تبلیغات
داستانك های من - مطالب طاها

BU Akşam ölürüm

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1396 12:33 ق.ظنویسنده : طاها

 
sirf senin için
آخرین ویرایش: یکشنبه بیست و نهم مرداد 1396 12:35 ق.ظ

 

یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1396 11:43 ب.ظنویسنده : طاها

 
دستت را میگذاری زیر چانه ات و سرت را روی دستت نرم و لطیف می نشانی، توی قاب پنجره ی ماشین تابلویی بی نظیر از تمام زیبایی های عالم می شوی، لبخندت ژوکوند را به زانو در می آورد و دل من را شیفته ی کنج لبانت می کند. ماشین حرکت می کند و دست تکان می دهی، عین یک بالرین ماهر دستت کنار چهره ی بی مانندت می رقصد.
تا مترو راه زیادی نیست، به آرامی قدم می زنم، پاهایم خیال رفتن ندارند. چشمم هنوز نظاره گر مسیری است که رفته ای. نظاره گر تمام روزهایی است که بوده ای، لحظاتی که قدرش را حالا بیشتر از هر زمانی می فهممشان. لحظاتی مثل امروز که تا آخر عمر باید مزه مزه اش کنم و با هر دیدارت جلایش بدهم و بچسبانم جای جای دیوار دلم. 
هنوز گونه ام مست گرمای لب های زندگی بخش تو است، سرخوشم به تک تک واژه هایی که میان دو لبانت نقش بسته است و چشمانم خمار از خمر لعل لب های تو دارد ثانیه های با تو بودن را ورق می زند. 
به پیمانه ای که به دستم دادی فکر می کنم، به قطره قطره اش که گویا باده ای است هزاران ساله، به اینکه هر بار افزونش می کنی. به اینکه دست هایم را باید دورش حلقه کنم و محافظ در نابش باشم، نه از سر بخل و حسد، که یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را. 

"صفا کردی و درویشی بمیرم خاک پایت را
که شاهی محتشم بودی و با درویش سر کردی"


آخرین ویرایش: شنبه شانزدهم اردیبهشت 1396 06:10 ق.ظ

 

آتشم من با تو آتش

سه شنبه پانزدهم فروردین 1396 03:01 ق.ظنویسنده : طاها

 
سکوت اینجا مرگبار است هر از گاهی ناله ای خشک همراه سکوت سرد شب سنگین را به درازای بیشتر می کشاند، مسکن های تزریق شده کارشان را انجام داده اند، همه ی بخش به خوابی سنگین فرو رفته. حتی پرستارها هم توی چرت عمیقی هستند. نور کم رمق مایل آبی و دیوارهای روشن و پرده ی کرم رنگ حکایت از سرمای نفس های اینجا دارد، سردم است، خودم را توی صندلی کنار تخت مچاله کرده ام و به سردترین روزهای زندگیم فکر میکنم.
فکر میکردم "زمستان من است آن چند تار موی سپید" اما زمستان ندیده بودم خبرها پشت سر هم شوکه کننده و غیر قابل باور. ضربات به سختی و از هر طرف روانه میشدند و اتفاق ها نیز یاری گرشان بودند. زمستان سرد و سیاه و طولانی بود و همچنان ادامه دارد. 
دست هایم یخ کرده اند، کاش دست هایت که مطمئنم از دست های من سردتر هستن را توی دستانم داشتم، کاش طوفان سهمگین زمستان پایه هایم را سست نمی کرد، کاش زمستانی ات نمیکردم، نه تو را، نه او را. 
زمان گذر سیال بی رحمی است رود خروشانی که گاه بیش از حد آرام است و زلال. خودم را در اعماقش میبینم، تو را و او را. کاش میشد برویم بالای رود، برسیم به خود سرچشمه، آنجا که میتوانستیم از چنگالش رهایی یابیم. آنجا که شاید آنقدر من میبودم که لایق ما بودنتان می شدم. لایق دوست داشت تو، دوست داشتن او. آنجا که چاره ات فرار از من نبود...
باران شمال تمامی ندارد، غلیظ است و پر از بغض. سکوت اینجا را به ریتم نمناکش دعوت کرده و من را به تماشای اشک هایش. میخواهم بروم توی حیاط تا باران هم به تماشایم بنشیند، می خواهم به باران بگویم که دوستتان دارم، که دوستت دارم. 
+ اولین دقایق چهاردهم فروردین نود و شش. 


آخرین ویرایش: سه شنبه پانزدهم فروردین 1396 04:25 ق.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 47 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...