داستانك های من http://dastanakeman.mihanblog.com 2018-06-19T18:20:35+01:00 text/html 2018-06-19T13:21:13+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه دوازدهم- موسیقی آشیانه برگرد http://dastanakeman.mihanblog.com/post/332 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">دلم میخواهد سپیداری باشم با برگ هایی انبوه، از همان هایی که وقتی باد به برگ هایش میپیچد موسیقی تابستان می شود و سایه اش خنکای اول بهار را دارد. و تو با سبدی پر از کتاب و کمی خوراکی بیایی و بنشینی تکیه بدهی به تنه ام تا من ساکن یخ زاده را گرم کنی و زندگیم ببخشی، پیراهن سپید بپوشی و دامن بلند مشکی، آرام ورق بزنی و گاهی به رقص برگ هایم نگاه کنی، گاهی بلند بلند کتابت را بخوانی تا این بار صدای تو موسیقی برگ هایم شوند، گاهی با چشمهایت کلمات را دنبال کنی و به خیال بروی و رنگ به رنگ شدن برگ هایم را زیر باد به تماشا بنشینی. انگار که من رنگین کمانم و تو عاشق رنگین کمانی.</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دلم میخواهد باد موهایت را پریشان کند، و لبخند مبارکت دندان های سپیدت را قند دلم کنند و مثل روزی که یکبار چنین تصویری را در روزهای آخر خرداد از تو ثبت کردم بار دیگر تابلوی بی نظیری از تو را توی قاب دوربین ذهنم حک کنم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی که غروب سایه ام را کم رنگ و بی اثر می کند آماده شوی برای رفتن، بلند شوی و من قامت تو را در نور سرخ و گرم غروب ببلعم و تو با صدای قشنگ ات که با صدای باد به گوش همه خواهد رسید شروع کنی به خواندنِ «من گَلمیشَم سیزَه گوناخ، جِیران مَنَه باخ باخ...» و آرام آرام راه بیافتی و من که از همان لحظه دل تنگ تمام تو شده ام با زبان بی زبانیم شروع کنم به خواندن و بگویم «از آخر این ترانه برگرد، مست از غزل شبانه برگرد. برگرد به متن داستان ها، آرامش در کرانه برگرد»</font></div> text/html 2018-06-15T14:53:17+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه یازدهم- ورشو http://dastanakeman.mihanblog.com/post/331 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خیابان ویلا، کار بیمه نیمه تمام ماند. هوا گرم بود، کمی قدم زدم، رسیدم به یک جای خیلی آشنا، پارکی که برای اولین بار با هم اتفاقی دیدیم اش، مثل کافه ای که برای اولین بار اتفاقی با هم رفتیم, ورشو، نبش خیابان ورشو. تو را با مانتوی سبزی که داری روی همان نیمکت میبینم، من حتی اگر نخواهم به تو میرسم، از هر طرف که بروم. مدتی به محوطه ای از پارک که از آنسوی خیابان میبینم خیره میشوم، لبخندت مینشیند کنج لبم. صدایت میکنم و صدای قشنگت را نمیشنوم، دلم برای لحن زیبایی که داری تنگ می شود، اولین تاکسی خالی که میبینم را نگه می دارم و میگویم دربست؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://s8.picofile.com/file/8329263168/Project_06_15_HD.mp4.html" target="_blank" title=""><font size="3" color="#660000">فیلم اش</font></a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/16.jpg" target="_blank" title=""><font size="3" color="#660000">عکس 16</font></a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/17.jpg" target="_blank" title=""><font size="3" color="#660000">عکس 17</font></a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/18.jpg" target="_blank" title=""><font size="3" color="#660000">عکس 18</font></a></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;</span></div> text/html 2018-06-07T21:02:25+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه دهم- روز فرشته http://dastanakeman.mihanblog.com/post/330 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">سینما آزادی، محوطه ی باز کافی شاپ اش، جایی که خورشید کم کم داشت کم رمق می شد، بخشی از تهران زیر نگاهمان بود، با هم حزف زدیم، چندتا سوال و جواب ساده و حرف های دیگر، من حواسم به دستانت بود و تو دقیقا به دستت اشاره کردی، دلم محتاج نگاهت بود و تو در تمام طول صحبت به من نگاه نمیکردی، دوست داشتم تا ابد الدهر صحبت کنی، لحن ادای کلماتت رهبر اکستر ضربان قلبم شده بود، گاهی آرامش گاهی شور و خروش، گاهی حماسه، گاهی ملودی حزن انگیز شکست،گاهی بهار،گاهی خران، گاهی غرش عرش،گاهی نوای بافنده ترنج فرش، نمیدانم چرا فکر کردم همه چیز همانجا تمام شده، احتمالا به خاطر استرس زیادم کاملا متوجه منظورت نشدم. اما آن روز شد یکی از بهترین روزهای زندگیم، از معدود روزهای خوب خرداد در تمام عمرم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">رفتم داخل سالن سینما و تو رفتی سمت منزل، تنها نشستم و عاشقانه ی در دنیای تو ساعت چند است؟ را به تماشا نشستم و حالا تنها مینشینم و ساعت دنیام را که مدت هاست خوابیده تماشا میکنم.امشب که داشتم از محل کار برمیگشتم دلم میخواست کنارم باشی، دلم میخواست فرشته ی آن روز و روزهای بعدش را در آغوش بگیرم و بگویم ساعت دنیام که هیچ تمام دنیا بدون تو خواب است مهربانم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">عزیز دلم، نازنین دوست داشتنی ام، برای چنین روزی که برایم رقم زدی بسیار سپاسگزارم.</span></div> text/html 2018-06-04T19:28:37+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه نهم- ره آورد چهاردهم http://dastanakeman.mihanblog.com/post/329 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امروز را توی خانه ماندم، پرده ها را کشیدم، ظرف ها را شستم، به گل ها آب دادم، کانتر آشپرخانه را تمیز کردم، کمی مطالعه کردم، مشخصات گوشی های جدید را نگاه کردم، یک موسیقی را صد بار گوش کردم، از گوشه ی پرده آفتاب تیز را نگاه کردم، اول صبح که سردم بود رفتم زیر پتوی سنگین! به درد دلهای دوستم که در راه شمال بود و داشت تلفنی گلایه میکرد گوش کردم، بعد از حال بد دیروز و دیشب رخوت زیادی داشتم، جرات آب نوشیدن نداشتم، غذا که اصلا و ابدا دلم نمیخواست، روزه اجباری بودم انگار، با خواهرم صحبت کردم که گفت عکسهای تازه فرستاده، بالاخره توانستم کانکت شوم و عکس ها را ببینم، دلم خیلی خواست که پیششان باشم، یک دنیا شیطنت از چشم هایشان میبارد، یک فیلم هم هست، از بازی و جست و خیزشان، راستش بعد از دیدن عکس ها فیلم کمی بهتر شدم، خیلی دلم میخواست مثل چند شب پیش بیایم حوالی ات، چند شب پیش خیلی نزدیک نیامدم، نتوانستم. با اینکه برای من تمام این شهر هوای تو، هوای نفس هایت، هوای چشم هایت، هوای قدم هایت را دارد اما بعضی جاهاست که انگار ایستاده ای و دارم نگاهت میکنم، نگاهت میکنم و نردیکت میشوم و محو میشوی.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">ای کاش بودی عزیز دلم و میرفتیم تا ببینیمشان، کاش تو را میدیدند تا بفهمند که خیلی کم دارند در شیرین بودن، کاش اینقدر جایت خالی نبود، کاش...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><b><i>عکس ها و فیلم:</i></b></span></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_194945_034.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">شکلات و چشم های دریایی اش</font></a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_194947_954.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">نمیدانم کدام یکی است، پولکی یا نبات</font></a></div><div style="text-align: justify;"><div><font size="3">باقلوا<a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_194954_302.jpg" target="_blank" title="">ست به گمانم، شبیه خودش است</a></font></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_194957_054.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">&nbsp;قرابیه</font></a></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195001_576.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">قطاب، کوچکترین عضو خانواده</font></a></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_194959_521.jpg" target="_blank" title=""><font size="3"><div>دوتایی</div><div></div></font></a></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195015_188.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">کنجکاوی</font></a></div><div><font size="3"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195017_738.jpg" target="_blank" title=""></a></font><div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195017_738.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">اون بالا چه خبره؟!</font></a></div></div></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195022_953.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">آرامش قبل از شیطنت</font></a></div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195122_858.jpg" target="_blank" title=""><font size="3"><div>اصلا من قهرم</div><div></div></font></a><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/IMG_20180604_195112_094.jpg" target="_blank" title=""><font size="3">اصل کاری</font></a></div><div><font size="3"><br></font></div><div><a href="http://s9.picofile.com/file/8328382984/VID_20180604_195802_627.mp4.html" target="_blank" title=""><font size="3">دیدن فیلم</font></a></div></div> text/html 2018-06-01T22:20:19+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ما قبل آخر-قصه هشتم-خنکای عصر جمعه اس، گر گرفتن که خطا نیست http://dastanakeman.mihanblog.com/post/328 <div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">تهران این روزها هوایش حسابی به هم ریخته است، فقط برف کم دارد. دیروز در اتوبان همت، مسیر غرب به شرق بعد از باران رنگین کمان خوش رنگی کنج آسمان نشست، زمان زیادی نماند، زود رفت، خیلی زود. ناگهانی آمد، ناگهانی رفت.دیدن اش؟! به راحتی من را زیر و رو کرد. بین صدای بحث دوستان شروع کردم به خواندن، برای آنچه که من دیدم و کسی ندید؛ از تو گفتن که خطا نیست، با تو رفتن که خطا نیست. تو کبود ابر تاریک، تو رو دیدن که خطا نیست، کسی نشنید که چه خواندم و برای که خواندم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">امروز خواب بودم که با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، مامان داشت متصل قربان صدقه ام میرفت، با تعجب به اطرافم خیره شدم، توی محل کارم خوابیده بودم! خیس عرق بودم، کولر روشن بود اما من گر گرفته بودم، مامان چند بار پرسید خوبی؟ با صدای کم رمقی گفتم خوبم. باد و باران دوباره مهمان آسمان شهر شده بود و من انگار در استوایی ترین نقطه زمین ایستاده باشم داشتم خفه می شدم.شاید اگر مامان تماس نگرفته بود توی خواب از شر نفس های اضافی ام راحت شده بودم، یادم آمد داشتم خواب آسمانی را میدیدم که رنگین کمانش را از دست داده و شروع کرده بود به رعد و برق زدن، طوفانی و خشمگین بود. شروع کردم به زمزمه کردن؛ با تو بدرود ای مسافر، رفتن تو بیخطر باد، اشک های گونه ات را میبرد باد،آیدت یاد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">مامان گفت آمده ایم لب ساحل تا برای وروجک هایت ماسه ببریم، گفت هوا شرجی است و گاهی باران می زند، گفت جایت خالی است، نپرسیدم آسمان آنجا طاق رنگ به رنگ اش را همراه دارد یا نه؟! اما هرچه بود مادر راست میگفت: جایت خیلی خالی است عزیز دلم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">یکی از فیلم ها را آماده میکنم تا اینجا آپلود کنم، بارها نگاهش میکنم و یاد تو و نگاهت به مادر وروجک ها میافتم و با خودم میخوانم؛ از تو خوندن که خطا نیست با تو موندن که خطا نیست، خنکای عصر جمعه اس گر گرفتن که خطا نیست...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><span style="white-space:pre"> </span>جمعه یازده خرداد نود و هفت</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://s8.picofile.com/file/8328167950/moraba.mp4.html" target="_blank" title=""><font size="3" color="#990000"><b>دیدن فیلم</b></font></a></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-05-22T19:11:39+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه هفتم- کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/326 <font face="Mihan-Iransans" size="2">خودش در شیرینی کم نداشت و شیرین بودن را از تو آموخته بود، حالا همه جا را پر از شیرینی کرده، یکی شیرین تر از دیگری.</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/8.jpg" target="_blank" title="">عکس 8</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/9.jpg" target="_blank" title="">عکس 9</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/10.jpg" target="_blank" title="">عکس 10</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/11.jpg" target="_blank" title="">عکس 11</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/12.jpg" target="_blank" title="">عکس 12</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/13.jpg" target="_blank" title="">عکس 13</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/14.jpg" target="_blank" title="">عکس 14</a></div><div><br></div><div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/15.jpg" target="_blank" title="">عکس 15</a></div><div><br></div><div><a href="http://s8.picofile.com/file/8327172984/V1.mp4.html" target="_blank" title="">فیلم 1</a></div> text/html 2018-05-21T16:08:01+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها تو تنها حسرت من رو زمینی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/325 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پسرک نازنین نمیدانم بگویم خوش آمدی یا نه؟! به هر حال امروز آمدی، دستت را میمکی و آرام خوابیده ای، اولین عکس هایت این را نشان می دهد، مثل خواهرت کمی به من شباهت داری که امیدوارم شباهتت در همین حد باقی بماند و بیشتر نشود، نه بروی پی هنر، نه احساسی باشی، قوی و محکم باشی، بشوی از آنهایی که منطق برایشان همیشه حکم میراند و دو دوتایشان می شود چهارتا، نه دستت و دلت بلرزد نه دل و دیدنت را به نگاهی ببازی،مهم تر از همه زندگیت را روی پاهای خودت بنا کنی. البته امیدوارم حتما عاشق بشوی، عاشق حرفه ات، عاشق زندگی ات، عاشق رشته تحصیلی ات یا عاشق دختری با موهای مشکی لخت و چشمان معصوم و دوست داشتنی که اگر اینگونه شد مثل عشق های ادبیات کهن نباشد که بسوزی و بمیری. شاید بهتر باشد جز آن دسته آدم ها بشوی که میگویند:چه عشقی! چه کشکی!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اختلاف سنی ما خیلی رند است، دقیقا سی و پنج سال که اگر چراغ عمرم یاری کند وقتی جوان رشیدی شدی من توی سرازیری زندگی خواهم بود دیدنت قطعا برایم شیرین خواهد بود انگار که بچه خودم را دیده باشم، دلم میخواست همانطور که دارم برای تو مینویسم روزی برای فرزند خودم بنویسم برای دختری با صورت گرد و موهای مشکی لخت، اما خب من بچه ای ندارم و هرگز نخواهم داشت، اینجاست که زور جبر روزگار به هر دوی ما میچربد. تو مجبوری دایی ات را تحمل کنی و حرف های صد من یک غازش را بشنوی، البته تا یک سنی مجبوری. و من باید نقش هزار آرزو را بر تنت ببینم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">نمیدانم تا کجای قد کشیدنت را خواهم دید، اما امیدوارم در هر زمانی از زندگیت با من حرف بزنی، امیدوارم بتوانم خلا آدمی را که در زندگیم نداشتم برای تو پر کنم، نمیدانم توانایی اش را دارم یا نه، اما دوست دارم که بعد از مرگم وقتی یادی از من گوشه ذهنت نشست چیزی از زندگی را به تو داده باشم که به خاطرش لبخندی روی صورت نازت بنشیند، این مورد را به چهارتای قبل از تو هنوز بدهکارم! و در واقع دارم وعده سر خرمن میدهم، به هر دویمان.فعلا که حتی یکبار هم ندیدمت، و هنوز نمیدانم کی میتوانم بیایم و ببینمت.</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عزیزکم زندگی عین یک قمار است، چه ببازی و چه ببری دست بعدی از راه میرسد و مجالی برای نفس کشیدن نیست، متاسفانه بازی قبل بازی بعدیت را میسازد و همینطور همه چیز ادامه دارد تا لحظه ناب مرگ، شام آخر زندگی، سکانس میخکوب کننده پایانی، لحظه پرشکوه بسته شدن پرده آخر. زیاد نرنج و با تاسی که ریخته ای بازی کن و لذت ببر، این ماتم کده به حد کافی ملال آور و پرعذاب خواهد بود نیازی نیست که آتش به خرمن اش بزنی، سعی کن به خودت فکر کنی و عزیزانت، از همه چیز لذت ببر که دمی که فرو نشست هر آن ممکن است بر نیاید.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ساعت های اول زندگی ات است و من دارم اینقدر حرافی میکنم، وای به روزگارت کوچولوی من با این حجم از کلماتی که من برایت ردیف خواهم کرد، اجالتا میبوسمت، بوییدنت باشد برای روز دیدار.</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-05-16T16:14:40+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه ششم- مهربانی شما چه رنگی است؟ http://dastanakeman.mihanblog.com/post/324 <span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2">" در برهه ای که از اوج زندگی به روزمرّگی دچار شده ام،</font></span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;">مرهمی یافته ام ،</span><div><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;شاید روزنه ای باشد برای همدلی و اشتراک شادی بین من و تو.&nbsp;</font></span></div><div><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;">از اینکه اینجا هستی خوشحالم :)&nbsp; "</span><br style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><b><br></b></span></font></span></div><div><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><b>روژین</b></span></font></span> </div><div><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><br></span></font></span></div><div><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><br></span></font></span></div><div style="text-align: right;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="AR-SA" style="color: rgb(76, 76, 76); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">با دنیایش آشنا شدم، از طریق نوشته های وبلاگش، از نوشته هایی که به تعبیر خودش فراری بود از خودسانسوری و همدلی صادقانه، از عکس هایی که ابتدا در وبلاگش و بعدها در صفحه اینستاگرامش میدیدم، می توانم بگویم عکس هایی بود پر از رنگ، پر از وجهه ای از زندگی که معمولا از یادمان می رود، با سفرنامه های دلچسب و تعاریف دقیق اش از مکان ها و رسوم و هر آنچه که دیده بود، نگاهش تیزبین بود، چه در پشت کلمات، چه پشت لنز دوربین اش. انگار به هر چیز و هر کس می گفت: «مهربانی شما چه رنگی است؟» و نکته ی جالب ماجا این بود که در وجود همه چیز مهربانی می دید که تیتر اش این سوال بود.</span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="AR-SA" style="color: rgb(76, 76, 76); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">یک سال از دیدن عکس خودش و لبخندی که بر لب دارد گذشته، یکسال از روزی که آبجی خانم پست «بی ناز نرگسش...» را منتشر کرده، یکسال وبلاگش را و آخرین پست و کامنت هایش را دیده ام و خوانده ام، این دومین بار است که از میان وبلاگ نویس هایی که من میشناسم یکی اینگونه می رود، می رود و رد ذهن اش را برای بقیه می گذارد، باورش خیلی سخت است، با یک آدم و دنیایش همراه می شوی، شاید بیشتر از خیلی از افرادی که دور و برش باشند میشناسی اش، همراه قصه های زندگی اش می شوی، می خوانی اش، می خوانی اش، می خوانی اش اما با یک کات بد موقع می رسی به سکانس پایانی، از همان پایان بازهایی که تا سکانس آخر خود آدم، آدم را به فکر فرو میبرد.</span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="AR-SA" style="color: rgb(76, 76, 76); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">این روزها زیاد یاد پشمک و برفک اش می افتم، دل نگرانی ک برای این دو داشت را اینروزها خیلی زیاد حس می کنم، مهربانی های همسرش را که همیشه به زیبایی منعکس می کرد کاملا درک میکنم، نگرانی اش برای پدر و مادرش را میفهمم، گرچه نمی توانم حال خودش را درک کنم.</span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="AR-SA" style="color: rgb(76, 76, 76); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">هیچگاه از خودش نپرسیدم مهربانی خودش چه رنگی است؟ اما از روی نوشته ها و عکسهایش می توانم بفهمم که جز معدود افرادی بود که مهربانیشان رنگین کمانی است، رنگین کمانی به وسعت دل دریایی شان، با تحمل درد و مشقت فراوان امید بزرگی داشت و تمام تلاشش را به کار گرفت، اما چه سود که پایان همه ی شب های سیه سپید نیست.</span></font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="AR-SA" style="color: rgb(76, 76, 76); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">در انتهای پست آخری که نوشت، همراهانش را فراموش نکرد و برای همه آرزوی خوشبختی کرد، همراهانی که هنوز هم به نوشته هایش سر میزنند و یاد میگیرند مهربانی آدم ها می تواند بی انتها و پر نقش و نگار باشد.</span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom:0cm;margin-bottom:.0001pt; text-align:justify;line-height:normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#4c4c4c" face="Mihan-Iransans" size="2">یاد رنگینی از خودش برجای گذاشت، برای من که چنین است، نوشته هایش را دوست دارم و لحظات خوبی را برایم بوجود آوردند، به نظرم توانست سزاوارانه همانی باشد که می خواست همانی که اینگونه تعبیرش کرده بود:</font></p></div><div style="text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font size="2" face="Mihan-Iransans"><i><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><b>"پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم; بر آنم که عشق بورزم; بر آنم که باشم "</b></span></i></font></span><font face="Mihan-Iransans" size="2" style=""><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify; direction: rtl;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">&nbsp; &nbsp;</span></span></font></div><div style="text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify; direction: rtl;"><br></span></font></span></div><div style="text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify; direction: rtl;">&nbsp; &nbsp;</span></font></span></div><div><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="color: rgb(76, 76, 76); text-align: justify;"><br></span></font></span></div> text/html 2018-05-10T20:32:31+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه پنجم-تولد http://dastanakeman.mihanblog.com/post/323 <span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">اواخر فروردین بود، رفته بودم شمال اما مطمئن نبودم که بتوانم خانواده را ببینم، یک ساعت وقت خالی توی برنامه ام پیدا شد و سر زده رفتم منزل پدری، حسابی غافلگیر شدند اما غافلگیری بزرگتر برای من پیش آمد، همان روز فرزندانش را به دنیا آورده بود، آن هم شش تا! بی سر و صدا داخل خانه! یکی از دیگری تو دل برو تر و زیباتر. ضعف داشت و به آرامی چشمانش را باز کرد تا نگاهم کند، باور کردنی نبود، نوازشش کردم، چشمانش را بست، قربان صدقه اش رفتم و شیر خوردن بچه های نحیف اش را به تماشا نشستم. یک ساعت عجیب و دوستداشتنی توی عمرم ثبت شد.</span><font size="3" color="#ff0000"><b><span style="font-family: Mihan-Iransans; text-align: justify;"> (</span><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/1.jpg" target="_blank" title="" style="">دیدن عکس</a><span style="font-family: Mihan-Iransans; text-align: justify;">)</span></b></font><div><div style="text-align: justify;"><br></div><div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دلم میخواست با خودم بیارمش، با تمام بچه هایش، روزی نیست که عکسهایش را نبینم، روزی نیست که به یاد شیطنت هایش نیافتم، یاد آور بهترین روزهای زندگیم است، یادگاری زنده و زیبایی است از دستان مهربان تو که نجاتش دادی. وقتی نوازشش میکنم معجزه دستهایت را حس میکنم، کاش بودی و میدیدی اش، بچه هایش را نوازش میکردی و برایشان حرف میزدی، کاش بودی و صدایت آرامششان را می سرود، جایت خالی بود، جایت خیلی خالی بود عزیز دوستداشتنی ام.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در این روزهای بارانی اردیبهشت ماه جایت کنار من زیر چتر آسمان خالی است، جایت پشت لیوان چای دومی که ریخته ام خالی است، جایت کنار پنجره ااق خالی است، جای نوازش دستانت روی برگ های سرو ناز خالی است، جای نگاهت روی پهنه ی شهری که از پشت بام دیده می شود خالی است، در حجم هوای تمام شهر جای عطر نفس هایت خالی است، توی تابش خورشید سحرگاه که میپاشد به اتاق کوچک خانه جای سایه ات خالی است، جای خنده هایت توی گوش هایم خالی است.</font></div></div></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در این روزهای بارانی اردیبهشت، در همین امروز، در عصر امروز دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد تا با هم برویم <font color="#ff0000">(</font></font><font size="2"><font color="#ff0000"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/Cafe.jpg" target="_blank" title="" style="">اینجا</a>)</font>، <font face="Mihan-Iransans">با تو و مربا و تمام بچه هایش برویم، بنشینیم پشت همین میز کوچک، به بازی بچه هایش نگاه کنیم و چای بنوشیم، دلم میخواهد توی همین عصر برویم، در هوایی پس از باران، لبخند بزنی و خیره شوم به شوق چشمانت و بهت بگویم عزیز دلم تولدت مبارک.</font></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">پ. ن: بقیه عکس هایش</font></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/2.jpg" target="_blank" title="">عکس 2</a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/3.jpg" target="_blank" title="">عکس 3</a></div><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/4.jpg" target="_blank" title=""><div style="text-align: justify;">عکس 4</div><div style="text-align: justify;"></div></a><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/5.jpg" target="_blank" title=""><div style="text-align: justify;">عکس 5</div><div style="text-align: justify;"></div></a><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/6.jpg" target="_blank" title="">عکس 6</a></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/moraba/7.jpg" target="_blank" title=""><div>عکس 7</div><div></div></a></div> text/html 2018-05-08T23:19:22+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها ... http://dastanakeman.mihanblog.com/post/321 <font face="Mihan-Iransans" size="3">نفسم بند نفس های کسی هست که نیست</font> text/html 2018-05-03T19:44:39+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه ویژه- دوشنبه بنفش http://dastanakeman.mihanblog.com/post/319 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;">چند داستان کوتاه توی یک کتاب با جلد بنفش، یکی از داستان ها حکایت قشنگ و زیبایی داشت، دوشنبه بود که قسمتی از آن حکایت را برایت تایپ کردم، فکر میکردم دوست داشتن آبی باشد، اما برای من بنفش شد، وسط سبز ترین ماه سال، روزی که تا ابد بنفش و خاص خواهد ماند.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;از تابستان سال گذشته به امروز فکر میکردم، برایش نقشه ها داشتم، فکر میکردم همه چیز جور دیگری خواهد بود، البته اگر چندتا اما و اگر به سلامت طی میشدند. اما فصل طوفانی از راه رسید، قدرت پاییز حسابی زمستانی بود، همه چیز خشکید. لینک یکی از فکر هایم را که هنوز کامل نشده و در واقع اتود طرح اصلی است را در ادامه برای دانلود میگذارم، الان اسمی ندارد، شاید قرار بود هدیه مراسم خاصی باشد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">عزیز دلم؛ امیدوار بودم با این کار بتوانم لبخندی را به لبت بنشانم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><a href="http://s9.picofile.com/file/8325241326/bi_noghte.mp3.html" target="_blank" title="">لینک دانلود</a></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-04-09T23:09:36+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه چهارم-راه امشب میبرد سویت مرا http://dastanakeman.mihanblog.com/post/317 دارم از کرج برمیگردم، چه در راه رفتن و چه در راه برگشتن به تو فکر میکنم، اسم این جاده را باید بگذارم بند گیسویت، یاد لحظه ای که باد توی شالت میپیچید به خیر<div><br></div> text/html 2018-04-08T15:13:07+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه سوم-انگار دستام سرد سردن http://dastanakeman.mihanblog.com/post/316 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اکثر وقت هایی که در خانه هستم پرده ها پنجره ها را پوشانده اند، نمای جلوی خانه را ماه هاست که از پنجره ندیدم، ترجیحم این است محیط تاریک باشد،&nbsp; کل روز را به جز زمان کوتاهی که برای خرید رفتم در منزل ماندم، صبح زود از خواب بیدار شدم، صدای باران را میشنیدم و حال اینکه از جایم بلند شوم را نداشتم، بعد از دو ساعت به سختی بلند شدم،&nbsp; سری به گل ها زدم، کمی حرف زدیم، گل کنج اتاق حال خوشی ندارد، پرده را کنار کشیدم تا از نور روز استفاده کند، هوا خنک تر از روزهای قبل بود، تیره و غم انگیز، خاکستری مطلق با طعم دود غلیظ، به محض دیدن قطرات باران کاملا ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن «انگار دستام سرد سردن ...»</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">موبایلم را چک کردم، خبری نبود. کیست مچ دست چپم کاملا خوابیده ، گیتار را برداشتم و کوک اش کردم، دلم خواست زمزمه ام را بنوازم، هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر مشخص شد که واقعا دستام سرد سردن، دست چپم مثل دست کسی است که در عمرش ساز نداشته، خشک و بی روح، گنگ مطلق. ذهنم بدتر از آن و چشمام شب تار، غریبه با نت.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">باران کمی تند شد، اما نه به تندی بارانی که مربا و من با هم داشتیم نگاهش میکردم، جایت خیلی خالی بود، شبیه همان بارانی بود که تو و طوبی و من با هم زیرش حسابی خیس شدیم، میخندیدی، ناز میخندیدی، یادش به خیر. چند وقت پیش رفتم قلعه صندلیم را دیدم، سیستمم، همان که از پشت آن با تو شب ها را سحر میکردم، من شیفت شب بودم و تو همراه شب بیداری هایم. باران خودنمایی اش را بیشتر کرد، آسمان تاریک تر شد، طاقت منظره پنجره را نداشتم، آمدم توی هال، خزیدم زیر پتو، سردم نبود اما به جایی برای پناه بردن نیاز داشتم، مثل سربازی بودم که توی سنگر دشمن پناه گرفته، امن غریب.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">رفتم کمی خرید کردم، بدون هیچ لیستی، یاد وقت هایی افتادم که می‌پرسیدم چه بخرم، لیست خرید کوچکی را توی کوله ام پیدا کردم، یادم میاید توی یکی از سفرهای کوتاهمان نوشته بودمش، گردو، بادمجان، سیر... دستپخت تو با شرایط خاص آنجا، همه چیز عالی بود وقتی کنارت بودم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کمی فیلم دیدم، بی حوصله تر شدم، از خواهرم حال گربه ها را پرسیدم، باید مشکل مربا را با پزشکی مطرح کنم، خواهر دوستم دامپزشک است باید بروم و صحبت کنم. بین مبل و دیوار نشستم روی سنگ های خنک، کنار شمع ها، جای تنگی است، دنیا کلا برای کسی که در تنگاست جای تنگی است، قفسی است که هر لحظه کوچک و کوچک تر میشود، اینجا آرامم، کنار شمع ها و بافتنی زیرشان، عطر تو بافته شده به تار و پودش.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ساعت دوازده شب تماس میگیرد و میگوید میخوام بیام پیشت، الان غربم، حوالی فلانجا، ساعت دو مجددا تماس میگیرد و باز میگوید همانجاست! منزل پدر همسرش،و نمی آید. راجع به کاری با هم صحبت میکنیم و به توافق میرسیم، بقیه اش میماند برای دوشنبه بعد از وقت عذاب آور دکترم، سعی کردم که بخوابم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">امروز روز کسل کننده ای است، روز بیخود مشمئز کننده، خلوت پر هیاهو، دلار سقف آسمان اقتصاد را شکافته، سکه یک و نهصد، بازار غرق در سکوت، صرافی ها هیچ دلاری برای فروش ندارند و من خونسردترین روز عمرم را میگذارنم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، میروم توی محوطه محل کارم، درست جایی که قبلا یک صندلی بود با تمام خاطره هایم از تماسهای تلفنی ام با تو، بوی غلیظ گلها آزارم میدهد، نور چشمانم را آزار میدهد، آسمان امروز آبی است، آبی گرم، دلم سخت خودم را در آغوش میگیرد، دلم می‌نشیند کف راهروی بین فضای سبزها، دلم آنجا تنگ میگیرد و میماند تا با تو خلوت کند، خودم می آیم تا این سطرها را بنویسم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div> text/html 2018-04-04T12:10:25+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه دوم-خداحافظ آقا همایون http://dastanakeman.mihanblog.com/post/315 <font face="Mihan-Iransans" size="2">حال نوشتن ندارم آقا همایون رفت و&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">عروسک ها و&nbsp;</span><font face="Mihan-Iransans" size="2">دلتنگی همیشگی و بزرگ اش را جا گذاشت</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">خداحافظ آقا همایون</font></div> text/html 2018-04-03T08:26:19+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها فصل ماقبل آخر-قصه اول-داستان مربا http://dastanakeman.mihanblog.com/post/314 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تا گفتم بیا آمد سمتم،بغلش کردم، صدای میو میو هایش قطع شد، از پنجره نگاهم کردی و خندیدی، آوردم و سپردمش به دستهایت، کمی شیر خورد و بعدش روی پادری خرابکاری کرد، وقتی پلک میزد چشمهایش انگار پر از درد بود، چشمهایش تا عمق دلم را میسوزاند، شروع کردی به شستنش، بعدها متوجه شدیم زخم هایش خیلی عمیق بودند، هنوز اسمی نداشت و توی سبد کوچکی داخل حمام میخوابید، کنار ظرف کفشی که خاکش را داخلش ریخته بودیم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حوالی ساعت پنج رسیدم، فکر میکردم ببینمش اما نبود، اتاق مهمان پر بود،رفتم داخل اتاق مامان و بابا و چندساعتی خوابیدم، صبح مشغول صبحانه بودیم که آمد، صدایش کردم، نگاهم کرد، نشستم و دستانم را مقابلش گرفتم، دستم را بوئید و سرش را گذاشت کف دستهایم، نوازشش کردم، خودش را بیشتر توی دستهایم جا کرد، آرام آرام بود، انگار نه انگار که همانی است که وقتی اینجا بود مدام مشغول جست و خیز و بازی بود. سینه هایش برجسته و شکمش بزرگ شده، تقریبا یک سالش شده، حالا اسم شیرینی دارد که به خودش می آید، به چشمهایش که هنوز دلم را میسوزاند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی که دکتر زخم هایش را پانسمان میکرد تحمل ضجه ها و دیدن رنجش عذاب آور بود،تعویض پانسمان هر دو روز یکبار بود، و عذابی که برایش و برای ما تکرار میشد، حالت هایش بعد از تزرق آرامبخش و نگاه نگران تو، وقتی حالت تهوع داشت و در خاکش بالا می آورد، چهره ات مضطرب بود، خودت بردی دکتر، چند روزی بستری بود، خودت ترخیصش کردی، از اینکه خوب شده بود خوشحال بودی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شب اول آمد توی رخت خوابم و خودش را به شکمم چسباند و نگاهم کرد، نوازشش کردم و تا صبح ساعت پنج کنارم خوابید.طبق عادتش یا صبح میرود پی گشت و گذارش یا ابتدای شب. این روزها مدام خودش را لیس میزند و میخاراند، مامان میگوید احتمالا به خاطر بارداریش اینطور شده. متاسفانه نه دکتری هست، نه دامپزشکی که تخصص اش را داشته باشد و از همه بدتر تو نیستی که نوازشش کنی، دست هایت کم از معجزه ندارد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی نبودی فیلم ها و عکس هایش را برایت میفرستادم، از بازیگوشی هایش میگفتم. و وقتی که بودی نوازشش میکردی و در آغوش میگرفتی اش، با لحن محصر به فردت اسمش را صدا میزدی.نگاهت به چهره اش را دوست داشتم، نوازش دستانت روی بدنش را.شستنش را، صدا زدن هایش را.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این روزها به خاطر سنگین شدنش خیلی آرام است و اکثر وقت ها روی تخت حواب مشغول استراحت است، نگاهش همانی است که بود، یک رنج کهنه انگار پشت چشمانش نشسته، زیاد غذا میخورد و بسیار تشنه میشود، بو میکشد و می آید در آغوشم، میدانم که دوست دارد تو ا ببیند و بو کند، دستانت را میان دست هایش بگیرد، نوازشت را طلب کند و به صدای قشنگ و مهربانت پاسخ دهد.اگر تو نبودی قطعا حالا او اینجا نبود و شاید اصلا نجات پیدا نمیکرد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نازنینم، لحظاتی که من و او داریم پر است از چیزی ورای دلتنگی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><a href="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/282/844823/20180401_232543.jpg" target="_blank" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">دیدن عکس اش</font></a></div>