد، پرده را کنار کشیدم تا از نور روز استفاده کند، هوا خنک تر از روزهای قبل بود، تیره و غم انگیز، خ اکثر وقت هایی که در خانه هستم پرده ها پنجره ها را پوشانده اند، نمای جلوی خانه را ماه هاست که از پنجره ندیدم، ترجیحم این است محیط تاریک باشد،  کل روز را به جز زمان کوتاهی که برای خرید رفتم در منزل ماندم، صبح زود از خواب بیدار شدم، صدای باران را میشنیدم و حال اینکه از جایم بلند شوم را نداشتم، بعد از دو ساعت به سختی بلند شدم،  سری به گل ها زدم، کمی حرف زدیم، گل کنج اتاق حال خوشی ندارد، پرده را کنار کشیدم تا از نور روز استفاده کند، هوا خنک تر از روزهای قبل بود، تیره و غم انگیز، خاکستری مطلق با طعم دود غلیظ، به محض دیدن قطرات باران کاملا ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن «انگار دستام سرد سردن ...»
موبایلم را چک کردم، خبری نبود. کیست مچ دست چپم کاملا خوابیده ، گیتار را برداشتم و کوک اش کردم، دلم خواست زمزمه ام را بنوازم، هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر مشخص شد که واقعا دستام سرد سردن، دست چپم مثل دست کسی است که در عمرش ساز نداشته، خشک و بی روح، گنگ مطلق. ذهنم بدتر از آن و چشمام شب تار، غریبه با نت. 
باران کمی تند شد، اما نه به تندی بارانی که مربا و من با هم داشتیم نگاهش میکردم، جایت خیلی خالی بود، شبیه همان بارانی بود که تو و طوبی و من با هم زیرش حسابی خیس شدیم، میخندیدی، ناز میخندیدی، یادش به خیر. چند وقت پیش رفتم قلعه صندلیم را دیدم، سیستمم، همان که از پشت آن با تو شب ها را سحر میکردم، من شیفت شب بودم و تو همراه شب بیداری هایم. باران خودنمایی اش را بیشتر کرد، آسمان تاریک تر شد، طاقت منظره پنجره را نداشتم، آمدم توی هال، خزیدم زیر پتو، سردم نبود اما به جایی برای پناه بردن نیاز داشتم، مثل سربازی بودم که توی سنگر دشمن پناه گرفته، امن غریب.
رفتم کمی خرید کردم، بدون هیچ لیستی، یاد وقت هایی افتادم که می‌پرسیدم چه بخرم، لیست خرید کوچکی را توی کوله ام پیدا کردم، یادم میاید توی یکی از سفرهای کوتاهمان نوشته بودمش، گردو، بادمجان، سیر... دستپخت تو با شرایط خاص آنجا، همه چیز عالی بود وقتی کنارت بودم. 
کمی فیلم دیدم، بی حوصله تر شدم، از خواهرم حال گربه ها را پرسیدم، باید مشکل مربا را با پزشکی مطرح کنم، خواهر دوستم دامپزشک است باید بروم و صحبت کنم. بین مبل و دیوار نشستم روی سنگ های خنک، کنار شمع ها، جای تنگی است، دنیا کلا برای کسی که در تنگاست جای تنگی است، قفسی است که هر لحظه کوچک و کوچک تر میشود، اینجا آرامم، کنار شمع ها و بافتنی زیرشان، عطر تو بافته شده به تار و پودش.
ساعت دوازده شب تماس میگیرد و میگوید میخوام بیام پیشت، الان غربم، حوالی فلانجا، ساعت دو مجددا تماس میگیرد و باز میگوید همانجاست! منزل پدر همسرش،و نمی آید. راجع به کاری با هم صحبت میکنیم و به توافق میرسیم، بقیه اش میماند برای دوشنبه بعد از وقت عذاب آور دکترم، سعی کردم که بخوابم.
امروز روز کسل کننده ای است، روز بیخود مشمئز کننده، خلوت پر هیاهو، دلار سقف آسمان اقتصاد را شکافته، سکه یک و نهصد، بازار غرق در سکوت، صرافی ها هیچ دلاری برای فروش ندارند و من خونسردترین روز عمرم را میگذارنم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، میروم توی محوطه محل کارم، درست جایی که قبلا یک صندلی بود با تمام خاطره هایم از تماسهای تلفنی ام با تو، بوی غلیظ گلها آزارم میدهد، نور چشمانم را آزار میدهد، آسمان امروز آبی است، آبی گرم، دلم سخت خودم را در آغوش میگیرد، دلم می‌نشیند کف راهروی بین فضای سبزها، دلم آنجا تنگ میگیرد و میماند تا با تو خلوت کند، خودم می آیم تا این سطرها را بنویسم.







]]>
فصل ماقبل آخر-قصه دوم-خداحافظ آقا همایون 2018-04-04T12:10:25+01:00 2018-04-04T12:10:25+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/315 طاها حال نوشتن ندارم آقا همایون رفت و عروسک ها و دلتنگی همیشگی و بزرگ اش را جا گذاشتخداحافظ آقا همایون حال نوشتن ندارم آقا همایون رفت و عروسک ها و دلتنگی همیشگی و بزرگ اش را جا گذاشت
خداحافظ آقا همایون
]]>
فصل ماقبل آخر-قصه اول-داستان مربا 2018-04-03T08:26:19+01:00 2018-04-03T08:26:19+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/314 طاها تا گفتم بیا آمد سمتم،بغلش کردم، صدای میو میو هایش قطع شد، از پنجره نگاهم کردی و خندیدی، آوردم و سپردمش به دستهایت، کمی شیر خورد و بعدش روی پادری خرابکاری کرد، وقتی پلک میزد چشمهایش انگار پر از درد بود، چشمهایش تا عمق دلم را میسوزاند، شروع کردی به شستنش، بعدها متوجه شدیم زخم هایش خیلی عمیق بودند، هنوز اسمی نداشت و توی سبد کوچکی داخل حمام میخوابید، کنار ظرف کفشی که خاکش را داخلش ریخته بودیم.حوالی ساعت پنج رسیدم، فکر میکردم ببینمش اما نبود، اتاق مهمان پر بود،رفتم داخل اتاق مامان و بابا و چندساع تا گفتم بیا آمد سمتم،بغلش کردم، صدای میو میو هایش قطع شد، از پنجره نگاهم کردی و خندیدی، آوردم و سپردمش به دستهایت، کمی شیر خورد و بعدش روی پادری خرابکاری کرد، وقتی پلک میزد چشمهایش انگار پر از درد بود، چشمهایش تا عمق دلم را میسوزاند، شروع کردی به شستنش، بعدها متوجه شدیم زخم هایش خیلی عمیق بودند، هنوز اسمی نداشت و توی سبد کوچکی داخل حمام میخوابید، کنار ظرف کفشی که خاکش را داخلش ریخته بودیم.
حوالی ساعت پنج رسیدم، فکر میکردم ببینمش اما نبود، اتاق مهمان پر بود،رفتم داخل اتاق مامان و بابا و چندساعتی خوابیدم، صبح مشغول صبحانه بودیم که آمد، صدایش کردم، نگاهم کرد، نشستم و دستانم را مقابلش گرفتم، دستم را بوئید و سرش را گذاشت کف دستهایم، نوازشش کردم، خودش را بیشتر توی دستهایم جا کرد، آرام آرام بود، انگار نه انگار که همانی است که وقتی اینجا بود مدام مشغول جست و خیز و بازی بود. سینه هایش برجسته و شکمش بزرگ شده، تقریبا یک سالش شده، حالا اسم شیرینی دارد که به خودش می آید، به چشمهایش که هنوز دلم را میسوزاند.
وقتی که دکتر زخم هایش را پانسمان میکرد تحمل ضجه ها و دیدن رنجش عذاب آور بود،تعویض پانسمان هر دو روز یکبار بود، و عذابی که برایش و برای ما تکرار میشد، حالت هایش بعد از تزرق آرامبخش و نگاه نگران تو، وقتی حالت تهوع داشت و در خاکش بالا می آورد، چهره ات مضطرب بود، خودت بردی دکتر، چند روزی بستری بود، خودت ترخیصش کردی، از اینکه خوب شده بود خوشحال بودی.
شب اول آمد توی رخت خوابم و خودش را به شکمم چسباند و نگاهم کرد، نوازشش کردم و تا صبح ساعت پنج کنارم خوابید.طبق عادتش یا صبح میرود پی گشت و گذارش یا ابتدای شب. این روزها مدام خودش را لیس میزند و میخاراند، مامان میگوید احتمالا به خاطر بارداریش اینطور شده. متاسفانه نه دکتری هست، نه دامپزشکی که تخصص اش را داشته باشد و از همه بدتر تو نیستی که نوازشش کنی، دست هایت کم از معجزه ندارد.
وقتی نبودی فیلم ها و عکس هایش را برایت میفرستادم، از بازیگوشی هایش میگفتم. و وقتی که بودی نوازشش میکردی و در آغوش میگرفتی اش، با لحن محصر به فردت اسمش را صدا میزدی.نگاهت به چهره اش را دوست داشتم، نوازش دستانت روی بدنش را.شستنش را، صدا زدن هایش را.
این روزها به خاطر سنگین شدنش خیلی آرام است و اکثر وقت ها روی تخت حواب مشغول استراحت است، نگاهش همانی است که بود، یک رنج کهنه انگار پشت چشمانش نشسته، زیاد غذا میخورد و بسیار تشنه میشود، بو میکشد و می آید در آغوشم، میدانم که دوست دارد تو ا ببیند و بو کند، دستانت را میان دست هایش بگیرد، نوازشت را طلب کند و به صدای قشنگ و مهربانت پاسخ دهد.اگر تو نبودی قطعا حالا او اینجا نبود و شاید اصلا نجات پیدا نمیکرد.
نازنینم، لحظاتی که من و او داریم پر است از چیزی ورای دلتنگی.

دیدن عکس اش
]]>
لو بص فی عینی مرة بس 2018-03-26T12:30:40+01:00 2018-03-26T12:30:40+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/313 طاها چشمانت را با واژه خاصی تعریف می کردی، اما ذره ای از آن چیزی بود که باید توصیف شود. چشمانت را دوست دارم، وقتی نگاهت روی صورتم می رقصید، وقتی چشم در چشمت می شدم.  توصیف چشمانت کار سختی است، حسی دارد نگاهت که بیان کردنش از دایره ی واژگان بیرون است، حتی اگر بخواهم هم دوست ندارم زیاد توصیفشان کنم، این را برای خودم نگه داشته ام.اعتراف میکنم به خیلی چیزها حسودی میکردم، به پرده ی سینما که بهش نگاه می کردی، به گل گوشه ی اتاق، به عکسهایی که می دیدی، به در و دیوار موزه ای که تقریبا هر شب میبینمش، چشمانت را با واژه خاصی تعریف می کردی، اما ذره ای از آن چیزی بود که باید توصیف شود. چشمانت را دوست دارم، وقتی نگاهت روی صورتم می رقصید، وقتی چشم در چشمت می شدم.  توصیف چشمانت کار سختی است، حسی دارد نگاهت که بیان کردنش از دایره ی واژگان بیرون است، حتی اگر بخواهم هم دوست ندارم زیاد توصیفشان کنم، این را برای خودم نگه داشته ام.
اعتراف میکنم به خیلی چیزها حسودی میکردم، به پرده ی سینما که بهش نگاه می کردی، به گل گوشه ی اتاق، به عکسهایی که می دیدی، به در و دیوار موزه ای که تقریبا هر شب میبینمش، به پنجره ی اتاقت، به منظره ی بیرونی اش. به تمام آینه ها، به لنز دوربین ات، به صفحه ی موبایلت... به تمام آنچه که نگاهت را میسپردی و میسپری بهشان، خوش به حالشان.
توی تاکسی نشسته ام،آهنگ آشنایی پخش می شود، بعد از سال ها به گوشم میخورد. یاد زیر زمین نمور خانه پدری می افتم و صدای موزیک بلند و کتاب های نخوانده. یاد مسیر ساحلی رفت و آمد به شهر محل تحصیل و آبی دریا. یاد خانه ی زیبای دانشجویی که با هم از مقابلش عبور کردیم. آن موقع فقط ملودیش را دوست داشتم گرچه معنی اش را هم خوانده بودم، اما مثل خیلی از شعرها و کتابهای دیگر درکی از موضوع نداشتم.
 تو را که نیستی، نگاهت که کنارم نیست، دستانت که غافلگیرانه شانه ام را لمس کند ندارم و باید از جایی عبور کنم که بارها و بارها با چشمانت به من لبخند زدی، دانلودش میکنم تا امشب بعد از سال ها گوش کنم و این بار بفهمم «لو بص فی عینی مرة بس» را.
 
]]>
شال اون شال سرخ تو 2018-03-22T08:44:41+01:00 2018-03-22T08:44:41+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/312 طاها نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم


]]>
اینجا بدون تو... 2018-03-21T19:43:33+01:00 2018-03-21T19:43:33+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/311 طاها دیدن عکس دیدن عکس ]]> من تو را بر شانه هایم خواهم کشید 2018-03-19T13:45:20+01:00 2018-03-19T13:45:20+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/310 طاها But the winter is so powerful ؛ این جمله را تو گفتی، راست گفتی. اما عزیز دلم من تو را بر شانه هایم خواهم کشید، تا آن جا که شانه هایم توان داشته باشند. But the winter is so powerful ؛ این جمله را تو گفتی، راست گفتی. اما عزیز دلم من تو را بر شانه هایم خواهم کشید، تا آن جا که شانه هایم توان داشته باشند.]]> بدون تو لعنت به این جاده ها که هر چهار فصلش زمستونیه 2018-03-10T11:15:22+01:00 2018-03-10T11:15:22+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/309 طاها خواب بودی، جاده برفی بود.همه جا سفید بود، نگاهت کردم،محو تماشایت شدم.اتوبوس توی جاده ی چالوس پیچ و تاب میخورد، بیدار شدی، مثل همیشه خندیدی، خندیدم، جاده برفی بود، اولین و آخرین باری که جاده برفی را دوست داشتم. کم کم وقت آزادم بیشتر خواهد شد، چه عذابی بالاتر از این.فکرهای بیشتر، ذهن خسته تر، سیگاری نیم بند، اگر معده اجازه دهد آبجوی فراوان و بعدش خوابی پریشان، صبح تلخ اش گیج و لایعقل رفتن سر کار. قسمت بهشت زندگی ام تمام شده، آدم خوشبختی بودم که زندگیم چنین قسمتی داشته، خیلی ها حتی به حوالی تج خواب بودی، جاده برفی بود.همه جا سفید بود، نگاهت کردم،محو تماشایت شدم.اتوبوس توی جاده ی چالوس پیچ و تاب میخورد، بیدار شدی، مثل همیشه خندیدی، خندیدم، جاده برفی بود، اولین و آخرین باری که جاده برفی را دوست داشتم. 
کم کم وقت آزادم بیشتر خواهد شد، چه عذابی بالاتر از این.فکرهای بیشتر، ذهن خسته تر، سیگاری نیم بند، اگر معده اجازه دهد آبجوی فراوان و بعدش خوابی پریشان، صبح تلخ اش گیج و لایعقل رفتن سر کار. قسمت بهشت زندگی ام تمام شده، آدم خوشبختی بودم که زندگیم چنین قسمتی داشته، خیلی ها حتی به حوالی تجربه کردنش هم نمیرسند، لحظات رویایی، نه رویایی نه، زیبا، نه زیبا هم نه، دلچسب، دلچسب واژه مناسبی نیست، لحظات پرشکوه و جاودانه ای با تو داشتم، چیزی که برای خیلی ها قابل تصور نیست. خوش شانس بودم، خیلی زیاد. الان نه آرزویی دارم، نه خواسته ای. هر چه از زندگی میخواستم را به دست آوردم، بیشتر از حقم را از دنیا گرفته ام. حتی دیگر حسرت این را نمیخورم که نتوانستم فیلم هفت سامورایی کوروساوا را بازسازی کنم. زندگی بعد از این مثل آدامسی است که شیرینی اش تمام شده، آب در هاون کوبیدن است. 
نعمت، جنگ، مبارزه، بزم،تانگو، والس یا هر چیز دیگری که به واژه ی زندگی برای توصیف کردنش میچسبد فرقی ندارد، هیچ کس از زندگی زنده بیرون نمی رود. این که در مقاطع مختلف زندگی حوادثی است که به مرگ تعبیر می شود درست است، مثل اینکه میگویند کسی که آرزویی ندارد مرده است، اما مرگ واقعی همان است که دامن همه را خواهد گرفت. مثل تولدی که سراغ همه ما آمده است، تولدی که آمدنش، چگونه و کجا و چه وقت آمدنش به انتخاب خودمان نبوده است، اما دارم فکر میکنم مردن، چگونه و کجا و چه وقت را می توان انتخاب کرد البته زودتر و قبل تر از اینکه خودش به سراغم بیاید.
در فیلم رستگاری در شاوشنگ اندی(بازیگر سفید پوست) میگوید:یادت باشه رد،امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیرهاست، و‌چیزهای خوب هیچ وقت نمی میرن. رد(بازیگر سیاه پوست) میگوید:بذار یه چیزی بهت بگم رفیق، امید چیز خطرناکیه،امید میتونه یه آدم رو دیوونه کنه، با هوشمندی تمام دیالوگ ها با بار مثبت و منفی بین آدم سپید و سیاه رد و بدل می شود، انگار که رد از طرف من صحبت کرده، در عین حال آن قسمتی که اندی میگوید چیزهای خوب هیچ وقت نمیمیرند را قبول دارم، مثل تمام لحظاتی که با تو داشتم، لحظات خاص زندگیم.
سوار مترو کرج میشوم تا بروم به مردادی ترین روزهای عمرم، بعد از چند ایستگاه دیوانه وار از قطار پیاده میشوم و بر میگردم، بدون تو این مسیر، غم انگیزترین گذر برای عبور است، بدون تو جاده ای نیست که به مرداد برسد.بدون تو تلاش کردن برای زندگی به استقبال مرگ رفتن است. نازنینم؛ بدون تو لعنت به زندگی.

]]>
Call me by your name 2018-03-05T15:12:04+01:00 2018-03-05T15:12:04+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/307 طاها وقتی صدایم میکردی، انگار ترانه ای ازلی در وجودم رخنه میکرد، تا همین چند وقت پیش جز کسانی بودم که گوشهای تیزی دارند، علاوه بر این علاقه ام به ساز و آواز باعث شد که صداها برایم طبقه بندی داشته باشند، صداها را خوب می شناختم، لحن ها و لهجه ها را. وقتی صدایم می کردی، اسمم وزنی میگرفت به وسعت تمام لالایی های عاشقانه ای که از بدو وجودشان در دنیا در حال پرواز هستند. صدایت را نت نویسی کرده بودی و سپرده بودی به دستان پیانیستی قدرتمند، تا عمق روحم را میشکافت، تنها با یک کلمه چهار حرفی. رهبر ارکستر تک تک

وقتی صدایم میکردی، انگار ترانه ای ازلی در وجودم رخنه میکرد، تا همین چند وقت پیش جز کسانی بودم که گوشهای تیزی دارند، علاوه بر این علاقه ام به ساز و آواز باعث شد که صداها برایم طبقه بندی داشته باشند، صداها را خوب می شناختم، لحن ها و لهجه ها را. وقتی صدایم می کردی، اسمم وزنی میگرفت به وسعت تمام لالایی های عاشقانه ای که از بدو وجودشان در دنیا در حال پرواز هستند. صدایت را نت نویسی کرده بودی و سپرده بودی به دستان پیانیستی قدرتمند، تا عمق روحم را میشکافت، تنها با یک کلمه چهار حرفی. رهبر ارکستر تک تک واژه هایت بودی و من شنونده ای که تمام وجودش گوش بود و لذت میبرد از رقص واژه ها بین لب های شکر ریزت.
اگر بخواهم تشبیهت کنم شبیه به شخصیت زن فیلم نفس بکش هستی، زلال،مهربان و مصمم در دوست داشتن، یک انسان واقعی. و اگر بخواهم خودم را تشبیه کنم شبیه به جوکر در فیلم شوالیه تاریکی هستم، بدجنس، بی رحم، بیشعور و نالایق؛ شیطان خالص. انگار جمع اضداد بودیم، مثل تمام قصه ها نمیشود، نمی شود بد منی وجود داشته باشد و صلح انگاشت، نمی شود شر باشد و خیر به ساحل آرامش برسد، نمی شود در روز تاریکی باشد به غیر خورشید گرفتگی، نشد که مقابل خورشید بیشتر بایستم تا در کنارت باشم، تو نور روز بودی و من سیاهی مطلق شب، تو طیف رنگ های همان تور سپید و من سیاهچاله ای که حتی نور را می بلعد. مثل تمام قصه ها جایی باید شمشیر کشید به روی تباهی و سیاهی، جایی باید شلیک کرد به قلب بدی ها، جوکر هر چقدر هم عاشق پیشه باشد و دلباخته، دل کسی برایش تنگ نمیشود، باید راحتش کرد، باید همه را از شرش راحت کرد.
امشب خودم را به ضیافت جهنم مهمان کرده ام، تالار وحدت، ردیف چهارده، صندلی چهارده، چهاردهم. همان اولین کنسرتی که در اسفندماه با هم رفتیم. همان جایی که جادوی موسیقی صدای سکوت تو تمام من را درگیر خودش کرد، همان جا که بعدها بار دیگر نگاهت وجودم را دربرگرفت، همان جا که آمده بودی تا بمانی. 
عزیز دلم،همه چیز امشب آماده خواهد بود، لوکیشن بی نقص، جمعیت، موسیقی، نور، همه چیز آماده ی نمایش جای خالی ات خواهد بود، سکانس هایی بی نظیر از تو بدون وجود تو. نقش اول غایب، نامبر وان همیشه حاضر.

بعدا نوشت: به محض ورود صدای حامی توی گوشم میپیچد؛ شهزاده من رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟ و وقتی که دارم خارج میشوم همه جا میبینمت و با خودم میگویم: دل لای در له شد

]]>
این شب ها سحر نمی شوند 2018-02-26T22:12:24+01:00 2018-02-26T22:12:24+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/305 طاها رهایی از غم نمی توانمتو چاره ای کن که می توانیدانلوددنیا سیاه و سفید است، کاش بودی عزیز دلم، کاش بودی تمام رنگ های زیبا دنیا تو چاره ای کن که می توانی

دانلود


دنیا سیاه و سفید است، کاش بودی عزیز دلم، کاش بودی تمام رنگ های زیبا دنیا
]]>
بغض طاقت هم شکسته 2018-02-24T08:04:31+01:00 2018-02-24T08:04:31+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/304 طاها صبح زود بی هیچ دلیلی از خواب نه چندان خوب دیشب  بیدار می شوم، از دیروز احساس سرما خوردگی داشتم که امروز با گلو درد به بار نشسته، لامپ روشن مانده از شب را خاموش میکنم، پرده را کنار میکشم، به باران که صدایش را شنیده بودم نگاه میکنم، کمی وبگردی میکنم، آهنگ جدید سپنتا را دانلود میکنم، صدایش را خیلی دوست دارم، اولین بار ده سال پیش صدایش را در اجرای زنده شنیدم، اسمش غریبگی است. کدش را برای وبلاگ کپی میکنم، پیانو، سپنتا، شعر خوب و صد البته جناب خلعتبری.امروز اگر حالم اجازه بدهد میروم هتل محل اقامت صبح زود بی هیچ دلیلی از خواب نه چندان خوب دیشب  بیدار می شوم، از دیروز احساس سرما خوردگی داشتم که امروز با گلو درد به بار نشسته، لامپ روشن مانده از شب را خاموش میکنم، پرده را کنار میکشم، به باران که صدایش را شنیده بودم نگاه میکنم، کمی وبگردی میکنم، آهنگ جدید سپنتا را دانلود میکنم، صدایش را خیلی دوست دارم، اولین بار ده سال پیش صدایش را در اجرای زنده شنیدم، اسمش غریبگی است. کدش را برای وبلاگ کپی میکنم، پیانو، سپنتا، شعر خوب و صد البته جناب خلعتبری.
امروز اگر حالم اجازه بدهد میروم هتل محل اقامت خواهرم تا ببینمش، حوالی هفت تیر. این چند وقت اخیر خواسته و ناخواسته رفته ام هفت تیر، از پله برقی عبور کرده ام، سر قائم مقام منتظرت بودم، دست مهربانت را گرفته ام و از خیابان عبور کرده ام، خیابان کریم خان را قدم زده ام و با تو از پله های پل عابر گذر کرده ام، قدم هایت را شمرده ام، به ساختمان آبی کنار پل و کبوتران خیره شده ام، به صفحه ی موبایلت که کبوترها را در خودش قاب کرده زل زده ام،برایت آب معدنی گرفته ام، قربان صدقه ات رفته ام و رسیده ام مقابل در ورودی کافه. انگار که رسیده باشم به آخر دنیا، مانده ام و به راه پله نگاه کرده ام.
]]>
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 2018-02-20T19:17:33+01:00 2018-02-20T19:17:33+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/303 طاها  مجال نفس کشیدن نیست دوستت دارم غزل نا تمام من.


 دوستت دارم غزل نا تمام من.
]]>
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد 2018-02-16T08:53:50+01:00 2018-02-16T08:53:50+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/302 طاها کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 2018-02-13T19:50:16+01:00 2018-02-13T19:50:16+01:00 tag:http://dastanakeman.mihanblog.com/post/301 طاها هوا سرد است و آنقدر آلوده که انگار تهران را مه در بر گرفته، به تابلو سفره خانه سنتی نگاه می کنم، ده سال گذشته، تقریبا چنین روزهایی بود که شام را همراه دوستم با گروهشان در همین سفره خانه بودیم، به دمپایی های آبی وصله شده توی پایم خیره می شوم، مچ پایم تیر می کشد، دوباره خیره می شوم به سفره خانه، و آن شب که بعد از شوخی های فراوان، دوستم در جواب سوالی درباره من گفت: ولش کن این اصلا تو باغ نیست. دلم برای همان کسی که توی باغ نیست تنگ می شود، کمی بالاتر از سفره خانه یک نقره فروشی شیک قرار دارد، آینه و

هوا سرد است و آنقدر آلوده که انگار تهران را مه در بر گرفته، به تابلو سفره خانه سنتی نگاه می کنم، ده سال گذشته، تقریبا چنین روزهایی بود که شام را همراه دوستم با گروهشان در همین سفره خانه بودیم، به دمپایی های آبی وصله شده توی پایم خیره می شوم، مچ پایم تیر می کشد، دوباره خیره می شوم به سفره خانه، و آن شب که بعد از شوخی های فراوان، دوستم در جواب سوالی درباره من گفت: ولش کن این اصلا تو باغ نیست. دلم برای همان کسی که توی باغ نیست تنگ می شود، کمی بالاتر از سفره خانه یک نقره فروشی شیک قرار دارد، آینه و شمعدان و از این دست چیزها. این وقت صبح بسته است، آینه هایش را دوست دارم، به خاطر چهره ی دلگشای تو که با هم روزی مقابلشان ایستاده بودیم، به خاطر دو برابر کردن لبخندت. صدای پسرک را میشنوم که می گوید: آقا تمام شد. از لهجه اش می فهمم که افغانستانی است، توی اوج آلودگی و سرما مشغول کارش شده، واکس می زند. برخلاف میل باطنیم کفشم را سپرده بودم تا واکس بزند، به کفش ها نگاه کردم و گفتم: دستت درد نکنه، ویژه واکس زدی، دمت گرم. می خندد و بغضم را چندین برابر می کند و همزمان محسن یگانه توی گوشم می خواند:تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین میشه.
وقتی هوا تاریک بود از خانه خارج شده بودم، باید می رفتم مرکز تصویر برداری، چند وقتی است که شب ها دستم را  تکیه گاه سرم میکنم و می خوابم، آنقدر سیستم گوارشم به هم ریخته که به محض افقی شدن اسید معده ام همه جا را به آتش می کشد، مثل این می ماند که کسی مدام توی حلقم الکل خالی کند. این سوزش کم بود که سوزش و درد کمر و تشدید درد زانو هم اضافه شد، مچ دست و پا هم که از قبل بود. ارتوپد تقریبا تصویر تمام مفاصل و استخوانهایم را می خواهد. آن قدر پی بیمه و بخش های مختلف دویدم که از نفس افتاده بودم، دردها شروع شده بودند و کارها به کندی پیش می رفت، خوب شد که صبح خیلی زود رفته بودم.این اولین بار بود که با خودم میگفتم خوب شد که نیستی، گرچه موسیقی که گوش میکردم چیز دیگری می گفت...
کفش های وتکس خورده ام را میپوشم و از پسرک خداحافظی میکنم، حوالی ده صبح شده، حال و حوصله خانه را ندارم، میروم پارک خانه هنرمندان، هنوز بعضی از قسمت های پارک برف هست، دور حوض های خالی اش مینشینم، روی صندلی هایی که با هم نشسته بودیم، روی پله ها، مسیرهایی که با هم قدم زدیم را قدم میزنم، هر چند قدم از درد کمرم روی نیمکتی مینشینم، دستانم یخ کرده، گونه ام سرخ و سرد شده و گلویم از بغض داغ شده، حس میکنم ایستادی و داری نگاهم میکنی، لبخندت را توی هر صحنه از پارک میبینم، میرسم به صندلی زیر درخت زیتون، صندلی که در یک روز گرم تابستانی میزبان تو و من بود، حالا در یک روز سرد زمستانی توی تنهایی خودش یخ زده و نه حوصله من را دارد نه حوصله کلاغ های اطرافش را.
مطمئنم اگر تو با من بودی، صندلی تنها ما را به مهمانی خودش و زیتون و گنجشک ها دعوت میکرد.

عزیز دلم:
بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم

دیدن عکس

]]>