داستانك های من http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-12-12T08:55:40+01:00 text/html 2018-11-06T12:44:06+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر- قصه ی آخر: جشن دلتنگی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/354 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">قربان چشم هایت بشوم، هنوز زل زده ای داری نگاهم میکنی، عزیز دل من، قشنگ ترین من، عشق من، تصمیم گرفته ای این چند ساعت را نخوابی؟ هر کاری دوست داری بکن فقط خرابکاری نکن که من این یک قلم را بلد نیستم رفع و رجوع کنم، مامانت رفته از همان شیرینی فروشی که کیک های شکلاتی محشری دارد کیک بخرد، قربان خنده نمکینت بشوم، امروز تولد تو است، میدانی؟! در واقع تو که چیزی یادت نمیماند، این جشن برای ما است که بخندیم و از بودن در کنارت لذت ببریم، لذت امروز را، اصلا معلوم نیست چند سال چنین روزی را زنده باشیم! البته هرچه که از امروز یادگار بماند برای تو است، برای فرداهایت، برای روزهایی که فقط از ما عکس و فیلم باقی است و خاطره ها. جان دل من، بخند عزیز دلم، بخند قربانت بشوم،من عاشق خنده هایت هستم، چشمانت مثل چشم های مادرت معصوم است و عمیق. مادرت چشمانش را از پدرش به ارث برده، پدرش هم از پدر یا مادرش، همینطور که تا ابتدا بروی، میبینی همه ی ما میراث دار هزاران سال گذشته هستیم، راه طولانی بشریت که نمیدانم چقدر ادامه دارد، مهم این است که تو به بهترین شکل بتوانی راه خودت را بروی، خودت باشی و از خودت لذت ببری و برسی به دریافت هایت از روزهای گذشته ات، دو-سه هفته پیش که مادربزرگم را دیدم حالش زیاد خوش نبود، حواس پرت شده و آدم ها را یکی در میان میشناسد، یک ساعتی پیشش بودم و وقتی خداحافظی کردم گفت:«من را از یاد نبرید» میدانی عزیز دلم؟! اکثر آدم ها از اینکه فراموش شوند ناراحت می شوند، حال اینکه خودشان فراموشکارند! اما قرار نیست من تو را فراموش کنم و تو من را. اگر نفس آدم به کسی وابسته باشد هرگز فراموشش نمیکند، اسمش را بگذار دوست داشتن زیاد، عشق یا حتی پرستش، و معمولا آدم ها در آخر عمرشان خیلی بیشتر از فراموش شدن میترسند، دقیقا میترسند، میدانی؟! همه فکر میکنند که بعد از مرگشان فراموش میشوند چون اکثر درگذشتگان یک روز فراموش خواهند شد اما عزیز دلم اصلا مهم نیست، بعد از مرگ هیچ چیز مهم نیست، مهم زندگی است، مهم جریان هر روز و هر لحظه است؛ مهم دوست داشتن روزها و لحظه هاست، مهم دوست داشتن کسانی است که برایت عزیزند و تو برایشان عزیزی، مهم عاشق شدن است، عاشق کار، تحصیل، رنگ، زمین، خدا، آدمی یا حتی عاشق روزمره ها شدن است، عشق تعریف ها دارد و نگرش های مختلف و اسامی متعدد، مهم حس زنده بودن است. اینقدر برایت حرف زدم که بخوابی اما هنوز هم بیداری؟!بگذار بغلت کنم تا کمی با هم قدم بزنیم، وقتی که تو را در آغوش میگیرم، وقتی که گرمای تن ات را حس میکنم، صدای نفس کشیدنت نزدیک گوشم را میشنوم، دنیا انگار ابدیتی است که انتها ندارد، انگار بهشت همین وجود تو است، انگار قرار نیست پایانی بر زندگی داشته باشم، قدم زدن با تو بی نظیرترین هم گام شدن است، یک اتفاق متفاوت، معجونی از دوست داشتن و محبت سرشار، حالا که زود است در آینده که خودت قدم برداری، چه لذتی خواهد برد زمین زیر پایت، چه رنگی خواهد گرفت نگاه من، چه روز قشنگی خواهد بود آن روزی که کنارم قدم بزنی، تو خیلی شبیه به مادرت هستی، همان صورت گرد، همان چشم ها، همان بینی کوچک، همان موهای مشکی و لخت. یک کپی تمام عیار از خودش، ببخشید عزیز دلم که میگویم کپی، تو هم روزی میشوی اصل برای مردی که دوستت دارد، میشوی تمام هستی کسی، تا چنین نباشد که زندگی ادامه نمیابد، می شود نفس کشیدنی از سر اجبار. جان دلم، قربان سر و صدا کردنت بشوم، قربان نق و نوق کردنت بروم، قربان انگشتان ظریف و نازکت بشوم که روی گردنم گذاشته ای، چقدر دوست دارم دامن کوتاه قرمز به تن ات کنی، و وقتی که داری شیرین زبانی میکنی، مادرت بنشیند و موهای تو را ببافد، آن گاه من تماشای شما را به غنیمت بگیرم و قشنگ ترین لحظه ی عمرم ورق بخورد. بعضی وقت ها میترسم که دوستم نداشته باشی، از من خوش ات نیاید، از رفتارهایم، این چیز عجیبی نیست اما من از وقوع اش میترسم، میدانی؟! ترس از وقوع چیزی بدتر از وقوع خود آن است، ترسی که روزگار آدم را تباه میکند، قدرت فکر کردن را از آدم میگیرد و آدم را محدود میکند به تلاشی که خیلی وقت ها نه نیازی به آن هست نه ثمره ای در بر خواهد داشت. گرچه بعضی از ترس ها باعث بقا می شوند و رفتار طبیعی است در برابر تهدیدها و حوادث بد، هزار فکر توی سرم رژه میرود که اکثرش به این میرسد که زندگی تو را چگونه باید ساخت؟ در این بین ترس ها هم بسیارند و گریز ناپذیر. اما من بزرگترین ترس زندگیم را داشته ام و متاسفانه وقوع اش هم پشت سرش آمد و مثل یک زلزله ویرانم کرد، مثل خرابه های شهری هنوز هستم اما زیر هزاران مشت خاک و آهن، وجود تو هدیه ای است برای من، خاص ترین هدیه دنیا از طرف کسی که خودش خاص ترین آدم دنیا است.اینکه اینقدر شبیه اش هستی هم بهترین شگفتی وجودش است که قسمت من شده. قطعا هوش و ذوق و ذکاوت و مهربانی ات هم شبیه اش خواهد بود، و این یعنی کامل ترین چیزی که از وراثت باید بهت میرسید. چرا نمیخوابی؟! مادرت به زودی می آید، اینقدر بی تاب اش هستی؟! البته که حق داری بی تاب اش باشی، این را من خوب میفهمم، این را منی که هر روز و هر لحظه دلتنگ اش هستم خوب میدانم، حق داری عزیزم، حق داری قشنگ من، حق داری دردانه ی من، این انتظار شیرین ات را که صدای قدم هایش را بشنوی درک میکنم، انتظار آغوشش را داری؟! دستان گرم اش را؟! صدای قشنگ اش را؟! عزیز دلم؛ عزیز دلم به زودی خواهد آمد، کمی بخواب تا با صدای قدم هایش یا با نوازش بی نظیر دستانش بیدار شوی و لبخند وصف ناپذیر اش را مهمان شوی، من هم مثل تو بی صبرانه منتظرش هستم تا بیاید و با نفس گرمش دلمان را پر مهر کند، میدانی عزیزم؟! تو برای من اولین و آخرین هستی، همانی که یک بار در خانه آدم را میزند، برای من احتمال وجودی دیگر مثل تو - هر وجودی قطعا بی همتاست- بسیار اندک است،بگذریم،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">نفسم خیلی یاری نمیکند، دیگر مثل سابق نیستم</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">،</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;اما این بار اجازه بده تا من برایت لالایی بخوانم </span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">: «لالا کن دختر زیبای شبنم، لالا کن روی زانوی شقایق، بخواب تا رنگ بی مهری نبینی، تو بیداریه که تلخ حقایق، تو مثل التماس من میمونی که یک شب روی شونه هاش چکیدم، سرم گرم نوازش های اون بود که خوابم برد و کوچش رو ندیدم،حالا من موندم و یه کنج خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده، تلاطم های امواج جدایی زده کاشانمو صد تکه کرده» لالا کن دختر قشنگم، بخواب عزیز دلم، بخواب قربان آرامش روی پلک هایت شوم، بخواب که چهره ی معصوم خواب آلودت توصیف ناپذیرترین لحظه ی آرام زندگی است درست مثل اولین بارش قطره باران، مثل اولین نگاه مادرت توی چشم هایم، درست مثل نوازش دستان بی نظیر مادرت روی سرم، یادم می آید لحظه ای را که مادرت داشت آرام به روی سینه ام ضربه می زد، درست مثل همان ضربه هایی که به پشتت میزند تا بخوابی، همانقدر نرم، همانقدر موزون. و من هیچوقت آرامش آن لحظه را فراموش نمیکنم، مثل خیلی از لحظات آرام و قشنگ دیگر، حالا حق داری نخوابی و منتظر دست هایش باشی و نوازشش، منتظر رقص انگشتانش به روی بدنت.میدانی؟! این یکی را حتما خوب میدانی، گرچه خیلی زود یاد گرفتی اما دوست دارم که زیاد تجربه اش نکنی، دلتنگی آدم ها را ذره ذره می کشد، آرام و بی صدا و قسمت غم انگیزش اینجاست که کسی که دلتنگش هستی متوجه نخواهد شد که چه بلایی به سرت خواهد آمد. خب میخواهی بشماریم ببینیم تا چند میرسد تا بیاید؟ نه این ایده ی خوبی نیست، کسل کننده است، خطی و یکنواخت.برویم پیش سروناز؟ او هم که زبان ندارد تا حرف بزند، برای او هم من باید حرف بزنم، بیچاره تمام مدت صدای من را میشنود فکر میکنم صدای من برای او کسل کننده است، خطی و یکنواخت. معافش کنیم؟! موافقی؟ باشد میرویم و کمی بهش آب میدهیم و نوازشش میکنیم، البته فقط با انگشتان تو. کمی دیر کرده، حتما ترافیک است، یا شاید هم دارد تاکید میکند تا اسمت را به زیبایی روی کیک بنویسند، راستش سخت ترین کار دنیا پیدا کردن اسمی به زیبایی اسم مادرت بود، در نهایت نمیدانم آنچه که باید انتخاب میشد شده یا نه؟! بیا تا قبل از آمدنش کمی با هم تمرین کنیم، بیا برقصیم تا وقتی که آمد نشان بدهیم دو نفری چه کارها که بلد نیستیم! چه آهنگی؟ صبر کن بگردم، پیدایش کردم، Dance me to the end of love چطور است؟ یکم پدربزررگی است؟نه؟ فعلا چاره ای جز تحمل سلیقه ام نداری! میدانی؟! همیشه دوست داشتم تا با او برقصم، با همین آهنگ، اما هیچوقت شرایطش پیش نیامد، البته برای کسی که چیزی از رقص حالیش نیست چنین آرزویی مضحک به نظر میرسد، اما نه، مضحک نیست، اینکه مستقیم توی چشمانش نگاه کنی، حرکات بی نقص اندامش را توی آغوشت با تمام وجود حس کنی اصلا مضحک نیست، خیلی هم شگفت انگیز و رویایی است، خب همینطور که تو بغلم هستی و داری میخندی بیا تا شروع کنیم، قربانت بشوم، خوشت آمد؟ لذت بردی؟ من که بهترین رقص عمرم را تجربه کردم، یک دو نفره تمام عیار، خسته نباشی عزیز دل من، چشمانت هنوز بی قرار است، لطفا کمی زمان بده، کمی زمان بده تماس بگیرم تا صدایش را بشنوی، میگویند سلول های شنوایی ترمیم نمیشوند، از اول تا آخر عمر با آدم هستند و همراهش هستند، پیر میشوند و ضعیف، اما فقط کافیست صدایی را بشنوند آنگاه به قدمت اش آن را نگه می دارند، انگار از گنج و رنج خاطره ها پیر میشوند! احتمالا برای همین است که فروغ میگوید: تنها صداست که میماند! حالا که برای اولین بار صدایش را از پشت تلقن بشنوی میفهمی که چرا من اکثر مواقع دوست داشتم تا تماس بگیرم، خیلی وقت ها کاری نداری اما نیاز داری که بیاید و بپیچد توی گوشت، توی تمام وجودت، تا آرامت کند، تا از هزار و یک لحظه ی روزانه پوچ رهایت کند، و آن وقت بدترین چیز تحمل صدای بوغ های تلفن است که دوست داری هر چه زودتر جواب دهد تا کمتر بشنویشان، البته نگران نباش الان به محض متوجه شدن پاسخت را می دهد، نازنین درادنه ام، بگذار با هم صدایش را بشنویم، روی حالت پخش میگذارم، خوب گوش کن، اولین صدایی است که در عمرت شنیده ای و قطعا بهتر از من در خاطرت خواهد ماند، جان دلم، قربانت بشوم، دیدی گفتم آرام میگیری، شنیدی که گفت نزدیک است و به زودی میرسد؟ شنیدی صدای نفس هایش را که داشت عجله میکرد تا زودتر به تو برسد، دوست داری برویم لب پنجره؟ برویم و از آنجا چشم بدوزیم به کوچه و منتظر بمانیم؟ وقتی رسید دست تکان بدهیم و قدم هایش را بشماریم؟ وقتی دارد به بازیگوشی بچه گربه های کوچه لبخند میزند نگاهش کنیم؟ دوست داری از دیدنش حض ببریم؟ دوست داری صدای پاهایش را بشنویم؟ دوست داری از همین بالا اسم اش را صدا بزنیم و تکان دادن دستش را به تماشا بنشینیم؟ دوست داری وقتی وارد آپارتمان شد در واحد را باز بگذاریم تا صدای آمدنش، صدای نزدیک شدن اش که با صدای قلبمان یکی میشود را بشنویم؟ معلوم است که دوست داری، من هم دوست دارم، هم تو را هم او را، میدانم که خیلی دوستش داری، او هم تو را خیلی دوست دارد، فکر میکنم هر چقدر از من متنفر است همانقدر تو را دوست دارد،&nbsp; داری بد قلقی میکنی؟ حتما گرسنه ای؟ بگذار شیرت را آماده کنم، بیا عزیزکم، عمرم، تمام داشته و نداشته ام، قربان شیر خوردنت بشوم، شنیده بودم چنین لحظه هایی بی همتاست اما درکش نمیکردم، تو هم حتما دوست داری که در آغوش خودش شیر بخوری و به نگاه او خیره شوی، فکر کنم حسابی اذیت شدی از بس منتظر ماندی، حتما میخواهی بدانی چرا خودم نرفتم؟ به خاطر خودخواهیم! به خاطر اینکه هرگز فرصت نشد با تو باشم و داشته باشمت، فرصت نشد با تو صحبت کنم، فرصت نشد دو نفره ایی داشته باشیم و سیر نگاهت کنم، شاید امکان تمام این ها بود، شاید می توانستم کاری بکنم و نکردم و به خاطر این تا آخر عمرم وجدانی درگیر و معذب خواهم داشت، میدانی؟! آدم ها از بدو تولدشان انگار که سرطانی باشند در صف بوسه ی مرگ به لبانشان هستند، یک عده ای در حقیقت و بنا به دلایل مختلف به این مرحله میرسند و با ترس هر روز و هر شب را سپری میکنند، تیک را میشنوند و فکر میکنند در تاک از دنیا خواهند رفت، همینطور مدام تیک، تاک ها را میشنوند و میشمارند،اما بقیه حواسشان نیست که روزی بوسه ای کوچک یا بوسه ای خون آلود صفحه سیاه تیتراژ پایانشان را نمایش خواهد داد، درستش هم همین است وگرنه تمام زندگی میشود ترس، همان ترسی که گفتم دودمان انسان رابه باد می دهد. وقت هایی که میترسم بیشتر دوست دارم که کنارم باشید، بیشتر دوست دارم که با شما بخندم، بیشتر دوست دارم که دستانتان را بگیرم و برویم جایی که خودمان باشیم و خودمان، بیشتر دوست دارم که وقتم را با شما بگذرانم، بیشتر حرف بزنیم و کمتر گلایه کنیم، بیشتر در آغوش بگیرمتان و بیشتر خودم را بفهمم، حتما با وجود شما این امکان بود که بگویم گور بابای همه ترس های دنیا. قربان انگشتانت بشوم که دور انگشت کوچکم حلقه کردی، بالاخره خوابیدی عزیز دلم، می دانستم اگر ابروهایت را نوازش کنم راحت تر می خوابی، بخواب دلبند نازینم، بخواب دلبرکم، بخواب دختر قشنگم، راحت و آرام، نمیدانم آن جایی هست یا نه؟! دوست دارم که باشد تا شاید آن جا بتوانم ببینمت، می ترسم منتظرم نباشی و نخواهی من را ببینی، کاش طوری زندگی میکردم که هیچ ترسی نداشتم اما اشتباه کردم و کمترین تاوان اشتباه همین ترس هاست، حالا که خوابیدی بهتر است لباس هایت را آماده کنم، رنگ سفید بهت خیلی می آید، میشوی مثل یک تکه ابر که بعد از بارش باران در قلب آسمان آبی میدرخشد، دقیقا شبیه به مادرت میشوی؛ «چشم بادام، دهان پسته، زبان شیر و شکر»، میشوی مادرت با شال سفید روی سرش، فرشته ای مهربان، پری رویی بینظیر، دلداری بی تکرار، نفسی سبز، میدانی؟! وقتی که دلتنگتان میشوم نمیدانم باید چه کار کنم؟! نه پیاده روی چاره ساز است، نه سازِ دل نواز، نه الکل چاره کار است و نه سیگار پشت سیگار، این حجم از دلتنگی را نمی توان جا گذاشت و فرار کرد، و نه می توان به دوش کشید و صبر داشت، آنقدر دوستش دارم، آنقدر دوستت دارم که تمام دلم را تنگ فشرده ام توی سینه ام تا با دو حفره یِ عمیق از جای خالیتان، جای خالیتان را پر کنم! قربان نفس های آرامت بشوم، لرزش خفیف پلک هایت مثل پر زدن شاپرک ها در اوایل بهار است، همانقدر نرم، همانقدر رویایی، لبخند گاه و بیگاهت مثل نسیم است، مثل نسیم صبح زود در گرمای شرجی شمال، بخواب دلبندم، بخواب و آرام باش، تا تو خوابی من مینشینم چشم به راه، منتظر می مانم، منتظر می مانم تا وقتی باران سیاه زندگی ام تمام شود به تماشای آمدنش بنشینم، به تماشای نقش بستنش کنج آسمان، به تماشای تبسم اش، به تماشای ناز و کرشمه اش، به تماشای قدم های نازنینش، به تماشای پیچ و تاب اندام طرد و لطیف اش، به تماشای عشوه های تک تک زلف هایش، به تماشای عمق زلال برکه ی چشمانش، به تماشای تمام واژه های بین لب هایش،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">راستش او خودش آسمان آبی و روشن است،</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;منتظر می مانم تا بیاید، روز و شب را می شمارم تا بیاید، آنقدر منتظر میمانم تا مرداب شوم، میدانم نتیجه هر چه باشد به خاطر تابشش حتی از پشت ابرهای سیاه از من نیلوفری برخواهد خواست، نیلوفری از لطافت غم یا باران شوق.</span></div><div style="text-align: left;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</span></div><div style="text-align: left;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پایان&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;</span></div><div style="text-align: left;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">بیست و یکم مهر ماه هزار و سیصد و نود و هفت</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><span style="white-space:pre"> </span><b>زیباترینم</b>؛ امروز که تصمیم گرفتم این مطلب را به عنوان آخرین نوشته ی اینجا منتشر کنم، یک سال است که ندیدمت، روی پله برقی پل عابر سید خندان، پله برقی که تا الان صدها بار رفته ام و جای خالیت را دیده ام، پله هایی که پایین می روند و جانم را با خودشان میبرند، بارها با تو توی همان سینما قرار گذاشته ام و مثل همان روز کنارت قدم زده ام، مثل همان روز با تو حرف زده ام و رسیده ام به پل عابر پیاده و هزاران بار گفته ام:&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="">«مرا ببخش عزیزم</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span>!<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="">جرات ندارم</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="">حتی مثل تروریست‌ها</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="">مسئولیت ویرانی تو را به عهده بگیرم</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span></font><span dir="LTR"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span>«</font><o:p></o:p></span></p></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><span style="white-space:pre"> </span>پ.ن:&nbsp; از تمام عزیزانی که در تمام این سال ها اینجا را خواندند و همراهم بودند بسیار سپاسگزارم، اینجا برای من پر است از خاطره های خوب و تکرار ناشدنی، این اواخر نظرات مخاطبان گرامی را تایید نکردم و از همه عذر خواهی میکنم، برای تمام دوستان اینجا بهترین ها را آرزومندم.</span></div> text/html 2018-10-11T17:48:17+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر-قصه پنجم: بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند http://dastanakeman.mihanblog.com/post/353 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">مهر ماه بود، سوم ابتدایی بودم، تازه آمده بود. یعنی در سال های قبل ندیده بودمش. اکثر بچه ها را میشناختم. اما او تازه وارد بود، لاغر اندام و قد کوتاه، خنده رو و تا حد زیادی آرام. بعدها بیشتر با هم آشنا شدیم، منزلشان داخل کوچه ی طویل روبروی کوچه مان بود، در سال های دبیرستان راهمان از هم جدا شد، اما به خاطر شهر کوچک و هم منطقه ای بودن مدام میدیدمش، هنوز ساکت و آرام و خنده رو.</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مهر ماه است، توی سوپرمارکت یک قوطی ربع گوجه فرنگی را داشتم برانداز میکردم که گوشیم زنگ می خورد، باباست، احوال پرسی مختصری میکند، چند روزی است که از شمال بازگشته ام، مشخصاتش را می دهد و میگوید پسر فلانی؟ یادت هست؟ اسمش را میگویم و با تعجب ادامه میدهم مگر میشود یادم نباشد؟!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گیج و منگ از سوپر مارکت خارج میشوم، شروع میکنم به قدم زدن، در کمتر از ده روز دومین عزیزی است که به دستان خاک می سپارم. یاد آخرین باری که دیدمش می افتم و صدایش توی مغزم میپیچد:«سلام طاها جان». احساس تنگی نفس بهم دست می دهد، جلوی بغضم را میگیرم و توی دلم میگویم:«خداحافظ عزیز جان»</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مهر ماه بود، دقیقا از چنین شبی، تمام شب های بعدش را با خودم حرف زدم، شب های زیادی را بی هوا و بی مقصد قدم زدم با بغضی سنگین و نفسی که نای برآمدنش نبود، گویا مهر ماه عهد کرده مهرش را برای خودش نگه دارد. مهر ماه بود و صندلی سبز پارک شلوغ و کنج تاریکش، دستمال کاغذی بهم دادی، نشسته بودیم، ایستادی ، ایستادم، دست دادی، ساک را به دوشت سپردی،دستانت را زیر بغلت گرفتی و آرام رفتی و در زیر طاق ضربی راهرو کوچک پارک از جلوی چشمانم دور شدی، آری مهر! ماه بود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مهر ماه بود که کارم را عوض کردم و کنارم بودی، مهر ماه بود که اکثر روزهای تعطیلات بین دو کارم را کنارم بودی، روزهایی که آفتاب پاییزی از پشت پنجره می نشست روی شانه های ظریف و قابل اتکایت، مهر ماه بود که خانه را معامله کردم و تو کنارم بودی، کنارم بودی و خندیدی و در آغوشم گرفتی، در آغوشم گرفتی و چشم نگرانم را به قلب گرمت سپردی و آرامم کردی، مهرماه بود که تازه فهمیدم باید اجاره خانه را به تنهایی تمدید کنم، کنارم بودی و دستانم را گرفتی تا زمین نخورم، مهر ماه بود و خنکای پاییز و گرمای نگاهت، آهنگ قدم هایت، عطر بی نظیر تن ات، طعم شیرین لبانت، آری مهر ماه بود عزیز دلم، نه، نه، نه نازنینم، تو بودی که مهر بود، به اندازه تمام اشعار سروده شده و ناشده سپاسگزارم که بودی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مهر ماه است ماه دوست داشتنی ام، دلم برای تو تنگ است، نه منی که تو را دوست داشت، دلم برای خود تو، برای تمام تو، برای هر چه که به تو ربط دارد تنگ است، دلم برای قرار شبانه حوالی تو، قدم زدن کنار تو، شنیدن واژه ها از دهان تو، دیدن تمام شهر با نگاه تو تنگ است، دلم پر است نازنینم، دلم از تمام شهر پر است، دلم از تمام نگاه هایی که تو را مبینند پر است، دلم از تمام کسانی که تو را میشنوند پر است، دلم گرفته عزیزم، از این آسمان دود اندود، از این خانه بی جان و سرد، از کوچه ای که منتظر قدم های تو نیست، از انگشتانم که دستانت را نمی فشارند، از خودم، از تمام خودم بیشتر از هر چیز دیگر دلم گرفته...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مهر ماه است و «</font><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="text-align: center;">من چه دارم که تو را در خور ؟!&nbsp;</span><span style="text-align: center;">هیچ!&nbsp;</span><span style="text-align: center;">من چه دارم که سزاوار تو؟!&nbsp;</span><span style="text-align: center;">هیچ!&nbsp;</span><span style="text-align: center;">تو همه هستی من،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">هستی من،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">تو همه زندگی من هستی،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">تو چه داری؟! .... همه چیز،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">تو چه کم داری؟! ...هیچ!&nbsp;</span><span style="text-align: center;">بی تو در می یابم،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">چون چناران کهن،&nbsp;</span><span style="text-align: center;">از درون تلخی واریزم را</span><span style="text-align: center;">&nbsp;</span>»</font></div> text/html 2018-10-06T20:01:46+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر-قصه چهارم: باران شب چهارده http://dastanakeman.mihanblog.com/post/352 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پارک لاله؛ سرت را میگذاری روی پایم، از بالا به نمیرخ ماه چهره ات نگاه میکنم، زیباتر از آنی که فراموش شوی. انتهای خیابان نوزدهم، قبل از رفتن برای اولین آندوسکوپی، پارک کوچکی است و گرما، سرت را میگذاری روی پایم، به چشم هایت نگاه میکنم، به تمام قرص ماه چهره ات، مهربان تر و گیراتر از آنی که فراموش شوی. پارک ساعی؛ توی آلاچیق سرت را میگذاری روی پایم، قرص قمر؟! زورق مهتاب؟! نه نه، منم که در بند توام، اوفتاده در زلال چشمانت، لبخند میزنی، دلرباتر از آنی که فراموش شوی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دیشب انگار که قرار داشته باشد، انگار بخواهد بگوید حواسش هست، انگار برای تمیز کردن گرد&nbsp; روی خاطره ها آمده باشد، ریز و ریز آمد، تا صبح با هم گفت و شنود داشتیم، او روی بام می بارید و من به زیر قدم هایش، خودش میداند که چه بر من گذشت. قهوه تلخی آماده کردم و رفتم پشت بام، زیر اولین باران پاییز تهران، اولین باران مهر تهران! هر قطره باران که به صورتم مینشست تداعی بوسه ای بود بر گونه ام، باران داغ بود یا گونه ام؟ چه فرقی میکند، مهم عطش بوسه بود و عطر تو که آغشته شده بود به باران.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یاد روزی افتادم که روی پشت بام بودیم، من مشغول کولر بودم و مربا داشت جست و خیز می کرد، حواست به من نبود، غرق تماشایت بودم، تو به آسمان چشم دوخته بودی و من به تو. برگشتی و نگاهم کردی، لبخند زدی، لبخند زدم، لبخند زدی، لبخند زدی و دنیا همان یک لحظه بود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دستم را گرفتم زیر باران، خیس میشد و مشت میکردم، میخواستم دست هایت را توی دستم تصور کنم، باران پاییز که سهل است باران خود بهشت هم به مهربانی و گرمی دستان تو نیست، اما فکر کردم که شاید کمی، فقط کمی از تو را برایم به ارمغان آورده باشد. میدانستم باران دارد تمام جاهایی که باهم بودیم را قدم میزند، تمام رد پاهایمان را، تمام اشک ها و لبخندها، تمام قهقه ها و بغض ها، تمام نیمکت ها و پیاده رو ها، تمام پارک ها و راه ها.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بارها و بارها اسمت را سپردم به باران، جای صبا باران را قاصد کردم، دلم میخواست تو را صدا بزند و قدم هایت مهمان چشمانم شوند، دلم میخواست دستت را بگیرم و برویم روی نقطه چین باران، آن جا که هیچوقت نبودیم. دلم میخواست از آن جا با هم «تو» را تماشا کنیم، تویی که نشسته ای روی گلبرگ ها، تویی که شسته ای چشم قمری تازه به پرواز درآمده را، تویی که بافته ای رشته ای خیال از من به خودت را، تویی که نقش نور و آبی، تویی که نغمه هزاران آواز عاشقانه ای، تویی که در تمام دوستت دارم هایم جلوه گری.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دیشب هوا نه بوی خاک داشت نه بوی آب، عطر عطر تو بود، دیشب صدا نه صدای باران بود نه صدای باد، آهنگ نغمه نفس هایت بود. خوب که نگاه کردم، نفس هایت پیچیده بود به تن قطره قطره هایش، هم عطرش هم آهنگش. نمیدانم کجا بودی، اما او میدانست کجایی که تو را تحفه شهری کرده بود. راستش لایق این همه بزل و بخشش نبودم، نه بخشش او نیست قطعا سخاوتی چنین از سر لطف توست.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پی نوشتی که گویا سال ها پیش برای چنین شبی نوشته بودم:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سلام باران<br style="">عجب كردی؟<br style="">چه شد یادی ز ما كردی؟<br style="">خوشت آمد ز كوی او؟<br style="">ز خاك كوی و روی او؟<br style="">زدی بوسه به لبهایش؟<br style="">گرفتی غم ز چشمانش؟<br style="">ز احوالم به او گفتی؟<br style="">ز قلبش كینه ام شستی؟<br style="">عجب كردی&nbsp;<br style="">دلم باران&nbsp;<br style="">پر از غصه است<br style="">پر از فریاد و شب قصه است<br style="">به دامانم سفر كردی<br style="">ز سامانم حذر كردی<br style="">ز احوالم خبر كردی؟<br style="">به گوشش نامه ام خواندی؟<br style="">به چترش شعر من راندی؟<br style="">عجب كردی<br style="">بسی شورم طرب كردی<br style="">دلم غرق شعف كردی<br style="">ز كویش گر گذر كردی<br style="">&nbsp;بزن خیسی چو شبنم ها<br style="">مگو از غصه و غم ها</font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div> <!-- Begin ParsTools.com Mp3 Player Code --><audio controls="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/baran_low_quality.mp3" volume="100">Your browser does not support the audio element.</audio> text/html 2018-09-28T11:11:43+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر-قصه سوم-من هنوز همون درد دیروزم http://dastanakeman.mihanblog.com/post/351 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">چهار شب است که زیاد نخوابیدم، دو شب را توی راه بودم، یک شب را در محل کار دوستم بودم و دیشب را بعد از چند شب توی خانه ی خودم، بیدار و مشغول دیدن چندتا فیلم و انیمیشن. شبی که داشتم از شمال بر میگشتم باران تندی باریدن گرفت، بارانی که دلم را با خودش برد، برد به خیلی از خاطرات گذشته، روزهای اولی که تهران بودم را به خاطرم آوزد،آبان ماه بود و بارانی. برد به روزی که با هم بودیم، آن روزی که خیابان شریعتی تبدیل به رودخانه شده بود و ما شده بودیم موش آبکشیده!&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">اغراق است اگر بگویم به اندازه مادرم دوستش داشتم، اما بسیار زیاد دوستش داشتم، برایش احترام زیادی قائلم، از یماریش مطلع بودم و در جریان احوالش بودم، چشم های روشن و گیرایش، لبخند همشگی اش، لهجه قشنگ ترکی اش، محبت مادرانه اش و صدای گرمش همیشه به خاطرم خواهد ماند، مادر یکی از عزیزترین انسان هایی که در تمام عمرم دیدم، مادری که به تنهایی چنین انسانی را تربیت کرده بود، عذاب زیادی کشید، حق اش چنین بیماری نبود، چنین رفتنی برای این چنین آدم هایی زیادی تلخ و عذاب آور است. خیلی مدیونش بودم و هستم، چیزهای زیادی را یاد گرفتم، از خانه ی زیبایش، از چای های همیشه تازه دمش، از لبخندهای بی دریغش، از مهربانی همیشگی اش، راستی یادم رفت بگویم اسمش مهربان بود، مهربان بانو.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">گاهی تو خیالم فکر میکردم اگر روزی تو مادربزرگ شوی دقیقا میشوی مثل مهربان بانو، من با نوه هایش دوست بودم، با پسرش بیشتر و رفتارش را همیشه دیده بودم، مهربانی ات خیلی شبیه به مهر او بود. زمانی فکر میکردم یک روزی او را خواهی دید، منزل قدیمی با آن دکوراسیون دوست داشتنی اش را، جایی که ساعت ها نشسته بودم و مشق کرده بودم را. طاقت دیدن آن خانه بدون حضورش را نداشتم، دلم میخواست توی چنین لحظه ای باشی و باز هم زخم قلبم را ببندی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">گفت قبل از اینکه بریم خونه و پیش همسرم کمی دو نفره باشیم؟ گفتم باشه. رفتیم لب ساحل، نشستم کنار آب، تو را به یاد آوردم، گرم، آنقدر گرم که انگار دستانت را سپرده باشی به دستان سردم، حتی گرم تر از هر آنچه که بین ما بود و نبود، سیگار کشید و تعارفم کرد، گفتم چند وقتی هست نمیکشم،نمیدانست که یاد گرفتم تا با اشک دود شوم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-09-23T21:34:14+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر- قصه ی دوم: شب مرگ تنها نشینم به موجی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/350 <font face="Mihan-Iransans" size="2">هم اسم من بود، با دستانی کوچک که احتمالا در لحظات آخر توی دستان دستان مادرش بود، تیتر شد و تمام. هر جور نگاه میکنم اوج بی انصافی است اگر قرار بود طاهایی بمیرد من مستحق تر بدم نه آن کودک چهار ساله که اسیر خشم و حرص گروه های لجن و کثافت خاور میانه ای شد. شاید اگر عدالتی بود! بیخیال! عدالت واژه ای است خیالی و پوچ</font><div><font size="2" face="Mihan-Iransans">بخواب پسر کوچک، چه بد که تیر جفای روزگار و آدمیان به تن نحیف تو نشست، چه بد که سال هاست تیر خشم و کدورت و طمع ما بزرگترها به تن نازک شما کودکان نشسته، بخواب که دنیا برای شما جا نداشت، انگار که قدم های کوچک شما بار سنگینی به دوشش بود، بخواب که همه ما اشتباهی آمده ایم، بخواب که همه ما به خواب خواهیم رفت، همه ما به طعم سیبی آمدیم!!! و به رنج عمری خواهیم رفت. بخواب که من هم از رفتنت دارم قصه میبافم انگار نه انار که تو عین حقیقتی، تلخ و گزنده، بخواب که دنیا بدون تمام ما به کارش ادامه خواهد داد، بخواب عزیزکم که من هم باید کم کم بروم گوشه ای دور و تنها بمیرم</font></div> text/html 2018-09-05T13:28:47+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها Je T'aime http://dastanakeman.mihanblog.com/post/348 <span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">این پست به ظاهر کوتاه طولانی ترین مطلب این وبلاگ است، مطلبی به وسعت چهارسال و دو روز که ماحصل اش عنوان اش است.</span><div><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><script language="javascript" src="http://PichAk.Net/musics.php?type=5&amp;files=http://bobonevis.ir/wp-content/uploads/2018/04/Je-taime.mp3&amp;start=0&amp;random=0&amp;replay=0&amp;vol=100"></script><div style="display:none"><ul><li><a href="http://piChak.nEt">قالب وبلاگ</a></li><li><a title="ساخت کد موزیک آنلاین" href="http://piChak.nEt/blogcod/cod-music/">ساخت کد موزیک آنلاین</a></li></ul></div> text/html 2018-08-29T11:36:27+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل آخر- قصه ی اول: شاید نمیدانی ولی، از خود خلاصم کرده ای http://dastanakeman.mihanblog.com/post/347 <div style="text-align: justify;"><font size="2">میلرزید و ترس تمام وجودش را گرفته بود، آنقدر ترسیده بود که فکر میکردم هر آن ممکن است بمیرد. از ترس سرش را بین دست و بدنم پنهان می کرد، نمیدانم چقدر آنجا بودم، تا پلیس 110 بیاید طول کشید، خودم هم که قبلش مدتی را آنجا نظاره گرش بودم. با گوشی ساده ام که از اینترنت بی بهره است با دوستی تماس گرفتم و خواستم برایم از چهارراه استانبول تا منزل تاکسی اینترنتی بگیرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">هنگام پیاده شدن با راننده به خاطر اینکه از کوچه ای که دختی وسطش هست عبور نکرد درگیری لفظی پیدا کردم، در ماشنش را به قصد شکستن به هم کوبیدم و پیاده شدم، پنجه های کوچکش را توی بدنم فرو کرده بود از ترس اش داشت سرو صدا میکرد، پله ها را آرام آرام رفتم بالا، مدام نوازشش میکردم تا کمی آرام شود، وارد خانه شدم و&nbsp; مستقیم رفتم و گذاشتم اش توی حمام ، آمدم وسط آشپزخانه ایستادم و پرسیدم:«چه کارش کنیم؟ تو چی نگهش داریم؟ سبد مربا کجاست؟ خاک داریم تو خونه؟ شیر چی؟» بعد از تمام سوال ها اسم تو را صدا میزدم،&nbsp;</font><span style="font-size: small;">به خودم آمدم، من تنها ایستاده بودم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">رفتم برایش شیر بدون لاکتوز گرفتم و پماد تتراسکلین چشمی، وقتی در حمام را باز کردم دیدم دارد تلاش نافرجام یکند برای رهایی از سلول اش، نعبلک شیر را گذاشتم مقابلش، نزدیک نشد. بردمش نزدیکتر و شروع کردم به نوازشش، کمی بو کشید و بعد شروع کرد به خوردن،قشنگ ترین اتفاق چهارشنبه گذشته بود.</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">پارچه را چندلایه کردم و گذاشتم توی سبد زردی که مناسب اندازه اش بود، گذاشتمت اش توی سبد و سبد را گذاشتم کنج حمام،نوازشش کردم، چشم هایش بی تاب خواب بود، صورت اش معصومیتی داشت که دلم را ریش کرده بود، شروع کرد به خرخر کردن و بعدش آرام خوابید.توی خواب میو های کوتاهی که یشتر شبیه ناله بود میکرد، و عجیب اینجا بود که تا «جان» نمیگفتم آرام نمیگیرفت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">زیر کرکره یک صرافی بود که دیدمش، اول «پسرم» صدایش میکردم اما بعد «سکه» صدایش کردم، تا از خواب بیدار میشد شروع میکرد ب میو میو کردن، کل خانه را گذاشته بود روی سرش، کمی خاک گلدان برایش آماده کردم، کارش را که تمام کرد باز شروع کرد به میو میو کردن، هنوز میترسید. گذاشتم اش توی سبد و سبد را آوردم کنار در حمام و خودم نشستم کنارش، نگاهم میکرد و میدید پیشش هستم آرام می گرفت. شروع کردم بایش قصه گفتن، یکی بود، یادش به خیر اما دیگه بعدا نبود...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دستمالی را نم دارم کردم و افتادم به جانش، نحیف تر و کوچکتر از آن بود که بتوان شست اش، بالشم را آوردم و همانجا کنار در حمام دراز کشیدم، دتم را گذاشتم رویش و کنارش به خواب رفتم.حوالی پنج صبح بود که با صدای میو میو هایش بیدار شدم، نور لامپ اذیتم میکرد، سکه از تاریکی میترسید برای همین مجبور بودم لامپ را روشن بگذارم، نگاهش کردم و گفتم:«جان؟» خودم جواب خودم را دادم:«گشنمه»،بچه است باید و تند تند غذا بخورد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">مانده بودم که روزی که بخواهم بروم سر کار به که باید بسپارمش، یک نفر باد مدام حواسش بهش باشد، صبح زود که باید میرفتم کلانتری، غم تنهایی اش سراغم آمد اما فعلا چاره ای نبود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">بعد از اینکه از کلانتری و دادسرا برگشتم برایش خاک و غذا گرفتم، دوباره تمیزش کردم و از حمام بیرون آوردمش، اتاق برایش نا آشنا بود، از محیط جدید به شدت میترسید، دلش میخواست برگردد توی حمام.جعبه کفشم را برداشتم و داخلش خاک ریختم. سبدش را هم گذاشتم توی اتاق. خیلی اهل بازی و جست و خیز نبود، به خاطر خستگی و ضعف اش بود که هنوز برطرف نشده بود، به چشمانش پماد زدم و بهش از غذایی که تازه گفته بودم دادم. با میل و رغبت فراوان خورد و شروع کردن به لیسیدن خودش، آن لحظه انگار دنیا را داشتم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">کمی بازی کرد و کمی توی خانه گشت زد، مامن امنش کنار کمد یا پشت گیتارها بود، خیلی علاقه ای نداشت که بیاید بنشیند توی بغلم. اما به محض نوازش کردنش خرخر اش بلند میشد.گوشهایش به نسبت صورت کوچکش بزرگ بودند و پنجه های خیلی تیزی داشت. با دوستم صحبت هماهنگ کرده بودم که بیاید و ببرداش ه کارگاه ساختمان سازیشان تا آنجا کارگرها توی حیاط نگهش دارند، گرچه محیط مناسبی نبود اما متاسفانه چاره ای ج این نداشتم تصورش هم سخت است که بخ9واهد چهارده-پانزده ساعت تنها بماند، فقط یک ماه اش است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دو شب پیش رفتم تا ببینمش، آنقدر خودش را برایم لوس کرد که حد نداشت، آنقدر از سر و کولم بالا رفت و آنقدر قربان صدقه اش رفتم که کارگرها با تعجب نگاهم میکردند، براش غذا برده بودم، چشمش را تمیز کردم؛ غذایش را دادم. نوازشش کردم و به کارگری که کنارم ایستاده بود گفتم:«مراقبش باش»</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">عکس ها در ادامه مطلب:</font></div> text/html 2018-08-20T18:40:50+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر، قصه آخر، Ben koynunda yüz sene bin sene durabilirim http://dastanakeman.mihanblog.com/post/346 امشب غریبی را با تمام وجودم حس میکنم، زخمی که عادت زمان رویش را می پوشاند اما دردش را کم نمی‌کند. شبیه به بیماری صعب العلاجی است که مدتی آرام میگیرد و بعد با تمام قدرت اش برای از پا انداختن آدم بر میخیزد. شبیه به جنگ جهانی دوم، شبیه به بمب اتمی که خاک ژاپن را به توبره کشید، شبیه به انفجار نیروگاه چرنوبیل، شبیه به حمله شیمیایی حلبچه، شبیه به زلزله رودبار، شبیه به سونامی شرق آسیا، شبیه به پنجه ی دردنده گرگ روی تن ظریف آهو، شبیه به حمله فقر بر حیات مردم آفریقا، شبیه به جولان پیری روی صورت مادر.<div>یاد باد چنین شب مردادی با داستان لبریز و لب دوز و لب سوز اش، داغ مثل خود تابستان، مثل مرداد، بهاری مثل اردیبهشت، پرنقش و نگار مثل آبان شمال، فصل پنجم بود انگار، شرم نگاه بود و کشف عمق نگاه، دست ها بود و راز نگفته خرامان گری، چهره ای بود بافته در تار و پود شب، نوایی بود از دل نفس های راز آلود و هیجان برانگیز، خنکای لبخند به روی فوران گدازه دل.آرامش طلوع پشت پلک های تو نشسته بود، انگار&nbsp; نسیم برای اولین بار به پوستم رخنه کرده بود، معجزه بود، معجزه همین بود که بارها و بارها تکرار شد، هر بار پر از شگفتی تازه، حقیقت رویایی، واقعیت شیرین.</div><div>من تمام این لحظات را زندگی کردم، به نوعی خوش اقبال ترین آدم کره زمین هستم، و شاید یکی از بد اقبال ترین ها که امشب را هم دارم به زنده بودن میگذرانم، اما دلم میخواهد لبم را به می ایام رفته تر کنم و مست شوم از تمام آن که داشتم، از تمام تمام آن چه که توی ذهنم از تمام آن که تمام من بود دارم.</div><div>سعادتمندم که میتوانم تو را جاودانه داشته باشم بی آنکه گزندی به تو برسانم، بی آنکه بدانی، بی آنکه ببینمت، ببوسمت و در آغوش بگیرم ات. عزیز دلم بگذار بگویند که دیوانه ام، بگذار بگویند که جای دیگری زندگی میکنم، اصلا بگذار بگویند که من معشوق ترین مرد جهانم!&nbsp;</div><div>زندگی قمار است، قمار عاشقانه، برنده بازنده است و بازنده برنده، من همه چیزم را باخته ام، به طرفه العینی نیست شدم، آتش گرفتم و حالا از خاکسترم زاده شدم، از همان گلی که بودم به لعابی تازه و کوره ای گداخته. حالا خیال پرواز دارم، چه پروازی بهتر از خیال روزهای شهدی که با تو داشتم؟</div><div><br></div><div>ترجمه عنوان، من میتوانم صدسال، هزارسال، در آغوش تو بمانم.</div><div></div><div></div><div><br></div> text/html 2018-08-10T13:00:13+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر، قصه نوزدهم،زندگی سولو http://dastanakeman.mihanblog.com/post/343 <font size="2">به راننده تاکسی گفتم«داخل کوچه نرو بن بسته»، میخواستم مسیر کوتاه از سر کوچه تا درب منزل را پیاده بروم، حالت تهوع شدیدی داشتم که با توضیحاتی که شنیده بودم میدانستم طبیعی است، مسیر را به نمیه رسانده بودم که صدای ضعیفی به گوشم رسید، اول فکر کردم اشتباه میکنم اما صدا چندباری تکرار شد، خوب دقت کردم تا توانستم بفهمم صدا از کجاست، زیر چرخ جلوی پرایدی که پارک کرده بود، رفتم به اواخر اردیبهشت سال گذشته، دقیقا همانجا، به سختی نشستم تا بتوانم زیر ماشین را ببینم. گفتم:«بیا کوچولو، بیا عزیز من، بیا ببینمت» نمیتوانستم بیشتر خم شوم، چاره ای نبود نشستم روی زانو هایم، دستم را بردم زیر ماشین، کنار چرخ، گرفتمش و آرام کشیدم سمت خودم، روی پاهایش نمیتوانست بایستد، لاغر و نحیف و زخمی، به چشمان کم سو و بی گناهش نگاه کردم، آرام چشمانش را بست، خودش را توی بغلم جا کرد، نوازشش کردم، روغنی بود و کثیف.چشمانش را آرام باز کرد و «میو» خفیفی کرد و سعی کرد توی آغوشم جا باز کند، تاکسی گرفتم تا زودتر به بیمارستان برسانمش.</font><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">در مسیر برگشت داشتم به لباس کثیفم نگاه می کردم، تمام طول راه رفتن به بیمارستان قربان صدقه اش رفته بودم، کل راه را ساکت بود و بی صر و صدا، فقط توی آغوشم خوابید. انگار مطمئن بود که دوران سختی اش تمام شده، یا شاید تمام سختی اش نداشتن آغوشی بود برای کمی آرام گرفتن.وقتی بیرون از اتاق عمل منتظ بودم خانم مسنی که کنارم بود اسمش را پرسید، گتم«نمیدونم، اصلا فکر نکردم» کمی من من کردم و گفتم:« سولو » با تعجب پرسید«چی؟!» گفتم:«تنها» و رفتم تا توی حیاط کمی قدم بزنم.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">توی حیاط بودم که صدایم کردند، گفتند:«خونریزی داخلیش زیاد بود و نتونستیم نجاتش بدیم» نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، روی نزدیک ترین صندلی نشستم. به دستان کوچک اش که توی دستم بود فکر کردم، به آخرین صداهایی که در زندگیش داشت. به تمام لحظات سختی که داشته و من ندیدم، به این فکر کردم که حتی فرصت شند بهش آب و غذا بدهم، به این فکر کردم شاید سب قبل اش همان حوالی کلی سر و صدا کرده و من نشنیدم، به چشم های بی حالش فکر میکردم، ه آرامش قل از رفتن اش، کاش زودتر میدیدمش، کاش زودتر میشنیدمش. کاش...</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">فردای آن روز عکسی که خواهرزاده ام&nbsp; از یکی از بچه ها ربه ها فرستاده بود را دیدم، مامان داشت چشم هایش را تمیز میکزد، چشم های پر از نشاط و امیدش را. خواستم دیدن عکس را به این تعبیر کنم که زندگی ادامه دارد، بله تعبیر درستی بود زندگی ادامه دارد اما نه زندگی سولو.&nbsp;</font></div><div><br></div><div><br></div> text/html 2018-08-08T14:40:22+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر، قصه هجدهم، پشت هر پنجره تصویر تو پیداست عزیز http://dastanakeman.mihanblog.com/post/342 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">عکسی هست که با انگشت ظریف و قشنگت روی شیشه بخار گرفته اسم مرا نوشته ای، انگار دستت مرا خوانده است. با دیدنش مدام چهره ی تو را در قاب پنجره اتاقت میبینم، پشت پنجره ی خانه ی خودت، پشت پنجره اتاق خودم، پشت پنجره خانه دوستت، پشت پنجره خانه دوستم، پشت پنجره ی سفرها، پشت تمام پنجره های شهر.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">عزیز دلم، نازنیم،تو قاب شده ای پشت پنجره چشمانم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">+: عنوان مصرعی است زیبا از شعر خودت.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;<span style="white-space:pre"> </span></span></div> text/html 2018-08-04T19:35:16+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر، قصه هفدهم، ارمغان تاریکی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/341 خسته و بی جان و کم رمق میرسم به خانه، پرده اتاق&nbsp; که وقت رفتن نیمه باز گذاشته بودم تا به سروناز خورشید بتابد را میبندم،لباس هایم را درمی‌آورم، چراغ را خاموش میکنم و وسط هال ولو می‌شوم، چقدر قدم هایم تو را کم دارد، چقدر دلم کنارت بودن را میخواهد، چقدر قدم هایت را کم دارم، چقدر کنارت راه رفتن را دلتنگم، چقدر دوست دارم دوستت داشتن را،چقدر هوای گرم چشم هایت روی صورتم خالی است، دلم میخواهد صدایم کنی، لزومی به گفتن صدای تو خوب است نیست خوب من، تو خوبی خوب من،به خوبی آغوش، شعر، ترانه.<div>تو سازی، خود موسیقی، نه مثل ویولن سرکش، نه مثل گیتار هم آواز، یک جایی بالاتر از اکتاو هفتم پیانو، بم تر از صدای دودوک، پرشور تر از دف، طناز تر از تار،مثل لالایی باد توی گوش یاس، مثل صدای رقص باران روی برگ های درخت انجیر، مثل زمزمه برف زیر پای خودت در گرگ و میش یک روز برفی.</div><div>ملودی نابی که همه جا به گوشم میرسی، حتی توی این سکوت و تاریکی، کاش نزدیکتر بودی ای نزدیکترین صدای هستی، کاش آنقدر نزدیک بودی که صدای نفس هایم را با موسیقی بی کلام چشمانت هم آهنگ میکردم.</div> text/html 2018-07-27T21:36:23+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها بی راهه ای خموش و تار بی عبورم http://dastanakeman.mihanblog.com/post/340 نشسته ام و دارم با ماهی که رخ پوشانده شده اش را از چند صدهزار کیلیومتر فاصله هم میتوانم ببینم صحبت میکنم، حجاب دل انگار رخت بر بسته، حتی مریخ هم با میلیون ها کیلومتر فاصله نشسته پیش ما، آن وقت تو که در چند کیلومتری من هستی را نمیبنم، نمیدانم کجایی، اما امیدوارم که این زیبایی عجیب و باور نکردنی را ببینی، در رویاهای کودکیم دوست داشتم بروم به ماه، تصورم سفر ساده ای بود و شدنی رایج، فکر میکردم تا بزرگ شوم آدم ها به سادگی قدم به روی ماه خواهند گذاشت،از همان موقع بود که پیوندم به آسمان گره خورد مخصوصا به آسمان شب، اولین بار که بازوی کهکشان راه شیری را دیدم آنقدر نگاهش کردم که تا چند روز درد گردنم خوب نمیشد، اما حالا که بزرگ شده ام! فقط هر شب ماه را رصد میکنم، با چشمان غیرمسلح و وقتی ماه کامل است غوغایی است در دلم.<div>یک شب که ماه کامل بود و نورش توی اتاق داشت برگ های سروناز را نوازش میکرد تا طلوع خورشید هزاران بار خواندم: از آسمانم ماتم ببارد هراس بی تو ماندم ادامه دارد، نمینویسم ترانه بی تو، چگونه پر کشد خیال واژه بی تو؟...&nbsp;</div><div>&nbsp;حالا من و سرو ناز داریم به ماهی که زیر سایه زمین آرام گرفته نگاه می‌کنیم و من در بطن هراس هزاران بار خوانده ام هستم، نه چای داریم، نه سیگار، نه حال داریم، نه قرار.</div><div>از لحاظ تئوریک چنین وقتی بهترین زمان است برای سفر به مریخ، زمین در اوج مدارش است و مریخ در حضیض مدارش،سفری بی بازگشت، من نمیدانستم مدار تو کجاست و مدار من کجاست؟! اما سفر بی بازگشتم به چشمانت را شروع کردم، اگر چندین میلیون بار به عقب برگردم بازهم سفر بی بازگشتم را شروع میکنم.</div> text/html 2018-07-23T15:55:55+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه شانزدهم- سری که باشد او را، در هر بصر نباشد http://dastanakeman.mihanblog.com/post/337 <div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">«ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد»</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">کفر است اگر خیالت در جان و سر نباشد</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><div><font size="2" face="Mihan-Iransans">«در روی هر سپیدی خال سیاه دیدم»</font></div><div><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div><font size="2" face="Mihan-Iransans">آن خال خسته ی تو در هر نفر نباشد</font></div><div><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">«رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد»</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">سیمای گندم تو در سیم و زر نباشد</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">«در خشک و تر بگشتم مثلت دگر ندیدم»</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">تو شاهد دو عالم چون تو گهر نباشد</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">«شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند»</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">در چشمه ی دو چشمم جز تو قمر نباشد</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">این دل «به هیچ معنی،چشم از تو برنگیرد»</font></div><div style="text-align: center;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><font face="Mihan-Iransans">جز تو نگار شیرین یار دگر نباشد</font></span></div> text/html 2018-07-22T19:23:05+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر- قصه پانزدهم-سینما خودکشی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/336 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">داشتم فکر میکردم کدام یکی است، همان پسر لاغر قد بلندی که دوتا میز آن طرف تر نشسته بود، یا آنکه موهای بور و بلندی داشت و مشغول صحبت با یک دختر عصبانی بود؟ احتمالا هیچکدام، اصلا چه فرقی میکند؟ نمیدانم هر چند وقت یکبار می آمده یا همین دفعه را آمده؟مثل من ساعت ها نشسته و چند لیوان چای یخ کرده نوشیده یا چیزی سفارش نداده و بی وقفه رفته سر اصل مطلب؟نمیدانم با هر تلخی چای مرده و زنده شده یا فقط همین دفعه مرده؟ نمیدانم چرا از طبقه ششم پرید؟ چرا هشتم نه؟ قبلش به چه فکر کرده؟ به کدام بدبختی؟ به کدام خوشبختی؟ به کدام لحظه ی عذ اب آور؟ به کدام لحظه ناب؟آخرین لبخند چه کسی توی ذهنش رژه رفته؟ اصلا لبخندی در کار بوده؟ یا شاید آخرین اشک و غم کسی بوده؟ شاید هم غم و لبخند خودش!من فقط دوست دارم از هواپیما بپرم البته بدون چتر چون حتما خواهم مرد و آنقدر له میشوم که احتمالا شناسایی هم نشوم، طبقه ششم سینما آزادی ریسک بزرگی است برای پریدن! اما خب او پرید و سکانس پایانی اش را سینمایی تمام کرد، شاید هم آزادی اش را شروع کرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-07-18T11:08:10+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه چهاردهم- اولین شب آرامش http://dastanakeman.mihanblog.com/post/335 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">با لب های تو مینوشم، چای های خنک شده ام را، با دست هایت نوازش میکنم برگ های درختان و گل ها را، با پاهایت قدم میزنم تمام رفته های همیشگیمان را،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">با چشم های تو میبینم، تقریبا همه چیز را، پنجره های مشبک رنگی ساختمان سردار اسعد بختیاری، معماری جدید ساختمان بزرگ خیابان کلهر، بازی بچه گربه ها توی پارک پرستو، میز شطرنجی را که مقابل هم نشستیم تا مچ بیاندازیم،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">من حتی با چشم های تو خواب میبینم. کاش تو هم با انگشتان من بیاویزی گردنبندت را و بعدش نوازش کنی ابروهایت ها را.&nbsp; &nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">چشمانت می خانه ای است به وسعت تمام واژه های نگفته ام، پلک هایت حکایت هزار و یک شب شهرزاد قصه گو است، پر از عمق شب، پر از آرامش بی همتا.«شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی»، چشمانت را بستی، دستت توی دستم بود.آنقدر چهره ات آرام بود که چشم هایم سیر دیدنت نمی شد، دوست داشتم تا همه ی عمر تماشایت کنم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امشب بعد از پایان کارم، خودم را مهمان کویت خواهم کرد، به یاد اولین شب آرامشی که داشتم به سراغت خواهم آمد، شاید آن لحظه که من حوالی ات هستم تو آنجا نباشی اما از میدان نزدیک خانه ات عبور خواهم کرد، پنجره های خانه ات را خواهم دید، و خواهم رفت تا برسم به پارک کوچک همان حوالی، شاید امشب مثل همان شبی شود که یکبار به من هدیه دادی. شاید کمی قرار بگیرم، نمیدانم شاید بی قرار شوم، حوالی تو جدا از خاطراتش حوالی «تو» است، حوالی تویی که در بیداری «بی رحمانه زیبایی» و در خواب «طرحی از گل و مهتاب و لبخندی».&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">عزیز دلم:</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="white-space: pre;"> </span><span style="text-align: right;">تو را فراسوی انتظار می‌خواهم</span><br></font><p class=" " dir="rtl" style="padding: 0px; margin: 0px; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;"><span style="white-space:pre"> </span>‎</span></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">آن سوتر از خودم</span><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;"><br style="padding: 0px; margin: 0px;"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;"><span style="white-space:pre"> </span>‎</span></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">و آنقدر دوستت دارم</span><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;"><br style="padding: 0px; margin: 0px;"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">‎<span style="white-space:pre"> </span></span></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">که دیگر نمی‌دانم</span><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;"><br style="padding: 0px; margin: 0px;"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;"><span style="white-space:pre"> </span>‎</span></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">از ما دو تن</span><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;"><br style="padding: 0px; margin: 0px;"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;"><span style="white-space:pre"> </span>‎</span></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">کدام یک غایب است</span><span dir="ltr" style="padding: 0px; margin: 0px;">&nbsp;!<br style="padding: 0px; margin: 0px;"><br style="padding: 0px; margin: 0px;"></span><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;«پل الوار»</span></font></p><p class=" " dir="rtl" style="padding: 0px; margin: 0px; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><span lang="FA" style="padding: 0px; margin: 0px;"><br></span></font></p><p class=" " dir="rtl" style="text-align: justify; padding: 0px; margin: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعدا نوشت:&nbsp;&nbsp;</font></p><p class=" " dir="rtl" style="text-align: justify; padding: 0px; margin: 0px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="white-space:pre"> </span>پارک خلوت بود و تاریک؛ تمام لامپ ها خاموش بودند. از گربه ها خبری نبود، مردی که چهره اش را نمیدیدم روی صندلی روبرویی نشسته بود و داشت سیگار میکشید، ازش تقاضای سیگار کردم،&nbsp; حرفی نزد، سیگار را روشن کردم، بغضم را فرو خوردم، ازش تشکر کردم و رفتم روی صندلی خودم نشستم. یک پارک بود و دو مرد و سکوت و سیاهی و دود...</font></p><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"></div>