داستانك های من http://dastanakeman.mihanblog.com 2017-09-23T09:49:51+01:00 text/html 2017-08-19T15:33:39+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها BU Akşam ölürüm http://dastanakeman.mihanblog.com/post/250 <span style="font-family: Tahoma; font-size: 20.3458px; text-align: right;">sirf senin için</span> text/html 2017-05-04T14:43:13+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را http://dastanakeman.mihanblog.com/post/248 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">دستت را میگذاری زیر چانه ات و سرت را روی دستت نرم و لطیف می نشانی، توی قاب پنجره ی ماشین تابلویی بی نظیر از تمام زیبایی های عالم می شوی، لبخندت ژوکوند را به زانو در می آورد و دل من را شیفته ی کنج لبانت می کند. ماشین حرکت می کند و دست تکان می دهی، عین یک بالرین ماهر دستت کنار چهره ی بی مانندت می رقصد.</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تا مترو راه زیادی نیست، به آرامی قدم می زنم، پاهایم خیال رفتن ندارند. چشمم هنوز نظاره گر مسیری است که رفته ای. نظاره گر تمام روزهایی است که بوده ای، لحظاتی که قدرش را حالا بیشتر از هر زمانی می فهممشان. لحظاتی مثل امروز که تا آخر عمر باید مزه مزه اش کنم و با هر دیدارت جلایش بدهم و بچسبانم جای جای دیوار دلم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هنوز گونه ام مست گرمای لب های زندگی بخش تو است، سرخوشم به تک تک واژه هایی که میان دو لبانت نقش بسته است و چشمانم خمار از خمر لعل لب های تو دارد ثانیه های با تو بودن را ورق می زند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به پیمانه ای که به دستم دادی فکر می کنم، به قطره قطره اش که گویا باده ای است هزاران ساله، به اینکه هر بار افزونش می کنی. به اینکه دست هایم را باید دورش حلقه کنم و محافظ در نابش باشم، نه از سر بخل و حسد، که یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">"صفا کردی و درویشی بمیرم خاک پایت را</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">که شاهی محتشم بودی و با درویش سر کردی"</font></div><div><div><div style="text-align: justify;"><br></div> </div> </div> text/html 2017-04-03T18:01:24+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها آتشم من با تو آتش http://dastanakeman.mihanblog.com/post/247 سکوت اینجا مرگبار است هر از گاهی ناله ای خشک همراه سکوت سرد شب سنگین را به درازای بیشتر می کشاند، مسکن های تزریق شده کارشان را انجام داده اند، همه ی بخش به خوابی سنگین فرو رفته. حتی پرستارها هم توی چرت عمیقی هستند. نور کم رمق مایل آبی و دیوارهای روشن و پرده ی کرم رنگ حکایت از سرمای نفس های اینجا دارد، سردم است، خودم را توی صندلی کنار تخت مچاله کرده ام و به سردترین روزهای زندگیم فکر میکنم.<div>فکر میکردم "زمستان من است آن چند تار موی سپید" اما زمستان ندیده بودم خبرها پشت سر هم شوکه کننده و غیر قابل باور. ضربات به سختی و از هر طرف روانه میشدند و اتفاق ها نیز یاری گرشان بودند. زمستان سرد و سیاه و طولانی بود و همچنان ادامه دارد.&nbsp;</div><div>دست هایم یخ کرده اند، کاش دست هایت که مطمئنم از دست های من سردتر هستن را توی دستانم داشتم، کاش طوفان سهمگین زمستان پایه هایم را سست نمی کرد، کاش زمستانی ات نمیکردم، نه تو را، نه او را.&nbsp;</div><div>زمان گذر سیال بی رحمی است رود خروشانی که گاه بیش از حد آرام است و زلال. خودم را در اعماقش میبینم، تو را و او را. کاش میشد برویم بالای رود، برسیم به خود سرچشمه، آنجا که میتوانستیم از چنگالش رهایی یابیم. آنجا که شاید آنقدر من میبودم که لایق ما بودنتان می شدم. لایق دوست داشت تو، دوست داشتن او. آنجا که چاره ات فرار از من نبود...</div><div>باران شمال تمامی ندارد، غلیظ است و پر از بغض. سکوت اینجا را به ریتم نمناکش دعوت کرده و من را به تماشای اشک هایش. میخواهم بروم توی حیاط تا باران هم به تماشایم بنشیند، می خواهم به باران بگویم که دوستتان دارم، که دوستت دارم.&nbsp;</div><div>+ اولین دقایق چهاردهم فروردین نود و شش.&nbsp;</div><div><br></div> text/html 2016-10-05T04:05:17+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها ﺗﻮ ﭘﺎك و ﺳﺎده ﻣﺜﻞ ﺧﻮاب ﺣتی با بوسه می شکنی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/243 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">برای اینکه شاید بتواند از شر سرمای غافلگیر کننده اوایل پاییز بگریزد پتو را تا روی سرش کشیده بود و زیرش مچاله شده بود. نگاهش کردم، تمامش را که زیر پتو با خطوطی طناز و بی نظیر الهه ی زیبایی را به تصویر کشیده بود، انگار پیکره تراشی تمام عمرش وقت گذاشته باشد و بخواهد ونوس را به نمایش بگذارد، نه؛ قطعا ونوس چنین زیبایی را نداشته و هیچ پیکره تراشی نمی تواند آنچه که هست را بتراشد، نه از دستان فیدیاس چنین هنری بر می آید نه تیشه فرهاد یارای خلق چنین زیبایی شیرینی است، اصلا کدام سنگ لایق نقش بستن اندامش است؟کدام فلز؟ هیچ چیز و هیچ کس در خور نشان دادن آن خطوط بی نقص آرامش بخش نیست.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دلم می خواست پتو را کنار بزنم و گونه ی نوازشگرش را سیر ببوسم. چه خیال باطلی! مگر از سیبِ گونه هایش می توان سیر شد؟ دلم می خواست دستم را روی پیشانی اش بگذارم و همراه هر نفسش تا عرش پرواز کنم، دلم می خواست مژه های رج بسته روی ترمه پلک هایش را به تماشا بنشینم. دلم می خواست بنشینم و دستان سردم را با نوازش خم طاق چشمان معصومش جان بخشم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ملحفه ها را روی پتوی نازکش کشیدم تا شاید کمی جلوی سرما را بگیرند، خودش را بیشتر جمع کرد و زیر ملحفه ی سفید نقش و نگاری تازه به خودش گرفت، ایستاده بودم و نگاهش می کردم، خم شدم، نزدیک صورتش که زیر پتو بود، نزدیک تر شدم، صدای نفس کشیدنش را به وضوح می شنیدم، خواستم از روی پتو صورتش را ببوسم، سکوت بود و سرما، فقط صدای نفس هایش بود و صدای قلبم.</font></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عزیز من:</font></div><div style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; <font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp; &nbsp;«</font><font face="Mihan-Iransans" size="2">سلامت همه آفاق در سلامت توست»</font></div> text/html 2016-09-19T14:21:00+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها دم بکش رو اجاق چشم من http://dastanakeman.mihanblog.com/post/242 <p><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">صدای مهیب انفجار را شنیدم و در همان هنگام انگار توده ی عظیمی از هوا از تمام بدنم عبور کرد، به شدت به در اتاق برخورد کردم، فکم قفل شد و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن، توی سرم صدای سوت ممتد می پیچید و من که تعادلم را از دست داده بودم به در قفل شده ی اتاق کارم تکیه داده بودم، دستانت را گرفتم، تو آنجا بودی.</span> </p> <p>نمی دانم چقدر طول کشید تا به وضعیتی برگردم که بفهمم چه اتفاقی افتاده است، همه جا تاریک بود و صدای آژیرها شنیده می شد، سرم گیج می رفت و نمی توانستم روی پاهایم بایستم، دود غلیظی توی اتاق پیچیده بود(بعدش فهمیدم که گرد و غبار بوده)، دستت را گذاشتی روی صورتم، سرد سرد بودم، نوازش گرمت را حس کردم. نمی دانم چه کسی من را از اتاق خارج کرد، دید چشمانم کاملا تار بود. </p> <p>آخرین چیزی که یادم می آمد قطع کردن گوشی تلفن بود و صدای انفجار، انتهای راهرو جلوی آسانسور روی زمین نشسته بودم، پنجره ی اتاقم را از دور زیر نور کم رمق لامپ های اضطراری می دیدم که کلا ویران شده، یکی از همکارها با صدای بلند مدام از من می پرسید: حالت خوبه؟ و من بهت زده و گنگ سرم را به نشانه ی بله گفتن تکان می دادم. حتی یادم نمی آمد که برای چه چیزی تلفن در دستم بود، باید چهرطبقه را از راه پله های اضطراری پایین میرفتم، تنهایی نمی توانستم، دستت را دور بازویم حلقه کردی، حالا عطرت هم به مشامم می رسید. </p> <p>دکتر معاینه ام می کند و چیزهایی می پرسد، بعد شروع می کند به نوشتن و می گوید: تا فردا صبح تحت مراقبت باشی خوبه، قبول نمی کنم و می خواهم برگردم سر کارم، کمی روی تخت دراز می کشم، چشمانم را می بندم، دستت را روی پیشانیم می گذاری، تمام من آرام می شود، چشمانم را باز می کنم، لبخند میزنی، لبخند می زنم، خم می شوی و گونه ام را می بوسی. </p> <p>سیستم برق درست شده، میروم توی اتاق کارم، همه چیز خاموش است، سرگیجه و درد شدید سر و فکم امانم را بریده، اتاقم را دارند تمیز می کنند، می روم سراغ سیستم های اصلی تا چکشان کنم، تلفن پشت تلفن، و یکی یکی راه اندازیشان می کنم، می روم آبدارخانه تا چای بنوشم، روی صندلی نشسته ای، دستت را به سمتم دراز می کنی، دستم را می گیری و در آغوش میکشمت، پیشانیت را می بوسم. موهایت را نفس می کشم و در حجم دوستداشتنی بدنت غرق می شوم. </p> <p>چای ریخته ای، توی دوتا استکان کمرباریک، سرخ و دلچسب؛ انگار که از لب هایت چکیده باشند. </p> <p>پ.ن: مچ دستم اجازه تایپ کردن نمی دهد، بخشی از مطلب را دو شب پیش نوشتم و قسمت دیگرش را امشب با کامپیوتر، اگر اشتاهی در نوع نگارش یا غلط املایی هست ببخشید. </p> text/html 2016-06-29T17:34:26+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها خردادهای همیشه http://dastanakeman.mihanblog.com/post/241 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اول خرداد شصت و دو:</font></div><div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;به دنیا می آیم، یک پسر تپل ، بعد از نسل ها در خانواده تعداد پسرها از یک بیشتر می شود، طبیعتا همه خوشحالند به جز من که مثل تمام آدم ها از همان اولین نفس می فهمم که دنیا پر از درد خواهد بود و با گریه ورودم به دنیا را اعلام می کنم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سی و یک خرداد شصت و نه:&nbsp;</font></div></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">زمین و زمان می لرزید، مامان من را روی ایوان خانه رها کرد و گفت: بدو بیرون طاها! گیج و مبهوت به اطرافم نگاه می کردم که دیدم مامان خواهر کوچکم را در آغوش گرفته و دارد از خانه بیرون می آید... آن شب را با بقیه همسایه ها در کوچه به صبح رساندیم، خبر رادیو هولناک بود، مامان و بابا صبح رفتند به دیار مادری، تا غروب خبری نشد، توی کوچه بودم که مامان را غرق در اشک دیدم، به کمک بابا راه میرفت، خواهرها، خواهرزاده ها، عموها، عمو زاده ها و خیلی دیگر از کسانش را در یک شب از دست داده بود، مرگ را برای بار اول فهمیدم.اما هنوز نمی دانستم که زندگی وسعتی دارد به اندازه مرگ.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سی و یک خرداد هشتاد و نه:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">توی اتاق نمورم بودم، هوا شرجی بود، حال خوشی نداشتم، یک روز قبل صدای نحیف و لرزانش را از آن سوی کره زمین شنیده بودم، غرق در تصویر چهره ی تکیده و هیکل نحیف قبل از رفتنش بودم، گوشیم زنگ خورد، رویا بود، اشک میریخت، گریه امانش را بریده بود، خیلی کوتاه گفت: تموم شد طاها، دیگه آرزو نداری. مبهوت به عکسش خیره ماندم، پر کشید، رفت، اینبار نه با هواپیما، نه مثل دو هفته قبلش، با بالهای خودش، نشستم کف اتاق، مچاله شدم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و گریستم و در تنهایی مطلق به سوگ نشستم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سی و یک خرداد نود و پنج:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هوا گرم بود، حوالی ظهر؛ نمیدانم گوشیم را برای چه چیز می خواستم چک کنم که دیدم ایمیل جدیدی رسیده، فرستنده ایمیل شوکه ام کرد، دستم لرزید، ایمیل را به سختی باز کردم؛ همیار گرامی بدینوسیله به اطلاع می رساند... متن دقیقا مشابه ایمیل اول اسفند نود و چهار بود، نفر دوم هم تاب مقاومت را نیاورد، رفت پیش دوستش، نفسم گرفت، نشستم روی جدول کنار خیابان، چشم های معصوم دخترک نازم جلوی چشمانم نشسته بودند و داشتند به من میفهماندند گریزی از زندگی نیست، گریزی از مرگ نیست، گریزی از خرداد های همیشه نیست.</font></div> text/html 2016-05-03T11:00:00+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها عیار 14 http://dastanakeman.mihanblog.com/post/237 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ترسیده بود، خیلی زیاد ترسیده بود، سن و سال کمی داشتم، نمی دانستم چرا ترسیده! زن همسایه انگشترش را در آورد و انداخت توی یک لیوان آب و به خوردش داد، یک حلقه ی طلایی درخشان، حواسم به لیوان بود، به حلقه ی درونش، به حلقه ای که آرام در انگشت زن همسایه جای گرفت، به جایی که به آن جا تعلق داشت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به همچین چیزی احتیاج داشتم، نمی دانم حسم ترس بود یا نه، اما کمی ترس آمیخته به حسم بود، معلق بودم انگار، بین زمین و آسمان، گنگ نبودم، مبهم هم نبودم، دستانم روی کیبورد می لغزید و واژه ها یکی یکی نقش می بستند، هر چه به انتها نزدیک تر می شدم لرزش دستانم بیشتر می شد. داشتم فکر می کردم باید آب طلا بنوشم و بعدش بروم به جایی که به آن جا تعلق دارم، من آن لحظه تعلق خاطر داشتم و باید یک راست می آمدم و کنارت می نشستم و به جای آب طلای انگشترت حس دست هایت را می نوشیدم و جان می گرفتم. باید با انگشتر زیبایت که روی دست های منحصر به فردت به زیبایی می نشیند بازی می کردم و پیشانیت را می بوسیدم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پیشترها از دستانت گفته بودم، آن لحظه به دستانت فکر می کردم که چه خواهند نوشت؟! انتظار طولانی بود و خشک، آنقدر طولانی که گویا تمامی ندارد، آن قدر خشک که هر آن منتظر شکستنش بودم، جوابت سکوت بود، شاید خیلی سرد بود که منِ گرمایی در کسری از ثانیه یخ کردم، ذهنم منجمد شد، توان فکر کردن نداشتم. اما این سکوت به نجوایی بند بود و روزی با طنین دلنشین حرف هایت به آرامی به غزلی بدیع تبدیل شد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حالا مدت ها از آن روز گذشته، و من دارم از وقایعی می نویسم که باز همان حس و حال را برایم تداعی می کند، باز همان شور، همان حس چندگانه، همان تعلق خاطر، همان لحظه ها به قلبم یورش می برند. به روزهای بعدش فکر می کنم، به تمام روزهای بعدش، به تک تک لحظه های بعدش، به لحظاتی که مثل همان روز بودم، به لحظه ای که مثل همان روز هستم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چقدر خوب شد که گفتم، چقدر خوب شد که شنیدی، چقدر خوب شد که دستانت را به نوازشم مهمان کردی و دلم را با نگاهت نواختی. چقدر می توان معجزه ی آرامش با تو بودن را دید و باز هم منتظر معجزه ی بودن با تو شد، چقدر می توان مثل همان روز تو را دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عیار 14 را تو می دانی و من، عیار 14 را تو زندگی کردی و من، عیار 14 را من خواستم و تو ساختی، تویی که خودت تمام عیاری.</font></div> text/html 2016-04-20T14:08:54+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها سلام بابا http://dastanakeman.mihanblog.com/post/236 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تا شنید شمالی هستم شروع کرد به گیلکی صحبت کردن، تقریبا هیچ دندانی نداشت، جمله هایش گنگ بود و به سختی متوجه منظورش می شدم، گفت بچه ی رشتم، شش پسر دارم، راننده کامیون بودم، جاده ها توی مشتم بودند، ماشین سنگین داشتم، تمام زندگیم را کار کردم. اسمش فرامرز بود، دستم را محکم گرفته بود، حس آشنایی را برایش داشتم، یک جمله در میان می گفت: تی قربان بشم، نام منطقه شان را می گفت و از من می پرسید کجایی هستم؟ جوابش را می دادم، دست و پا شکسته گیلکی حرف می زدم تا حس کند که آشنا هستم. گفت من پدر بودم و اشک هایش سرازیر شد، گفتم هنوز هم هستی و اشک هایش را پاک کردم، گفت اگر الان پدر باشم اینجا کنج آسایشگاه سالمندان جایم نیست. گریه امانش را بریده بود، روی تخت دراز کشیده بود و نای حرکت کردن نداشت. گفت تقصیر خودم بود که همشه توی جاده ها بودم و فرزندانم را هیچوقت درست و حسابی ندیدم، گفتم... نه، چیزی نگفتم، شانه اش را فشردم و گفتم خداحافظ فرامرز. کاش می گفتم خداحافظ پدر جان.</font></div> text/html 2016-03-20T11:15:12+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها قبل از ثانیه شماره دوازده http://dastanakeman.mihanblog.com/post/233 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">اواخر سال است، روزهای پر هیاهو، شلوغی منزجر کننده، روز کاریم نیست، با صدای موبایل از خواب بیدار می شوم، خیلی خسته ام، به سختی جواب می دهم، هنوز متوجه نشدم صدای آن ور خط کیست! فقط می گوید هشت میلیون تومان پول لازم دارد، جوابش را می دهم و قول می دهم مبلغی فراهم کنم، نه تمامش را. مکالمه تمام می شود، گوشی را می گذارم کنارم، چشم هایم خیال باز شدند ندارند، گوشیم دوباره زنگ می خورد.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">می گویم:«دکتر چی گفت؟» جواب می دهد که امروز نوبت آندوسکوپی دارد.ساعتش را می پرسم و آماده می شوم برای همراهیش.ترسیده و مدام می گوید:«من میدونم یه چیزیم هست».به ترکی فحشی نثارش می کنم و کمی می خندانمش.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">لباس صورتی قسمتش می شود، کمکش می کنم لباس را بپوشد و بندش را برایش گره می زنم، با یک پاپیون کج و ناموزون.می گویم:«سنیوریتا شدی!» و بلند بلند می خندم، لبخند محوی می زند و من این بار می گویم:«باشه بابا سیندرلا شدی آقا». این بار می خندد و می گوید:«کوفت!».</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">بیخودی تلقین می کرد، چیزیش نبود، یک زخم ساده، همین. که البته به همین رسیدن یک روز تمام وقتمان را در بیمارستان گرفت و مدام می رفتیم این طرف و آن طرف و البته از همه جا بیشتر می رفتیم پای صندوق حسابداری.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">می رویم به عیادت عمویش که در همان بیمارستان بستری است، پیرمردی خوش مشرب و مهربان. عمویش را پزشک ها سپرده اند به خدا و برگه ترخیصش برای دو سه روز بعد آماده است، پیر مرد بی خبر است از بیماریش.بیماری اسمش را نبر که دوست تحصیل کرده ی من هم از گفتن واژه ی عامش می ترسد و می گوید: cancer</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">واژه ای که من را می برد به اوایل اسفند، به دو سال و اندی تلاش بیهوده، به ایمیلی که رسید. به پاره تنی که آرام و معصومانه رفت. می روم به سال هشتاد و نه، به روزهای تلخی که گذشت، می روم توی فضای این بیماری مهلک، می روم تا پشت در اتاق عمل، می روم تا امن یجیب، می روم تا خود ccu می روم تا لبخند محو روی تخت بیمارستان، می روم تا اشک های داغ روی گونه هایش.&nbsp;همینطور می روم و می روم، اول اسفند امسال، سال هشتاد و نه...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">همان شب می بینمت، که اگر نمی دیدمت تحمل هیچ چیز را نداشتم، کمی از بیمارستان می گویم، از حالم چیزی نمی گویم، اما چه خوب که بودی و دیدمت، چه خوب که صحبت کردیم، چه خوب که از دغدغه ات که دغدغه ی خودم هم بود چیزی نگفتی، انگار فهمیده باشی خوب نیستم، چه خوب که خندیدی.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">تحمل اسفند ماه برایم سخت بود، گرچه خواستم نشان بدهم همه چیز عادی است. اما عادی نبود، از خبر مهلک اوایل اسفند گرفته تا حرف ها و رفتارهای دوستان نزدیکم که درکی از اعمالشان ندارم، توی چنین روزهایی تحمل کردن این رفتارهای نسنجیده و نابخردانه شان را ندارم، نه از لحاظ روحی می توانم تحمل کنم و نه از لحاظ جسمی، دکتر می گوید:«شغلت را عوض کن» اما خبر ندارد که باید خیلی چیزها را عوض کنم.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">بخش خوب ماه پایانی سال دو روز مرخصی بود که توانستم بگیرم، روزهایی که پر بود از زیبایی و سرشار از لحظات ناب. هیچ دلم نمی خواست آن چند روز تمام شود، روزهایی که کاملا از دنیا جدا شده بودم و روی ابرها بودم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">روزهای آخر سال نفسم را بریده اند، هیاهو، شلوغی، ترافیک،صدای انفجارهای پی در پی، مجبور می شوم از خلوت ترین مسیر و پیاده راهی خانه شوم، خانه ای که خیلی از شب ها میل ندارم واردش شوم. راه می روم و فکر می کنم، بیشتر از هر چیز به آدم ها...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">&nbsp;چند روزی تا آغاز سال نو بیشتر نمانده، منتظرم ببینم بعدش چه اتفاقاتی قرار است بیافتد، گرچه ثانیه و دقیقه و وقت و سال و&nbsp;</font><span style="font-size: small;">ماه قرارداد خود ما آدم هاست اما</span><span style="font-size: small;">&nbsp;امیدوارم روزهای نو برای شما پر از اتفاقات شیرین باشد و از همه مهم تر خودتان و عزیزانتان سلامت و تندرست باشید.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">+ نوشته شده در چند روز مانده به بهار.</span></div> text/html 2016-01-28T10:35:21+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها دوستَت دارم که کوچَلَرَه سو سَپمیشَم http://dastanakeman.mihanblog.com/post/228 امروز و همین ساعت تولد این سراست.<div><br></div><div><a href="http://s7.picofile.com/file/8235794918/Doset_Daram.mp3.html" target="_blank" title="">دانلود</a></div> text/html 2015-12-23T19:44:00+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها لحظه هایی که... http://dastanakeman.mihanblog.com/post/226 <p style="text-align: justify;">امشب شب دومی است که منزل خودمان نیستم، اعتراف میکنم که کار خوبی کردم این دو شب را نرفتم خانه.گرچه دیشب و امشب همه زود خوابیدند اما مهمان شب زنده دارشان هنوز بیدار است. </p> <p style="text-align: justify;">مگر شب یلدا فقط یکبار نیست؟! </p> text/html 2015-12-16T10:13:04+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها هیس...به مهمانی سکوت دعوتید http://dastanakeman.mihanblog.com/post/224 " <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div style="text-align: left;">"</div> text/html 2015-12-08T14:39:00+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها من هم چون تو دارم آخر خدایی دکتر http://dastanakeman.mihanblog.com/post/223 <p style="text-align: justify;"><font size="2">وقتی شنیدم باورم نمی شد، این یکی دیگر محال است، وقتی صحتش را یقین کردم دلم به درد آمد، سوختم، نتوانستم طاقت بیارم، محل کارم بودم و مثل پرنده ای محبوس، دلم جایی می خواست برای گریستن، آن همه راه آمدیم تا برسیم به اینجا؟ باور کردنش سخت نیست، غیر ممکن است، اما چه سود که ما واقعا به اینجا رسیدیم، به چندین متر بعد از آخرش. </font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="2">دکتر عزیز، پرستار محترم، صندوقدار گرامی، مسئولین عاشق خدمت به خلق الله، بچه بود، دست خودش که نبود، پدر و مادرش نداشتند، زجر کشیدن بخیه از زخم تازه را هم به کام کودکی تلخ کردید که تا همین جای زندگیش دلش پر از زخم های بی بخیه بوده، می گذاشتید همان طور که بود می ماند، بهتر نبود؟ حداقل دردش یکبار بود و شیونش هم یکبار، من هنوز باورم نمی شود، خودتان بیایید و بگویید این یکی اغراق است، دروغ است، از دیوار حاشا بالا بروید، فقط بگذارید که زخم کهنه از بخیه های دستم هر لحظه این واقعه ی تلخ را به یادم نیاورد. </font></p> text/html 2015-12-03T18:33:37+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها ته مونده ی خیال http://dastanakeman.mihanblog.com/post/222 <a href="http://s3.picofile.com/file/8226221368/habib_kavir_bavar.mp3.htm" target="_blank" title="">دانلود</a> text/html 2015-11-30T18:01:50+01:00 dastanakeman.mihanblog.com طاها پاپاسی http://dastanakeman.mihanblog.com/post/221 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">امروز که دارم زیادی با واژه ی پول سر و کله می زنم،یاد سوم راهنمایی افتادم.معلم انشائی داشتیم که در انتخاب موضوع انشاء متفاوت بود.موضوع ها همیشه یک کلمه ای بودند،مثلا درخت،سایه،مادر،کاغذ و ... اما یکی از موضوعاتی که خوب یادم مانده «پول» است.دقیقا سالی که به علت مشکلات زیاد اقتصادی خانواده اوضاع اصلا خوب نبود.آن موقع ها قشر متوسط واقعا قشر متوسط بودند و اکثر مردم هم از همین قشر بودند اما آن سال ما مثل همه ی مردم نبودیم،بی پولی،نداری،سختی،تنگنای پدر و مادر،غصه های بابا،مدیریت سخت خانه توسط مامان و قناعت همه ی ما بچه ها،یادگاری های آن زمان خانواده ماست.اما همه ی اینها باعث نشد تا در انشایم از افکار کودکانه-به نظرم باید بگویم احمقانه-دست بردارم و انشایم را مثل همه ی بچه های کلاس نوشتم،یک چرت و پرت اساسی در نکوهش «پول» و سرمایه داری!حالا بعد از سالها می خواهم از پول بنویسم،حالا که تجربه سر و کله زدن حسابی با پول را چشیده ام،حالا که روزهایی بدون داشتن پول را هم تجربه کرده ام،حالا که در اوایل دهه ی چهارم زندگیم هستم.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">به نام خدا</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">موضوع انشاء:پول</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">به نظرم آن موقع که انسان ها اولین سکه ها را ضرب کردند یا حتا قدیم تر وقتی از خشت و گل چیزی ساختند برای مبادله ی راحت تر کالا قطعا هیچکدامشان تصویری از مبادلات این روزهای آدمیزاد نداشتند.این همه ارز با این همه تفاوت!اما به هرحال سبک و سیاق همان است که بود،سکه طلا و نقره و مس جایش را داده به اسکناس هایی با ارزش های متفاوت.باید گفت یکی از ابداعات بی نقص بشر که ماهیتش را به خوبی حفظ کرده است همین «پول» بی زبان است.همین چرک کف دست!همین که برای خرج کردن است،همین که می گویند:«خدا می رساند!» همین که عزیز را ذلیل می کند و ذلیلی را عزیز،همین کاغذ طرح داری که آلوده می شود،شسته می شود،پاک می شود،از جیبی به جیب دیگر می رود،می شود عدد سه هزار میلیارد و آقا زاده ها را از بقیه تمیز می دهد.خرج گلوله جنگ می شود و هشت سال تمام رنگ خون می گیرد،شادباش سر عروس و دامادی می شود که بعدها باید پی اش سگ دو بزنند،به حساب ده ها نفر می رود تا برای یک نفر دارویی خاص تهیه شود.نمی خواهم بی انصاف باشم با همین پول می توان کارهای بسیار با ارزشی کرد،از ساخت مکان های عام المنفعه گرفته تا کمک به بیماران صعب العلاج و افراد بی سرپرست.بله با همین پول هم می توان زیباترین و بهترین کارهای دنیا را انجام داد اما مسئله این است:داشتن یا نداشتن!</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">بچه که بودم زیاد برایم مهم نبود،مهم سرخوشی کودکانه و بازی و سرگرمی بود که با کمترین امکانات به بهترین نحو آماده می شد.اما وقتی که صدایم داشت دو رگه می شد و بالای لبم کم کم داشت سبز می شد هم زمان با تغییرات فیزیکی من تغییرات دنیای اطرافم هم شروع شد،در واقع دیگر آن دنیایی که داشتم کم کم فرو ریخت و دنیای واقعی خودش را به من نشان داد.حالا دیگر تبعیضی که بین ما و پسر فلان مسئول شهر بود را می فهمیدم،حالا دیگر دلیل خط خوردن اسمم از اردوی چند روزه را می فهمیدم.حالا دیگر می فهمیدم که پسر یک کارمند ساده هرچقدر هم همه چی تمام باشد با پسر فلان آدم سرشناس شهر متفاوت است.حالا دیگر می فهمیدم پسر حاج فلانی و فلانکی بودن مزیت ذاتی است.راستش هضم کردن هیچکدام از این چیزها برایم ساده نبود.آنقدرها هم خودساخته و قوی نبودم که تاب تفاوت ها را بیاورم و یا انگیزه ام صدچندان شود.جایی که باید رشد می کردم،شکستم،به یکباره تمام شدم.حالا رنج خیاطی کردن مادرم را می فهمیدم،رنج پول در آوردنش را،رنج خستگی های همیشگی اش را.مادرم نمی خواست هرگز چنین روزی را تجربه کنم،بابا هم نمی خواست اما تلاششان برای زندگی خانواده پرجمعیت ما نتیجه بخش نبود.نه با کسی حرف زدم نه با خدا.خودم بس بودم،بالاخره یکجایی باید به این نتیجه می رسیدم.خیلی طول کشید تا خودم را جمع کنم.سالهای آخر نوجوانی و ابتدای جوانیم را به باد دادم و حسرت خوردم و حسرت...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">«وضعیت از اینی که هست هیچوقت بهتر نمیشه»،«پول که همه چیز نیست!»،«توکلت به خدا باشه،جور میشه» امیدوارم هیچوقت چنین جمله هایی را نشنیده باشید،نمک است بر زخم کسی که در به در پی پولی واجب است.وقتی پول می شود هم ارزش جان آدمی که چون پول ندارد جانش هم ارزشی ندارد.درد است روی شانه های کسی که از شرم نداری باید چشم اش را بدوزد به کفش هایش و مدام توی خودش بپرسد که چرا عرضه ی دارا بودن را ندارد؟!</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">سوم راهنمایی بودم، خیلی رک و بی پروا بگویم فقیر شدیم، به نان شب محتاج.نبود، هیچ مویی توی کف دستمان برای کندن نبود، دیسک کمر مامان امانش را بریده بود، میگرن همیشگی اش بلای جانش بود، روسری اش را محکم به سرش می بست و دراز می کشید و غصه می خورد، بابا غمگین بود، فضای خانه سرد و سنگین، امروز که توی محل کار حسابی از خجالتم درآمدند و به خاطر نیاز به پول دم نزدم یاد روزهایی افتادم که پول نبود و تا دلتان بخواهد مصیبت بود، امروز تقریبا آخرین داراییم را هم از دست دادم، کمی غرور داشتم که آن را هم به بی پولی فروختم، ظهر که فرصت استراحت بود به بابا زنگ زدم، بیست و هفت در صد سه ساله! تمام حقوقم را باید بدهم پی قسط!خداحافظی کرده و نکرده گوشی را قطع می کنم، یاد رزق حلال می افتم و هزاران حدیث و آیه و حرف، بیست و هفت درصد سود بانکی،حلال است؟! می روم کنار حوض و ماهی ها را تماشا میکنم، یاد ماهی قرمز آرزو می افتم، یاد آن روزهایی که پول هم نتوانست کاری بکند، یاد آن عید و سه ماه بعدش، یاد آن همه چیزی که فروخت و خرج بیماریش کرد، یاد چشمان آبی اش که خاکستری شد، یاد فرودگاه رشت و آغوش. آخر،ای بسوزد پدرت که بودن و نبودنت پر از بدبختی است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">سال هشتاد و نه آمدم تهران، نه جایی داشتم و نه پول درست و حسابی، یکم رسیدم و بیست و پنجم باید بر میگشتم برای عروسی تنها برادرم، پول برگشت را کنار گذاشتم، مهمان آقای الف شدم و یک هفته ی آخر دیگر چیزی نداشتم، سه روز آخر قحطی کامل، بعد از سالها فقر کامل را حس کردم، می دانستم تا دو ماه خبری از حقوق نخواهد بود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">از کودکی فهمیدم که پول عنصر اصلی روزگاری است که در آن هستم، بعدها که دانشجو بودم و بابا به خاطر بیماری سخت مادر گرفتار تهیه پول بود چون دکتر زبردست مملکت گل و بلبلمان فقط در بیمارستان خصوصی حاضر به جراحی مامان بود فهمیدم که جان را ارزشی نیست در قبال پول، نه مادی گرا نیستم، اما نبودش بدبختی است، اشک است و حسرت و ماتم، مثل تمام این چند ماه، مثل امروز، مثل فردا...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خسته ام، آرام کنار ساختمان های شیک روی برگ های زرد راه می روم، حالم خوب نیست، ماشینی سرعتش را کم می کند، شاسی بلند است، راننده زنی است پنجاه و چند ساله، دا موبایلش حرف می زند، با صدای بلند می گوید:اگر من نبودم که گه بارت نمیکردن داهاتی&nbsp;پاپتی.بیچاره کسی که آنطرف خط صدایش را می شنود، توی فکرم، حالم خوب نیست، فشارم بالا رفته، هوا بوی پاییز نمی دهد، بوی پوچی محض می دهد، بوی مشمئز کننده ی پول را می شنوم، حالت تهوع بدی دارم، آویزان سطل زباله می شوم، بالا می آورم، تمام حرصی را که خوردم، تمام خاطرات گذشته را، تمام امروز را، دهنم مزه خون می دهد، معده ام طوری درد می کند که انگار منفجر شده، باز بالا می آورم، خون، انگار خون دل تمام سالهای زندگیم باشد، همه با تعجب نگاهم میکنند و کسی نزدیک نمی آید، گر گرفته ام، با بدختی خودم را به کلینیک می رسانم، سر درد شدیدی دارم، می خواهم زودتر دکتر را ببینم که می گویند:اول ویزیت، و اگر نداشتم تیتر یک روزنامه های فردا بودم، مردی به خاطر بی پولی در درمانگاه تسلیم مرگ شد، فشارم بیست بود، بعد از جدایی از درس طعم بیست را نچشیده بودم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یکشنبه هشتم آذر نود و چهار خورشیدی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">+اگر کسی مایل بود انشایی درباره پول بنویسد تا اینجا آپش کنم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">++اسم معلمم یادم نیست اما به خاطر موضوع انشاهایی که میداد دستش را می بوسم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">+++غلط های نگارشی را ببخشید. با موبایل تایپ کردن خیلی سخت است.</font></div>